Sunday, September 4, 2011


اگه واسم بمیری
منم واست می میرم و
قبرای ما کنار هم میشن مثه دو تا عاشق که
لباساشونو با هم
می برن لباسشویی بشورن
اون وقت
اگه تو صابون بیاری
منم پودر سفید کننده رو می آرم

براتیگان

هرآنچه گفته باید باشم گفته‌ام آیا؟


تا حالا شده تو تنهاییات فکر کنی که بعد اینهمه رد درخواستش چرا این آدم
هنوز اینجاس
دلیل اینهمه اصرارش چیه؟
چرا روش کم نمیشه؟
چرا کم نمیاره
خیلی وقته ها..خیلی





نه
شاید من
هیچی نیستم
نه همصدا
نه همراه
اما
هستم
هنوز هستم
هنوز همونم که ادعا می کرد
من عوض نشدم
حرفای تو از ندیدن منه
نه از چیز دیگر

مرد امروز
پیامبری شده بود که هرچه وحی به او می رسید
با بی میلی نگاه عمیقی به روبرویش می کرد و با صدایی از تهِ رگه ها ی حنجره اش می گفت:
قوم من خسته اند خدا
خسته اند
شده بود پیامبری که دیگر به
خودش هم
ایمان نداشت

Friday, September 2, 2011


رابطه ای رو که مرده
هر پنج دقیقه یکبار نبضش رو نگیر
دیگه مرده



Thursday, September 1, 2011



مرد نبوده‌اي كه بداني
سرت روي بازوانم
يا ناخنت در گودي آرنجم
امنيت تو نيست ... امنيت من است



این شهر

شهر قصه های مادر بزرگ نیست

که زیبا و آرام باشد.

آسمانش را

هرگز آبی ندیده ام.

من از اینجا خواهم رفت

و فرقی هم نمی کند

که فانوسی داشته باشم یا نه.

کسی که می گریزد

از گم شدن نمی ترسد.

Wednesday, August 31, 2011



سالومه چه با حسرت از دريا ميگفت؛
از امامزاده اي كه وسط آب بود و آدمها با قايق ميرفتند طرفش،
كه اگه دريا بود، گياه بود و باد بود و هواي تازه. با دريا، دلها بزرگتر ميشد و آرزوها كوچكتر..
شايد اگه دريا بود...

کافه ستاره - سامان مقدم
نه برای من و نه برای تو

Tuesday, August 30, 2011


تو زیبا بودی
و تهران ِ پیرامون‌ات را
فقط به‌خاطر تو می‌خواستم
چه‌قدر برای این شهر غریب، نوشتم
و تو را پس نداد...
It's all because You Left..

Monday, August 29, 2011


پای ثابت هر خیانت، گاهی خود ماییم
***
راحت ترین راه برای ما آدم ها این است که بگوییم دیگری به ما خیانت کرده است، تا عشق را می بازیم می گوییم، به من خیانت شد، تا انتخابات را می بازیم می گوییم، به رای ما خیانت کردند، تا قافیه را باختیم یاد این می افتیم که کسی خائن بود و ما مظلوم. اما یادمان باشد یک پای این خیانت همیشه خودمان ایستاده ایم. اگر خیانتی وجود داشته باشد، غفلت های تاریخی مان پای ثابت این ماجراست

Sunday, August 28, 2011


فرودگاه خود گورستونه

جائی که می بری انسان ها را خاک می کنی یا شاید انسانهائی که می روند زنده اند و تو می روی خودت خاک شوی
بوی مرگ
بوی جدائی
از تمام خاطرات و وابستگی ها و عادات
بیهوده نبود که می گفتند خاطره نسازید
وقت مردن
چه اینگونه چه به گونه دیگر
می فهمید که چه خبر است

آری، فرودگاه بهشت زهرائی دیگر است



آن که می ماند
کلاغی عاشق است که هیچ کس
اهلیش
نکرد


از بهار

تقویم می ماند

از من

استخوانهایی که تو را

دوست داشتند ...

Thursday, August 25, 2011



مگر نمی شود آدم سال های بعد را به یاد آورد و برای خودش گریه کند؟

عباس معروفی
سال بلوا

پ.ن : اگر آن سالها بی تو باشند

.
.
بترسید از آن روزی که رسیده باشید به عشق اول و آخرتان
.
.
جهان همان یک نفر بود ، که از حالِ ما بی‌خبر بود

Saturday, August 13, 2011


گریه ام مثل خودم مثل غمم تکراریست

Wednesday, August 10, 2011


قرار نیست
تاب بیاورم
این نامربوطِ ممکن
زندگی را
که دیگر
از شیرین های کنار و کرانش
دلم به هم می خورد

Friday, August 5, 2011


یک روز میمیریم نه به این دلیل که جسممان پیر شده است، روحمان است که خسته شده و میخواهد برود


Sunday, July 24, 2011


روزها می سوزند همچنان
من می سوزم
بی آنکه شعله ای باشد
دود می کنم
سیاه می شوم
دندانهایم به هم می خورند
گوشهایم سوت می کشند
قلبم تندتر می زند
و چیزی در این شهر
از افکار فاسد و دست چندم
به لحظاتم چنگ می اندازد


Monday, July 11, 2011


ماشین را که با سرعت به گارد ریل بزنم نه به عشق اولم فکر می کنم نه به تو. به دختری فکر می کنم که وقتی خبر مرگم به گوشش رسید سرش را تکان میدهد. لبخند می زند و زیر لب می گوید کوچک غمگین من..




همه‌ی عمر از مسير کج...
همه‌ی راه‌ها از مسير کج...
خط راست، خطی بود که فقط در کتاب هندسه بود....


رضا قاسمی - وردی که بره ها می خوانند



Monday, July 4, 2011


ضیافت های عاشق را خوشا بخشش، خوشا ایثار

خوشا پیدا شدن در عشق . برای گم شدن در یار

چه دریایی میان ماست . خوشا دیدار ما در خواب

چه امیدی به این ساحل . خوشا فریاد زیر آب

خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن

خوشا مردن . خوشا از عاشقی مردن

...

ایرج جنتی عطایی



Saturday, July 2, 2011



یادتون هرگز نمی مونه
ن م ی م ون ه



Tuesday, June 14, 2011



ببین جان من
برای هر بار که بخواهی ببوسی و نبوسی
برای هر بار که بخواهی بغل کنی و نکنی
هر حرفی که روی دلت بماند
به ازای هر بار دلتنگی
یک چیزی از آدم کم می شود و دیگر بر نمی گردد
یک مرضی مزمن می شود
مثل ریزش مو
مثل سنگ کلیه برای کسی که شاشش را نگه می دارد
حالا خودت حساب کن
راضی هستی؟
حتما باید دانشمندی بگوید؟
حال مرا نمی بینی؟



Saturday, June 11, 2011


وابستت شدم
و
به تو کردم عادت
دیوونتم
عشقم
تو باید مال من باشی
-------------
غلط زیاد داره
وابستگی
عادت
حس مالکیت
اشتباهه
می خوام مال من باشی وجود نداره

-------------
فقط دیوونه گی همین

چرا که اگه دیوونت نبودم
مدتها قبل با باد رفته بودم
و قبل ازون دهن یه سری حیوون رو گل می گرفتم
و همه رو له می کردم
--------------------------------
اما
اما
دیوونه شدم
و رها کردم
همه رو و خودم رو

و روزهای شمارش معکوسمان شروع شد.


Saturday, May 21, 2011


من آن غیر ممکن را ممکن می خواهم .
با توام . هنوز هم فکر می کنم هیچ چیز غیر ممکن نیست

.
.
Glass-less, lens-less..

Sunday, May 15, 2011


شجاعت می خواهد

وفادار احساسی باشی

که می دانی

شکست می دهد

روزی نفس های دلت را..



Sunday, May 8, 2011



از یک جایی آدم دست و پا زدن را رها می کند. از یک جایی فقط تماشا می کند غرق شدن خویش را ... خیره می ماند ... ساکت می نشیند و باز تماشا می کند ... که چطور می گذرد و می گذرند ... از یک جایی به بعد حرف نمی زند ... گوش نمی کند ... تماشا هم نمی کند حتی! ..


Wednesday, April 20, 2011



گفتی اما دل ندادی,گفتی اما دل نبستی



Thursday, April 14, 2011



کسی که نگاهت را نمی فهمد؛

توضیح های طولانی ات را هم نخواهد فهمید

.
.
.
خواهش دارم روبه روي من نمان،
عبور كن،كوچه را طي كن
و در انتهاي كوچه محو شو،
همان گونه كه آدم هاي خوشبخت محو مي شوند.

احمد رضا احمدی



Thursday, April 7, 2011




پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران


شفیعی کدکنی


Wednesday, March 30, 2011





یکی در زیرزمین
یکی در یک دفترچه
یکی وقت سیگار و چای
و همه در تنهایی

دنبال ردی از تو می گردند.
تویی که نه در بیرون،
که در درون ِ من گم شده ای

و از تاریخ
فقط صفحه ی تقویم هاست که می گذرد
هشتاد و شش
هشتاد و هفت
هشتاد و هشت
هشتاد و نه

جمله ها، بی نقطه تمام می شوند.

Thursday, March 24, 2011



بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار
کاخر ملول گردی از دست ولب گزیدن





همیشه میگم دیگه نمی کشم..و انگار دوباره توانی واسه ادامه دادن میدن..
دوباره میگم بابا نمی کشم..به خدا بریدم..
اما دوباره
دوباره و بازهم دوباره..
فکر میکنم فقط مرده هان که واقعا نمی کشن دیگه..



Monday, February 28, 2011



این طور بارمان آورده‌اند که بترسیم، از همه چیز. از بزرگ‌تر که مبادا بهش بربخورد، از کوچک‌تر که مبادا دلش بشکند، از دوست که مبادا برنجد و تن‌هایمان بگذارد. از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغمان بیاید.

همنوایی شبانه ارکستر چوبها / رضا قاسمی

Wednesday, February 16, 2011



یادت هرگز نمی مونه
تمام لحظاتی که با خنده و آرامش گذشته اند
و
زمانی که دلخوش می کنیم به خوشبختی به یاد خوشبختی
و به فردای شادی
در حالیکه خانه هایمان بس روی آب است
و هیچ چیز تکرار نمی شود
و عمر به پایان می رسد



دست من نیست
دست من نیست
دست من نیست
دست من نیست



Monday, January 10, 2011




Nobody notices what i do until i don't do it.

Saturday, January 8, 2011



چه مدت لازم بوده است
تا کلمۀ عفو
بر زبان جاری شود؟
تا حرکتی اعتماد انگیز
انجام گیرد؟

بیا تا جبران محبت‌های ناکرده کنیم.
بیا آغاز کنیم.

فرصتی گران را به دشمن‌خویی
از کف داده‌ایم؛
و کسی نمی‌داند چقدر فرصت باقی است
تا جبران گذشته کنیم.

دستم را بگیر!



Friday, December 31, 2010



او فسخ عزیمت جاودانه بود..


Tuesday, December 28, 2010



اگر زمان و مکان در اختيار ما بود؛

ده سال پيش از طوفان نوح، عاشقت مي‌شدم

و تو مي‌توانستي تا قيامت برايم ناز کني

يک‌صد سال به ستايش چشمانت مي‌گذشت

و سي‌هزار سال صرف ستايش تنت

و تازه، در پايان عمر

به دلت راه مي‌يافتم



احمد شاملو



Saturday, December 11, 2010



غافل از آن که خوشبختی همان ها بود که سیاه کردم بر ورق..بر دکمه ها در چندین وبلاگ..


Sunday, November 21, 2010



تمام روز تمام روز
رها شده، رها شده، چون لاشه‌اي بر آب
به سوي سهمناك‌ترين صخره پيش مي‌رفتم
به سوي ژرف‌ترين غارهاي دريايي
و گوشت‌خوارترين ماهيان
و مهره‌هاي نازك پشتم
از حس مرگ تير مي‌كشيدند

نمي‌توانستم ديگر نمي‌توانستم
صداي پايم از انكار راه برمي‌خاست
و يآسم از صبوري روحم وسيع‌تر شده بود
و آن بهار، و آن وهم سبزرنگ
كه بر دريچه گذر داشت
با دلم مي‌گفت:‏
‏"نگاه كن‏
تو هيچ‌گاه پيش نرفتي
تو فرو رفتي"‏


Monday, October 18, 2010



بسته می شود بی آنکه خواسته باشی ببندیش
.
.
آدما همینن دیگه..مشکل توئی که انتظاری همیشه بالاتر داری..
یک مشت بی صفت فراموشکار ،خود گول زن..
تو هم بزن خب..اگه خیلی زورت میگیره..
توهم بشو مث همه این نامردمان..
.
.
بعضیام کلن رو اعصابن
چه با بودنشون
چه با نبودنشون
.
.
ولی باس راضی بود..نه؟
باس کوتا اومد ..نه؟
باس بگذاشت و بگذشت..نه؟
باس آدم شد...نه؟
روزی روزگاری در جائی باید همه چیز رو فراموش کرد..
نه؟؟؟






Saturday, September 25, 2010



ديگر به راستي مي‌دانستم كه درد يعني چه. درد به معناي كتك خوردن تا حد بيهوش شدن نبود.
بريدن پا براثر يك تكه شيشه و بخيه زدن در داروخانه نبود. درد يعني چيزي كه دلِ آدم را
در هم مي‌شكند و انسان ناگزير است با آن بميرد بدون آنكه بتواند رازش را با كسي در ميان
بگذارد. دردي كه انسان را بدون نيروي دست و پاها و سر باقي مي‌گذارد و انسان حتي قدرت
آن را ندارد كه سرش را روي بالش حركت دهد.

- ژوزه مائوروده واسكونسلوس- درخت زيباي من




کجایند انسانهای بی ادعا ...
.
.
خسته ام..درست از زمانی که خسته ام..دیده نمی شوم..دیگر هیچکس مرا نمی بیند..
ببیند نمی شناسد..بشناسد نمی بیند..
خودم هم این آدم جدید را نمی شناسم.
.
.
آمده حال تو ، احوال تو
سيه خال تو، سفيد روی تو
ببیند برود...
.
.
پاییز می رسد و من دوستش می دارم انگار نه انگار که این پاییز، عزیز بعد از هفت داغ است.
.
.
حکمت زندگی در یافتن آرمان است و
آنرا بر آرزوهای شخصی ترجیح دادن
به خاطر آن زندگی کردن و به خاطر آن مردن...
.
.
چه فایده دارد اگر انسان ها گروه گروه شوند
هرکس در گروه خود شاد باشد
هرکس با خود خوش باشد
این را اینان با این مردم کردند..دسته دسته شدن
من خوبم تو بدی..تو خوبی من بدم..
من نماز می خوانم گروهم با تو فرق دارد...
من اینگونه ام..تو آنگونه ای..
پس وحدت را بی خیال..افسانه ای بود و بگذشت..
اینه مزخرفات را اینان آوردند..مردم را با یکدیگر دشمن کردند..
مردم با فاصله را با فاصله تر کردند..
و من و امثال من ماندیم میان این فاصله ها..سوختیم و سوختیم..



Friday, September 10, 2010



باید بلند بشوی
و یک روز تعطیل
بروی قبرستان
به آن صحرای محشر
جائی که آدمها بر سر می کوبند..گریه می کنند..زاری می کنند..
خاکی می شوند..
باید از دست رفتن را باور کنی..آن گاه فقط و فقط خفه می شوی.
می گویی " بی خیالش.."


Saturday, September 4, 2010



قطعا روزی صدایم را خواهی شنید !
روزی که نه صدا اهمیت دارد و نه روز !

( حسین پناهی )

Monday, August 30, 2010



دلتنگ یعنی

روبروی دریا ایستاده باشی و

خاطره ی یک خیابان خفه ات کند

مجتبی صنعتی




انگار واقعا عشق یک بار می آید و مابقی تنها پیش مقدمه ایست برای آنکه
وقتی که می آید آماده باشی.
هیچگاه فکر نکرده ام که اکنون آماده ام..
گاهی در درون کم میاورم از این حجم بزرگ..اما مبارزه می کنم
گاهی حس می کنم که تنهاترم در مقابل یک توده عظیم غیر قابل کنترل..
گاهی خوشبختی بیشتر از این نیست
گاهی ترسی مردانه است..خوب دقت کن ترس مردانه خیلی فرق دارد..
اما روز و روزگار می گذرد و من می دانم هر افتاقی که بیفتد من به آن غار تاریک باز نخواهم گشت..
مانند رابرت دنیرو که در فیلم هیت به پاچینو برگشت گفت: " من دیگر به زندان بر نمی گردم ، حتی اگر بمیرم.."
و مرد.

.
.
تو شوخی شوخی حرف از رفتن میزدی و من جدی جدی نابود میشدم

Saturday, August 28, 2010



از خواب قصه بلند شو
اسب چوبیت رو رها کن
ماه پیشونی مال قصه اس..



Thursday, August 26, 2010




‏تنهای اول...هیچ کس همراه نیست

Wednesday, August 25, 2010



خب آره دیگه
می دونی
عبور کردن سخته مث وقتی که وا میسی و آدما ازت عبور می کنن..رد میشن..
هرکسی به یه بهونه ای..
وقتی بزرگتر بشی واست تعریف می کنم داستان آدمائی رو که ازشون عبور کردم
و کسانی رو که ازم عبور کردن..اسم تک تکشون تو ذهنمه..
آره..


Friday, August 20, 2010



و استناد می کنم به روزایی که فکر می کردند من خرم...

Thursday, August 19, 2010



دلتنگیات که تمومی ندارن ، لااقل بلند شو راه برو
آدمها رو ببین..بذار تو رو ببینن..
راه برو..از این طرف به اون طرف..
پخش بشن دلتنگیات تو هوای مسموم این سرزمین..
.
.

.Vittorio : Well, personally, I trust the engineer. He sounds okay to me. This is a professional job
[Turns and looks at Sarte]
!Vittorio : You're the one I don't trust
? Sarte: Me
Vittorio: Yeah, you! All your brains are below your belt! You almost got us all in cold storage last night playing games in a whorehouse

(Le clan des Siciliens-Henri Verneuil -1969 )


آدم ها
فراموش نمی‌کنند؛‏
فقط
دیگر ساکت می‌شوند
همین.‏


Wednesday, August 11, 2010



به یاد رفته عزیزم که تاب موندن نداشت و از پیش ما رفت..
"در گلستانه" گوش میدم..
حس تدریجی مرگ..با امیدی به موندن که به هم نمی خورن..
من به خدا بدهکارم..زیاد..انگار خیلی زیاد..



Monday, August 9, 2010



اتفاق عجیب این جاست،
هر کجا که می روم
تو یک طورهایی همان حدودها دیده می شوی.
بعضی ها به زور حرفم را باور می کنند،
می پرسند مگر می شود
یک عمر زیر باران زیست و خسته نشد؟

سیدعلی صالحی



Friday, August 6, 2010


قبرهایی از پیش کنده شده...
کلی گورکن با دندان‌های زرد و چهره‌های خندان با
بیل و کلنگ‌های‌شان بالای قبرها ایستاده‌اند...منتظرند ...



فهمیدن چیزه بدیه
و من خیلی وقتها می فهمم



فراموشی پس از زخم
زخم پس از فراموشی
این همه روزگار ما بود

احمدرضا احمدی



اگرچه من به چشم تو، کمم،قدیمیم،گمم....اگرچه..


Sunday, August 1, 2010



همه می ریم
یکی یکی
خودمون رو می گم
فقط خودمون
یعنی این خونواده که طاقت اینهمه بی هنجاری دنیا و آدمای داغونش رو نداره.
نگران نباش دائی..هممون میایم..


Monday, July 26, 2010



و چقدر تو نا آماده ای در برابر اینهمه حرف زور ..اینهمه بی عدالتی..اینهمه بی معرفتی..


Thursday, July 22, 2010



خدایا تو گواهی..




فقط می خوام برم یه جای دور..دور..دور..دور..
من نمی خوام تهم بشه اون تخت و اون لوله ها..دور نیس اونا..
من جای دور میخوام..خیلی دورتر..


Friday, July 16, 2010


عجب اوضاع بدیه ، نه میشه زنده موند ، نه میشه مرد...




هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه
یا روی تیشه چشات غبار آهم بمونه


Thursday, July 8, 2010



"پاتریک سارا را دوست دارد، تاریخ روز و ماه و سال "

حق داری تاریخ بذاری، پسر! عشق اون قدر سریع میگذره که آدم بهتره ازش یادداشت برداره،
واسه چند سال بعد که شاید دیگه چیزی ازش یادش نمونده باشه.


کافه پولشری/ الن وتز/ اصغر نوری




چه زیباست خدایا..
و چه تلخ است که تنها مجبور باشی درون درون خودت..آن انتهای وجودت زیبائی را
در حد یک خواب و خیال و آرزوی دست نیافتنی ببینی ولی نتوانی نزدیک شوی..هرچقدر
بجنگی..هرچقدر بجنگی..



Friday, July 2, 2010




چهار بار که خودت رو بکشی و نشود، حق می دهی به خودت که زندگی روزمره را بریزی
توی سطل آشغال در دار و سیگار بکشی.

من و سه گانه ای که نبود / اعظم بهرامی


Wednesday, June 30, 2010



تو يا می‌توانی عاشقش بشوی يا اگر مثل من جای عشق‌ات ساب رفته است فقط می‌توانی
خيره ‌شوی به آن بناگوش ظريف؛ به خواب موها پشت لاله‌ی گوش؛ و آرام، با صدايی که
انگار از تهِ يک سردابِ ظلمانی می‌آيد، بگويی: «تو فشار را اندازه نگير جيگر، خسته
می‌شی» و اين را طوری بگويی که انگار داری يکی از اوراد قديمی را مي‌خوانی. همان وردی
که بره‌ها می‌خوانند وقتی به پيشاني‌شان حنا می‌بندند تا بعد ببرندشان به قربانگاه. همان وردی
که من هميشه می‌خوانم. چون هميشه هی تکه‌ای از مرا می‌برند و می‌اندازند جلوی سگ.
چون هميشه چيزی در من هست که اضافی‌ست. مطلقاٌ اضافی.

وردي كه بره ها مي‌خوانند / رضا قاسمي


Wednesday, June 23, 2010



"تو زندگي يه چيزايي هست كه از دست رفتنشونو هيچي ديگه نميتونه جبران كنه.....‏"
.
.
.
.
من
سالهای سال مردم
تا اینکه یک دم زندگی کردم

تو می‌توانی
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری؟

دستور زبان عشق / قیصر امین‌پور





Sunday, June 20, 2010




من به هیچ چیز اطمینان ندارم. من از بس چیزهای متناقض دیده‌ام و حرف‌های جور به جور
شنیده‌ام حالا هیچ چیز را باور نمی‌کنم. به ثقل و ثبوت اشیاء، به حقایق آشکار و روشن
همین الان شک دارم. نمی‌دانم اگر انگشت‌هایم را به هاون سنگی گوشه‌ی حیاطمان بزنم و
از او بپرسم: آیا ثابت و محکم هستی؟ در صورت جواب مثبت باید حرف او را باور بکنم یا نه...

بوف کور-- صادق هدایت

Tuesday, June 15, 2010


- تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می‌خوند؟
- جیرجیرک آواز می‌خوند!

سلام؛ خداحافظ / حسین پناهی




بند ناف را دوباره نمی توان بست
تا زندگی بار دیگر در آن جریان یابد.
اشکهای ما هرگز خشک نخواهد شد.
اولین بوسه ما اکنون روحیست,
که سرگشته در دهانمان می گردد,
آن هنگام که در فراموشی محو شوند.

گذشته هیچگاه باز نمی‎گردد / ریچارد براتیگان


Monday, June 14, 2010



قُلُپ،قُلُپ،قُلُپ...
.
.
یه حسه..همش جریان اون حسه..حس لعنتی..حس مشمئز کننده همیشگی لعنتی..
.
.
ژانر کمدی و تراژیک زندگیت که با هم مخلوط بشه..و هیچی از توش در نیاد.
.
.
اگه بخوای برسی..نمی رسی..
اگه نخوای برسی،حتما می رسی..
.
.
زندگی مزه زهرماری داره و در عین حال گسِ..عین خرمالو که ازش متنفری.
.
.
خیلی پیر واسه رویا دیدن..خیلی جوون واسه مراقبت..خیلی کودک برای دیدن..
.
.
زود رشد کردن..نپخته سوختن..گذشته رو در آغوش گرفتن..شامل حال نبودن..
.
.
همون انگشت که ماه رو نشون میده..همون همیشه ماشه رو می کشه..
.
.
واسه زندگی باس بیش ازین دلقک بود یا چی؟
.
.
بحران هویت..گم شدن..پیدا نشدن..احمقی که یه اشتباه رو دوبار تکرار بکنه..
.
.
جایی باید رفت که زمان معلقه..
.
.
فراموشی پس از زخم،زخم پس از فراموشی..
.
.
بذار هنوز خيال کنم بادها برای من می‌وزند.
.
.
کلی گورکن با دندان‌های زرد و چهره‌های خندان
با بیل و کلنگ‌های‌شان بالای قبرها ایستاده‌اند...منتظرند ...
.
.
راستی ! منو با چقدر وثیقه آزاد می کنی؟؟




دستی که گوشی را برمی‌داشت
حالا به خواب رفته است.
دستی که شماره می‌گرفت
حالا می‌لرزد.
در میان همه‌ی این بوق‌های ممتد
تنها لحظات نیستند
که می‌گذرند
آدم‌ها به دار سیم‌ها آویخته می‌شوند.
دستی که گوشی را برمی‌داشت،
دستی که شماره می‌گرفت
و صدای پیام‌گیری که همه‌ی زبان‌های
مٌرده و زنده را
از بر می‌داند.
وقتی که گوشی را می‌گذاری،
نه
وقتی گوشی را برنمی‌داری
همه چیز تمام می‌شود.


Sunday, June 13, 2010


من موندم و یه سه پایه خوشگل و یه طناب کلفت..
هر روز نگاشون می کنم..نگاشون می کنم و باز نگاشون می کنم..




و مردم ابلهی که هنوز بعد گذشت سالها به دنبال چیزی می گردن که وجود خارجی نداره،
"پدر و مادر واسه سیاست"


Thursday, June 10, 2010




بلند شو
کمی راه برو
کمی نفس عمیق بکش..
بی خیال شو.
درسته..فرقه بین باقالی بودن و حسادت..
بین دوست داشتن و حس مالکیت..
اما تو بی خیال باش.
روز مهم را خراب نکن..بگذار همه چیز مسیر خودش رو طی کنه..
فوقش یه طنابه..
باور کن تهش طنابه..
ته همه یه جورایی طنابه..
همیشه یه جای کار همه چی می لنگه...واسه همینه که ته همه چی دره ست..
تو در هر حال یک بودی..اول بودی..نه سه..
پس بی خیال باش..
فکرشم نکن..


Wednesday, June 9, 2010

Lips are turning blue
A kiss that can't renew
I only dream of you
My beautiful

Tip toe to your room
A starlight in the gloom
I only dream of you
And you never knew


Sing for absolution
I will be singing
And falling from your grace
ooh

There's nowhere left to hide
In no one to confide
The truth burns deep inside
And will never die


Lips are turning blue
A kiss that can't renew
I only dream of you
My beautiful

Sing for absolution
I will be singing
Falling from your grace

Sing for absolution
I will be singing
Falling from your grace

yeah

Our wrongs remain unrectified
And our souls won't be exhumed

Monday, June 7, 2010


به تو یاد می دهم که چگونه عشق بورزی.
به تو یاد می دهم که چگونه خود را فدا کنی.
به تو یاد می دهم که چگونه صبر کنی.
به تو یاد می دهم زمانی را فقط و فقط برای کسی و به خاطر کسی صرف کنی.
به تو یاد می دهم آرامش را پیدا کنی..آرامشی از رضایت او..
به تو یاد می دهم چگونه در مقابل اخم و بداخلاقی های اولبخند بزنی و دستانش را ببوسی.
به تو یاد می دهم زندگی همراه با عشق را.
به تو یاد می دهم که بعد از این چشم ها را ببینی..نفسها را حس کنی و
طعم شیرین لبانی گرم را بچشی..آرام آرام مزه کنی و به خاطر بسپاری.
به تو یاد می دهم چگونه اکنون راضی باشی بدون آنکه به آینده امیدی داشته باشی.
به تو یاد می دهم "عاشقتم گفتنها" موقتی اند..نباید از آنها سند بسازی..
نباید به آنها دل ببندی..تنها باید در حال لبخند بزنی..
به تو یاد می دهم آرام باشی..بفهمی..اما به روی خودت نیاوری..هیچ گاه..
به تو یاد می دهم چگونه در پی کسی بدوی که دیگران بدون دویدن به او رسیده اند و اگر
نرسیده اند..هر زمان اراده کنند می رسند..
به تو خیلی چیزها یاد می دهم.
بعد... می روی..مثل بقیه..مثل تمام دختران من..
و زندگی می کنی..زندگی زیبا..
باور کن بارها و بارها این کار کرده ام.
خیلی دور ،خیلی نزدیک...
خیلی زیاد، خیلی کم.. و آنها راضی اند..خیلی راضی..
نمی دانی وقتی از زندگی آنها تعریف کنم..اشک در چشمهایمان جمع می شود..
از اینکه چگونه یارشان را پیدا کرده اند..چگونه عشق می ورزند..چگونه عشقبازی
می کنند..چگونه می روند..چگونه می آیند..چگونه می رقصند..چگونه می نشینند..
چگونه بر می خیزند..
باید باشی و ببینی..از دریچه روح و نگاه من..
من...
من؟
من نیز باید راضی باشم..نه؟
مگر غیر از این است که هرکس به دلیلی آمده است؟


Sunday, June 6, 2010




You smile to please
I try to care
You break my heart
I love you here

Friday, June 4, 2010

Is it hard to go on
Make them believe you are strong
Don't close your eyes
All my nights felt like days
So much light in every way
Just blink an eye

I used to be someone happy
You used to see that I'm friendly

All your smiles, all is fake
Let me come in, I feel sick
Gimme your arm
From the shadow to the sun
Only one Step and you'll burn
Don't stay too high

I used to be someone happy
You used to see that I'm friendly

Is it why in your tears
I can smell the taste of fears
It's all around
All my laughs, all my wings
They are graved inside your ring
You were all mine

I used to be someone happy
You used to see that I'm friendly..

(AaRon-Endless song)



سخت است ادامه دادن و اینکه دیگران را متقاعد کنی که قوی هستی..





در دل شبي اين چنين
در فكر سالها و زني كه رفت
و گم شد براي هميشه
ديگر چيزي مهم نيست برايم
نه سالها, نه زني كه رفت براي هميشه
تنها كاش
ميتوانستم كمي صلح و آرامش داشته باشم
آرامشي براي يك سال
يك ماه
يك هفته
حتي يك روز
آرامشي نه براي دنيا , آرامشي خودخواهانه
از آن خودم
آرامشي
چون آبي گرم و سبز سير
كه وول بخورم در آن
يك ذره آرامش
حتي يك ساعت
در اين شب دراز, تاريك و پر از تنهايي
خواهش مي كنم ...




Wednesday, May 26, 2010



می گه: اول خودت..بعد دیگران..بعد اون..
می گم: دیگه خودمی نمونده..هرچی مونده باشه..گذاشتم به حراج..وقف تمام.
می گه: فکر نمی کنم...تو بالاتر ازینائیا..
می گم:همیشه اینجوری میشه..به قول جیکوب : فقط یکبار تموم میشه..
و هرچیز قبل ازون..فقط یه پیشرفته..یه سیر تکامل..


Tuesday, May 25, 2010



از برگ های دفترم بیرون بیا
از ملافه های رختخوابم
از فنجان قهوه ام بدرآی
از قاشق شکر
از دگمه های پیراهنم
از نخ دستمالم بیرون شو
از مسواکم
از کف خمیر ریش روی صورتم

از همه ی چیزهای کوچک بیرون آی
تا بتوانم کار کنم

نزار قبانی


Friday, May 21, 2010



به تو می‌آموزم چگونه با لبخند کينه را پنهان کنی. چگونه رام بنمايی و در پس آن توسنی کنی.
چگونه بی‌نيازی را پرده خودخواهی کنی.
به تو می‌آموزم چگونه با بزرگ کردن ايشان پستشان کنی.
چگونه مهربان بنمايی و در پس آن بيزاری کنی. آه مبادا خودت باشی.
اين جائيست که نيکيهايت دشمنان تواند.
جايی که اگر درخت بارده باشی سنگ می‌خوری. آنان که مرد بودند از مردی افتادند؛
و حالا نوکری پيشه کرده‌اند
تا زنان را از زنی بيندازند. اين جائيست که همه بايد خواجه باشند؛ تا فقط يکی مرد جلوه کند.

پرده‌خانه؛ بهرام بيضايی


Monday, May 17, 2010



همیشه همینطور است ... مدتی طول می کشد ... و بعد واقعا دیگر مهم نیست.




وقتی قراره تو یه رودخونه پر آب و خروشان غرق بشی
دست و پا نزن
بذار حداقل پزش نمونه واسه رودخونه که" نمی دونی چه تقلائی می کرد بدبخت..!!"


Saturday, May 15, 2010



اگر زنی را نیافته ای
که با رفتنش نابود شوی
تمام زندگی ات را باخته ای
این را منی میگویم
که روزهایم را زنی برده است جایی دور
پیچیده دور گیسوانش
آویخته بر گردن
سنجاق کرده روی سینه
یا ریخته پای گلدانهاش
باقی را هم گذاشته توی کمد
برای روز مبادا.

رضا ولی زاده



Wednesday, May 5, 2010




عشق يه جور بازيه.
يه بازی قانونمدار.
اولين قانونش اينه که
نقشی رو که از اول انتخاب کردی تا آخر بری
وسط بازی عشق
عين وسط يه تئاتر حرفه‌ای
نميشه نقش عوض کرد

تعدادی از نقشهای مورد علاقه من:
ناصح مشفق
دانای کل
بچه کوچولوی حرف گوش کن
بچه کوچولوی شيطون حرف گوش نکن
شاه
رعيت
لوس خودخواه
جوجه اردک زشت
بزرگوار
هرزه شيرين
پيشی نازی
آغوش گرم

انتخاب چند نقش همزمان بلامانع است.




Saturday, May 1, 2010



یه دریاس
باید شناگر باشی
باید دید مناسبی از آمادگیت داشته باشی
باید بدونی تا کجا دووم میاری
باید همراهت رو بشناسی..نباس تمام مسیر وزنش رو تو تحمل کنی..اونم باس با تو شنا کنه..
فقط مواقعی که خسته میشه حملش کنی..
اگه نمی تونی..اگه نمی تونه..
نباید بری جلوی جلو..
نباید تا جائی بری که نه راه پیش داشته باشی..
نه راه پس..
باید بشناسی..خودت رو..همراهت رو..
اگه غیر از این باشه
اگه یه قایق موتوری بیاد و همرات رو با خودش ببره..
بعد تنها بشی و خسته..
همونجا مجبورمیشی همه چی رو ول کنی و بری پایین..
قلپ قلپ قلپ
قلپ قلپ
قلپ..
انگار هیچوقت نبودی..

Thursday, April 29, 2010



اوضاع بدي شده؛
هرجا که هستيد، هر از چند گاهي دستي به جيب خود بکشيد
تا مطمئن شويد کيف پولتون سر جاشه.
همين روش را در مورد دوست دختر خود نيز اعمال کنيد.


Monday, April 26, 2010




آدمهايي هستند كه ناخودآگاه از خودمان مي رنجانيم.
مثل ساعت هايي كه صبح دلسوزانه زنگ مي زنند و
در ميان خواب وبيداري بر سرشان مي كوبيم.
بعد مي فهميم كه خيلي دير شده.


Thursday, April 22, 2010



هر رابطه اي چون پارچه اي ست.
هر بهم زدني چون جر خوردن؛
دريغ کز رابطه ات
بافته بودم خشتکي.


Wednesday, April 21, 2010


ترکیدم و پاره پاره هایم انگار به تمام دنیا چسبیدند..







ساده است..


Tuesday, April 13, 2010



...من خوب می دانم که زندگی يکسره صحنهء بازی ست ،
خوب می دانم .
اما بدان
که همه برای بازی های حقير آفريده نشده اند ...
به ياد داشته باش
که روزها و لحظه ها هيچگاه باز نمی گردند .
به زمان بينديش
و به شبيخون ظالمانهء زمان .
زمستانی طولانی و سخت در پيش خواهيم داشت
زمستانی که از ياد نخواهد رفت ...
ديگر چه می توانم گفت ،
جز اينکه
لباس های زمستانی ات را فراموش نکن .

سمفونی مردگان --- " عباس معروفی "




آدمهای احساساتی را بايد کُشت. آنها به درد لای جرز هم نمی خورند. يا از خوشحالی در
ارتفاع صد هزار پايی بال بال می زنند يا از افسردگی خودشان را شش هزار فرسنگ زير
سطح زمين دفن می کنند. آدمهای احساساتی در طول سه دههء اول زندگی شان در مجموع
سه دقيقه در واقعيت و روی سطح زمين هستند و بقيهء پانزده ميليون و هفتصد و شصت و هفت
هزار و نهصد و نود و هفت دقيقهء آنرا در هپروت به سر می برند. آدمهای احساساتی
بی هدف ترين، بی مصرف ترين و غير قابل اعتمادترين محصولات آفرينش هستند.
آدمهای احساساتی تنها کسانی هستند که معنی واقعی زندگی را می فهمند. آدمهای احساساتی
هزار هزار بار عاشق می شوند و هر بار مطمئنند که اين بار با تمام دفعات قبل فرق می کند.
هر روز به مدت يک تا چند ساعت احساس می کنند خوشبخت ترين آدم روی زمين هستند و
آگاهی از اينکه بقيهء روز را در افسردگی مطلق به سر می برند باعث می شود تک تک لحظات
شيرين زندگی را با نهايت وجود تجربه کنند و از آن لذت ببرند. آنها می توانند در يک لحظه تمام
دنيا را فراموش کنند و از پيامدهای هيچ تصميمی نترسند. هيچ روزی در زندگی آدمهای احساساتی
مثل روزهای ديگر نيست. هر روز هزار دليل جديد هست برای اميد و عشق به زيستن و هزارو
يک درد جديد برای آرزوی مرگ و زجر کشيدن.
آدمهای احساساتی بزرگترين دروغهای تاريخ بشريت را به ثبت رسانده اند. آنها هر قولی که
داده اند را هزار بار شکسته اند و هر اشتباهی را صدهزار بار تکرار کرده اند. آنها اصلا هيچ
درکی از معنی هرگز و هميشه و ممنوع و درست و غلط ندارند. آدمهای احساساتی زندگی
اطرافيانشان را به گند می کشند و تنها کاری که در قبال گناهان فجيعشان انجام می دهند
اين است که برای مدت کوتاهی شديدتر و عميقتر افسرده می شوند.
آدمهای احساستی در هر لحظه از زمان تمام افکارخصوصی و احساسات واقعيشان را
به تمامی جهانيان اعلام می کنند. آنها تنها کسانی هستند که «دوستت دارم» را با تمام وجودشان
احساس می کنند و برای فرياد زدنش از هيچ کس و هيچ چيز نمی ترسند. آدمهای احساساتی واقعا
همانقدر که می گويند سبک هستند، آنها واقعا روی ابرها راه می رند، درست مثل روزهايی که
می خواهند بميرند، آنها وزن بدبختی را روی تک تک سلولهای پوستشان لمس می کنند. آدمهای
احساساتی هرگز و هيچ وقت و به هيچ دليلی در لحظه دروغ نمی گويند و تمام حرفهای اطرافيانشان را نيز در همان لحظه از صميم قلب می پذيرند.
تکرار می کنم : آدمهای احساساتی را بايد کُشت.

Sunday, April 4, 2010



" شنيده ام كه ون گوك ، بي جهت مي گريسته است. بي جهت ...چه حرفها مي زنند واقعا ...
انگار كه اگر دليل گريستن انساني را ندانيم ، او يقينا بي دليل گريسته است . "

نادر ابراهيمي _ چهل نامه ي كوتاه به همسرم


Saturday, April 3, 2010



- ولی آخه چرا جدا بشیم؟ ما می تونیم تمام عمر با هم خوشبخت باشیم.
- وقتی دو نفر این جور که تو می گی به هم بچسبن عاقبت کارشون به اونجا می کشه
که اتومبیل و خونه می خرن و کار و کاسبی و بچه و این جور چیزها راه می اندازن.
اون وقت دیگه رابطه شون عشق نیست. اسمش می شه زندگی.

خداحافظ گاری کوپر/ رومن گاری




می گه چرا بدون اطلاع قبلی رفت پی کارش و یه دفعه منو تنها گذاشت..
می گم وقتی راهی جز پیچیدن به چپ نیس باید راهنما زد؟


Thursday, April 1, 2010



دلمان را به چه خوش کرده ایم ؟

اين همه بالش تنها ؟

اين همه تخت نيمه خالي ؟

اين همه پتوي يك نفره ؟

اين همه ملافه مچاله ؟

من دلم يخ كرده ... کبریت داری؟

Monday, March 29, 2010



جسم مهم نیست..ذهن آدم نباس فاحشه باشه.




آدمی زائیده نسیان است.


Sunday, March 28, 2010



آدم موفق آدمیست که زیپ نباشد،
یک جایش که وا برود (که معمولا می رود)
وا نرود
تا ...!


Thursday, March 25, 2010



چیزی بلد نیستم بگم..


Sunday, March 21, 2010



"همه حرفم اينه که آدما
زندگي رو از اونچه که هست
بدترش مي کنند
و باور کن، بدون کمک اونا،
زندگي يه کابوسه."


whatever works-Woody Allen



می گه:" تو بهش بگو..اگه یه وقت ناراحت شد ازش عذرخواهی بکن"

مث اینه که کله یکی رو بکنی تو توالت بعدش اگه یه وقت کثیف شد
یه شامپوی خوب بدی دستش..




واست يه گبه خريده ام با نقش بز،بندازي زير پات شايد يادت بياد اون روزايي که منو
زير پا له مي کردي و من از بزاي توي گبه ساکت تر بودم.



Saturday, March 20, 2010



عید فقط مال بچه هاس
که قاشق بزنن
از رو اتیش بپرن
دم سال تحویل بالا پایین بپرن
بعد عیدی بگیرن از ننه باباشون
لباس نو بپوشن
باز عیدی بگیرن از گنده های فامیل
عید مال بچه هاس
که بتونن چن روز نفس راحت بکشن که قیافه درس و مدرسه و معلم و ناظم رو نمی بینن..
عید مال ما نیس
نات اِنی مور..
عید واسه من یه رفع تکلیفه..که قبلش نخوای بیاد و بعدش بخوای زود گم شه بره..
عین باقی زندگی..
.
.

که حسی داری
خودم کشفت می‌کنم
نه از روی عادت
نه غریزی
نه بر حسب تصادف
نگاهت می‌کنم‌ و
پیدا می‌شی
و می‌فهمی که جسور بودن بهانه نیست.

Sunday, March 14, 2010



همیشه به هنگام خویش. هیچ وقت به گاه ما.


Saturday, March 13, 2010


هه..
تا به حال از خودت واسه اینکه هنوز زنده ای خجالتم کشیدی؟


چطور نفهمیدی که یه مرده داره بات حرف میزنه؟


دقت کردی که به هرچی زمانی خندیدی
الان سرت اومد؟
بِکِش عزیزم
بِکِش...



اگه روزی پدر شدم
به فرزندم خواهم آموخت که هیچ گاه حس نکند..نبیند..نشنود..
درد نکشد..فقط برود..بیاید..بنشیند..بلند شود..



Friday, March 12, 2010



خوشبخت ترین آدم اونیه که
قبل از اینکه معنی بدست آوردن رو بفهمه؛
معنی از دست دادن رو درک کرده باشه.


Thursday, March 11, 2010




آدما ديگه به چراغ خودشون نگاه نمي کنن که کي سبز شه؛
چشمشون به چراغ سبز ديگرونه که کي زرد میشه.




باور کن
که
من
کنده ام ازین بازی..


Tuesday, March 9, 2010



دقیقا عین «از دختر جماعت کشيديم بيرون»ِ پسرهاي پيچ خورده؛
دقیقا عین «مي تونم اما نمي خوام ترک کنم»ِ دخترهاي سيگاري؛
دقیقا عین«از اين بيشتر مي خوام چيکار؟»ِ بابائی که نمي تونه بيشتر از اين دربياره ...


Sunday, March 7, 2010



"گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد.
آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من چیست.همه گول خوردند.."



Friday, March 5, 2010



ديگه ترس دخترها از پسرا،
هم جنس ترس از شير نيس واسه قدرت،
هم جنس ترس از موشه واسه کثافت.





طول عمر ما خيلي هم که مفيد باشد مي شود نخ دندان؛
10 سانت بپيچد لاي اين دست،
10 سانت بپيچد لاي اون دست،
3 سانت روي هوا،
تا از 1 ميلي متر استفاده مفيد شود.
چه چیز را داریم سخت می گیریم؟
Let's start over again
Why can't we start it over again
Just let us start it over again
And we'll be good
This time we'll get it, get it right
It's our last chance to forgive ourselves



(Muse - Exogenesis : Symphony Part III (Redemption))

Thursday, March 4, 2010



آخر اگر به اندازه چراغ چشمک زن تابلوي قصابي قاسم آقا هم عقل داشتي مي فهميدي که
براي جلب توجه بهتر است گاهي اوقات نبود.


Tuesday, March 2, 2010




"...کاش از شاخه ی سرسبز حیات
گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ای مایه ی عمر
شعله ی راز مرا می دیدی"

فروغ

Sunday, February 28, 2010




من به جای تو میرم ..
تو بمون اینجا...
بمون اینجا...




ریسمان پاره را می توان دوباره گره زد.
دوباره دوام می آوَرَد؛
اما هر چه باشد ریسمان پاره ای است.


Wednesday, February 24, 2010


چهار شمع به آهستگي مي‌سوختند، در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي‌رسيد.

شمع اول گفت: من صلح و آرامش هستم، هيچ كسي نمي‌تواند شعله مرا روشن نگه دارد
من باور دارم كه به زودي مي‌ميرم ..
سپس شعله صلح و آرامش ضعيف شد تا به كلي خاموش شد

شمع دوم گفت: من ايمان و اعتقاد هستم، ولي براي بيشتر آدمها ديگر چيز ضروري در
زندگي نيستم پس دليلي وجود ندارد كه ديگر روشن بمانم .........
سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت.

شمع سوم با ناراحتي گفت: من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم كه ديگر روشن بمانم،
انسانها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده‌اند و اهميت مرا درك نمي‌كنند، آنها حتي
فراموش كرده‌اند كه به نزديكترين كسان خود عشق بورزند ..............
طولي نكشيد كه عشق نيز خاموش شد.

ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد، گفت: چرا شما خاموش شده‌ ايد،
همه انتظار دارند كه شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد .... سپس شروع به گريستن كرد
........... پــــــــس...

شمع چهارم گفت: نگران نباش تا زمانيكه من وجود دارم ما مي‌توانيم بقيه شمع‌ها را
دوباره روشن كنيم، مـن امـــيد هستم.

با چشماني كه از اشك و شوق مي‌درخشيد ..... كودك شمع اميد را برداشت و
بقيه شمع‌ها را روشن كرد.




Tuesday, February 23, 2010



آدم كه تنها ميشود، ديگر درست بشو نيست.
ميشود يك آدم تنها.
حتي اگر در يك جاي شلوغ هم پرتابش كني، باز هم تنهاست. تنهايي جزئي از شخصيتش شده.
اگر وقتي كه در حال طي كردن پروسهء تنها شدن مي بود؛
جمع و جورش ميكردي و شلوغش ميكردي،
و از تنهايي درش مي آوردي،
آن موقع ميشد كاريش كرد.
اما وقتي كه تنها شد،
ديگر تنها شده
و ديگر درست بشو نيست.
گمان نمي كنم هرگز درست شود.
آدم تنها حواسش به هيچ چيز جمع است.
آدم تنها حواسش به هيچ چيز جمع نيست. شش دانگ حواسش به تنهاييش است.
چرا كه نمي خواسته تنها باشد. اين را خودش انتخاب نكرده. و من هيچگاه از مقصر
دانستن تو دست بر نخواهم داشت.(نميدانم منظورم از تو دقيقا چه كسي بوده.)
آدمي كه تنهاييش را خودش انتخاب نكرده، هميشه ناراضي است و هميشه تنها.
و هي تنها تر ميشود و تنها تر ميشود و تنها تر ميشود.
اما آنكه تنهايي را خودش انتخاب كرده، حواسش جمع كارش است.
تنهايي برايش مفيد است.
فايده دارد.
كارهاي خوبي در تنهاييش انجام ميدهد.
و من هيچگاه خودم را به خاطر فكري كه به ذهنم خطور كرد و
شكي كه كردم نخواهم بخشيد.(اصلا نميدونم منظورم چي بوده.)
تا به حال يك آدم تنها را بغل كرده ايد؟
تنهايي ديگران ترسناك است.
مثل يك پيچك نامرئي به سر تا پايتان ميپيچد و شما احساس خفگي ميكنيد.
غمي نيست. اما دل خوش هم نيست.


Friday, February 19, 2010

Suffer the Consequences...


بر سرمای درون


همه
ارزش دست و دلم
از آن بود
که عشق پناهی گردد
پروازی نه گریز گاهی گردد
ای عشق ای عشق
چهره آبیت پیدا نیست
و خنکای مرهمی بر شعله زخمی
نه شور شعله بر سرمای درون
ای عشق ای عشق
چهره سرخت پیدا نیست
غبار تیره تسکینی بر حضور وهن
و دنج رهایی بر گزیر حضور
ساهی بر آرامش آبی و سبزه برگچه بر ارغوان
ای عشق ای عشق
رنگ آشنایت
پیدا نیست

ا.بامداد


مدتهاس حرف نزدم
راه رفتم
با دیوار بتونی یکی شدم
با سر به زمین خوردم
اما چیزی نگفتم..
فقط خندیدم
اما دیگه نمی تونم
میخوام بترکم
برم یه دوری..یه نقطه کوری..
یه بلندی..یه زیری..
یه جائی که فقط دور باشه..
و بعد بذارم بترکه..بترکم..
هیشکی نبینه..هیشکی نشنوه..
متنفرم از ترحمتون..از دلسوزیتون..
متنفرم از نگاهتون..از طرز فکر کردنتون..از سیاستائی که باس تو زندگی روز و شبیتون
هی بگین و هی بشنفید و هیچی به هیچی..
متنفرم از آدما که میان،حک می کنن،حال می کنن و انگار نه روحی هست..نه منی..نه توئی..
گمشدم..بیشتر از هر موقع دیگه ای..این روزا هرچی..هرچقدرم سریع بگذرن..بازم بی فایدس..
فقط نمی خوام ببینم..
بسمه..



برای سالها می نویسم :سالهای بعد که چشمانت عاقل میشوند!
افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود همیشه یکی بود یکی نبود!
.
.
.
آدما از جنس برگند . گاهی سبزند ، گاهی پائیزن و زردند .
زمستون دیده نمیشن . تابستون سایبون سبزند. آدما خیلی قشنگن .
حیف که هر لحظه یه رنگند …
آدمهای خوب از یاد نمیرن، از دل نمیرن، از ذهن نمیرن،
ولی زودتر از اینکه فکرش رو بکنی از پیشت میرن ...


Wednesday, February 17, 2010



مثل اینه که یه پرس چلو کباب رو بریزی تو چاه توالت،
و بگی این اتفاق باید دیر یا زود می افتاد.






تظاهرهایی هست که به دردمان می خورد.
مثل شمایی که حرف های روشنفکری میزنید،
مثل منی که حرف هایتان را تایید می کنم.



Monday, February 15, 2010



یه فیلسوفِ خدا بیامرز می گه دو اصل در دنیا وجود داره :
1 هر چی خوبه بردن.
2 هر چی مونده یه جاش می لنگه.



Friday, February 12, 2010



چقدر خوب است که صبح بیدار شوی به تنهایی؛
و مجبور نباشی به کسی بگویی دوستش داری؛
در حالیکه دیگر
دوستش نمی داری.

کلاه کافکا/ ریچارد براتیگان







نخواستم...
اینجا باشه واسه شما.
بمونین و صفا کنید..

Wednesday, February 3, 2010




جفتمان رفته بویم زیر دوش گرم رابطه مان و آخیــش می گفتیم؛
نمی دانستم آب که قطع شود این قدر سردم می شود.
اهه...
لباس هایم کو؟
نکبت لباس های مرا هم با خودت بردی ؟

Tuesday, February 2, 2010



نفرت انگیز ترین آدم اونیه که،
برای خنداندن دوستی از جنس مخالف،
وسیله ای جز مسخره کردن دوستی از جنس موافق سراغ نداره.
.
.
من از تصور این که خدا هست درست همان اندازه آشفته می شوم
که فکر کنم خدا نیست.
به همین دلیل ترجیح می دم که درباره اش فکر نکنم.

توفان برگ/ مارکز
.
.
تو مشغول مردنت بودی..
.
.
فقط چون که
مردم فکرت را دوست دارند،
معنایش این نیست
که مجبور باشند
بدن ات را هم دوست بدارند.

کلاه کافکا / ریچارد براتیگان

Monday, January 25, 2010


رویاهای من قریه من است..


کافیست آدم باشی
کافیست بخواهی آدم بشوی
کافیست ببینی
کافیست بخواهی ببینی
کافیست حس کنی
کافیست بخواهی حس کنی
نمی گذارند..این دنیا برای هیچکدام از اینها آفریده نشده است.
دیگر شب هم از ظلمت خود وحشت نمی کند.
همه چیز باید در چهاردیواری وجودت بماند و لحظه ای بیرون نرود..

Friday, January 22, 2010


-----------------------------------------------------------------------------------------------
ساده است نوازش سگی ولگرد.
شاهدِ آن بودن که
چگونه زیر غلتکی می‌رود
و گفتن که: «سگ من نبود.»

ساده است ستایش گلی،
چیدنش،
و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد.

ساده است بهره‌جویی از انسانی؛
دوست داشتنش بی‌احساس عشقی؛
او را به خود وانهادن
و گفتن که: «دیگر نمی‌شناسمش.»

ساده است لغزش‌های خود را شناختن؛
با دیگران زیستن به حسابِ ایشان
و گفتن که: «من اینچنین‌ا‌م.»

ساده است که چگونه می‌زییم.
باری،
زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم.

ساده است با دوستی دیگر نشستن
خوردن ذرت و بلند شدن و رفتن
و گفتن که دوست قدیمیست...عددی نیست..رفته است.

Sunday, January 17, 2010



زلال که باشی،آسمان در توست..


Friday, January 15, 2010


رفيق
باد
ما را برد.
.
.
در مكاني كه ما نفس ميكشم
آرزوي اشك به شدت دست يافتنيست.
.
.
مشكل از كجاست؟
که
تو هيچ اتفاق و داستان و ماجرايي نه آدم بده ام نه آدم خوبه!
.
.
خواب مي ديدم مردي بودم كه ميتوانست احساس خود را نشان دهد.
.
.
امشب تو خيابون ميپلكيدم و به آرزوها فكر ميكردم
آرزوهايي كه ديگه آرزو هم نيستن
چندتا رويا كه لياقت فراموشي هم ديگه نداره.
.
.
باز خواب دويدن توي يه آب كم عمق وقتي كه اون موجودات ريز لاي انگشتاي پام رو قلقلك ميدن.
.
.
عاقله مردي که در سير مسيري نپخته اما سوخته و دود شده و به هوا رفته..
.
.
نه وزشی
نه جریانی
هیچ
سکون
خلسه شاید
شاخه ای هم نمی جنبد
باد هم نمی آید
من هم نمی روم
ایستاده ام
در سکوت



بالاي يه تپه يه كليسا بود.
مي پرسيدم كه اينا ماشيناشون رو چگونه آوردن اين بالا
لبخندي ميزدي و ميگفتي كه ارمنيا بلدند.
تا شب رو مهمون كشيش پير بوديم
وقت رفتن شمعدوناش رو ندزديديم
وقت رفتن مقداري پول گذاشتم واسش
نوشته بودم كه : تو منو پناه دادي وقتي كه هيچ جا نبود
ما رفتيم و تو دلت ميخواست بمونيم
ولي نميدونستي كه راه ما ادامه داشت........




"...احساس كردم كه محروم ترين فرد دنيا هستم .شيشه ليكوري به يادم آمد
كه رويش چند فرشته اسكاتلندي رسم شده بود.لالا گفته بود:(اين يكي من هستم) گلوريا
يكي ديگر را نشان داده بود.توتوكا يكي ديگر را براي خودش انتخاب كرده بود. و من؟
چيزي جز يك كله كه در پشت سر همه بود و تقريبا بالي هم نداشت نمانده بود.چهارمين
فرشته اسكاتلندي كه فرشته كاملي هم نبود....من هميشه آخرين نفر بودم.وقتي بزرگ شوم
آنها خواهند ديد.يك جنگل آمازون ميخرم وهمه درختهايي كه سرشان به آسمان مي رسد
متعلق به من خواهند بود.مغازه ايي پر از بطري با توده اي از فرشته هايشان خواهم خريد
و كسي حتي يك گوشه بال آن ها را نخواهد داشت."


(درخت زیبای من---ژوزه مائوروده واسکونسلوس)



نخست
دير زماني در او نگريستم
چون
نگاه از او باز گرفتم
همه چيز در پيرامون من
به هيئت او در امده بود.
پس
آنگاه دريافتم كه مرا از او گريزي نيست.

شاملو




بر آتش تو نشستيم و دود شوق بر آمد
تو ساعتي ننشستي که آتشي بنشاني


What about me?

Thursday, January 14, 2010

And I want you to promise me
that you're gonna tell my child
that you're gonna tell my child how much they're loved every day
and remind them how lucky they are...To be free.
Because we are.
We're free now.
Finally.
We're free...


Tuesday, January 12, 2010


_راستش رفتم که پیش یکی از خودم دفاع کنم..
اما نیومده بود برای سرزنش یا هرچیز ناخوشایند دیگه..
اومده بود توی کوچه های این شهر خاکستری بام راه بره...
فکر می کردم همه چی دو دستس..سیاه و سفید..
اما الان فکر می کنم همه چی یه رنگه..خاکستری..خاکستری..
چه همراهی خالصی..چقدر حال منو خوب کرد این آدم..فهمیدم از اولشم فقط همینو می خواستم..
یه همراه،بی قضاوت،یه گوش که بهت گوش کنه...
یه نگاه که بهت بگه:می فهمم، صبرکن،می گذره...
روانشناسا و روانپزشکا هم اگه با آدم میومدن و توی کوچه ها و خیابونا راه می رفتن
و حرفای پرت و پلا میزدن از همه چیز و هیچ چیز..آدما بیشتر به سراغشون میرفتن..
خیلی ساده درک شدم از طرف آدمی که ربطی نداشت..به ظاهر..اما درکم کرد..
حتی گاهی در سکوت..
حس می کنم دیگه تو تاریکی مطلق نیستم..ابر سیاه بالای سرم هنوز هست..اما حداقل دیگه
نمی باره..فعلا برای مدتی صبر کرده..
_اوه..گود فور یو..
_هه..نمی دونستی..
_نمی دونستم؟ چی رو؟
_اینکه خیلی وقتا میرم تو خیال..
_یعنی..؟
_آره..
_خب ..ارزش یک بار خیال کردن رو داره..نه کمتر نه بیشتر..
_بذار خیال کنم..
بذار حالا که تنم در پیچکای گشنه و سمی فرو رفته یه کم خیال کنم..کمی..تا قسمتی..

Monday, January 11, 2010



دست و پاهای آخرتم بزن...مهم نیست..کمی وقت مونده..



I can't take my eyes off of you
I can't take my eyes off you
I can't take my eyes off of you
I can't take my eyes off you
I can't take my eyes off you
I can't take my eyes...
I can't take my eyes off of you
I can't take my eyes off you
I can't take my eyes off of you
I can't take my eyes off you
I can't take my eyes off you
I can't take my eyes...
I can't take my mind off of you
I can't take my mind off you
I can't take my mind off of you
I can't take my mind off you
I can't take my mind off you
I can't take my mind...
My mind...my mind...

Sunday, January 10, 2010



تصور دست های آن زن،
وقتی در موهای آن مرد فرو می رود،
حالم را بهم می زند.

لطفاً این کتاب را بکارید/ ریچارد براتیگان


Thursday, January 7, 2010



خدا؟


Wednesday, January 6, 2010



بشکاف
تمام چیزهائی را که برایت بافتند.
تمام چیزهائی که بافتی..
بشکاف..
بگذار و بگذر..

Sunday, January 3, 2010



دختر مورد علاقه من؛
دختری ست که بتوان با او شوخی کرد.
و این خصلت بسیار نادری در زن هاست.

اندوهی ژرف/ یاسمینا رضا


Friday, January 1, 2010

Wednesday, December 30, 2009


تنها راه شناختن يك نفر
دوست‌داشتن او بدون هيچ اميدی است.


Jack: Sarah!
Sarah: What
Jack: Is that him?
Sarah: What difference does it make?
Jack: It just does.
Sarah: It's not gonna change anything.
Jack: Look! I wanna know. I need to know who he is.
Sarah: It doesn't matter who he is, it just matters who you're not.
Lost( S3-E1)


اگه یه بار بخوام یه واقعیت رو به رسم ادبی بگم اینجوری می گم:

برخی از آدمها
دیگر ازشان گذشته است
که بخواهند
از کسی برنجند..
یکی از این برخی از آدمها
من هستم.


Monday, December 28, 2009


تاريکي
تنهائي
زيبائي
آزادي
اسارت
کودکي
نقاشي
شکست
خيانت
دوستي
دشمني
عشق
سنگ
آتش
جهنم
بهشت
دوباره
دير
خيلي
واسه
شروع
ناگهان
خيلي
دير
فراموش
بخشش
نفرت
فنا
منفي
مثبت
روشني
اميد.





Exogenesis: Symphony Part III (Redemption)
BY: The Muse (one of my favorites alt.rocks)

Saturday, December 26, 2009


- چای کیسه ای را پس از مصرف می اندازند در سطل زباله ...
- چه شباهت نزدیکی !!
.
.
لذت بعضی از کارها به نکردنشونه
.
.
Uprising by Muse
.
.
یه کم وقت میخوام .
.
.
بگذار هنوز خيال کنم
بادها برای من می‌وزند.
.
.
تمام زندگي من
با تمام كاراكتر هايي كه اطرافم هستن
با تمام اتفاقاتي كه دوروبرم ميوفته
همه و همه سوژه اي ناب هستن واسه نوشته هاي پارانويدي
.
.
AaRON
Artificial Animal Riding On Neverland
all tracks
are
GREAT

Friday, December 25, 2009


می دونی؟
همیشه این دلم به اون دلم میگه:دکی..
تو این دنیای هیشکی به هیشکی
این یکی دستت باید اون یکی دستت رو بگیره
ورنه
خلاصی..خلاااااص..

Wednesday, December 23, 2009




زمانی که گفتم دوستت دارم
می دانستم الفبايي نو اختراع می کنم
در شهری که هيچ کس خواندن نمی داند.
شعری می خوانم
در سالنی خالی
و شرابم را در جام کسانی می ريزم
که نمی توانند آن را بنوشند.


نزار قبانی

Tuesday, December 22, 2009


من قاعدتا باید ساکت باشم.
من قاعدتا باید چشمانم را ببندم بر همه چیز و عین خیالم نباشد که
روزهاو برگها می ریزند و من در این میان معلق می شوم.
من می بایست داد نزنم..هیچ نگویم..بگذارم آدمها بیایند و بروند
بروند و بیایند..هرچه می خواهند ببرند..بفروشند..بخرند..و فقط بیایند و بروند..
مرا چه به حرف..چه به کلمه..چه به حروف..
حتی مدتهاست که حروف هم هجی نمی شوند..هجی هم که بشوند..آنجور که می خواهم در
نمی آیند و آنجور که لازم است و درست نمی آید..بهتر است بماند..همانجا در دل..در سر..
آری پسرم..تو باید همین باشی..اشتباهی بر خورده ای..درست باش..
بگذار تا بیایند و بروند..خطی بکشند..خطی بیندازند و بروند..
دستانت را صلیب کن و بگذار تا برگها بریزند بر شانه ات..بر دستانت..اما ساکت باش..
چشمانت بسته..سرت پایین...آغاز فصل سرد است و تو سردتر باش..
بگذار تا هوا هم کم بیاورد..

Friday, December 18, 2009



حرف بسیار درستیه
مرگ خود چاره و درمان است..
که به نظرم تنها چاره و درمان مشکلاته
مشکل اصلی من اینه که نمی تونم با تلاشای مذبوحانه خودم رو خر بکنم..
واسه همین، اندکی جرات سحر نزدیکه..
چون مرگ خودخواسته هم عصبانیت اون بالائی رو به همراه داره..
عجبا...

Sunday, December 13, 2009



بسه..
به خدا بسه...
چقد حرف می زنی پسر...
همه چی خیلی تابلوئه به خدا..
نمی فهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

They're telling me it won't be long
The door is shut
The suits are on
Too bright to be day
To hurt anyway
Still there's no view
No green, no blue

The headlights above
They don't know love
You smile to please
I try to care

You break my heart
You break my heart

I love you here
I love you here


(Archive-HEADlIGHTS)

Tuesday, December 1, 2009



بله ،همچنین لعنت به تو..
لعنت به من؟ لعنت به خودت..
لعنت به تو و تمام این شهر با هرکی که توش هست.
نه،نه،نه
لعنت به رفقا..
هرچی فایده داری ازت می گیرن و پشت سرت بهت می خندن..
لعنت به اون یارو گدای شیشه شور که گند زد به شیشه ماشینم..
مرتیکه برو یه شغل درست پیدا کن.
لعنت به سیکها و پاکستانیا
همه جای خیابونا رو بمب میذارن..
تروریستای لعنتی که ایشالا یه بار بمبتون
اونجاتون رو متلاشی کنه..
لعنت به بچه های پارک سر کوچه که میشینن قلیون میکشن
جای اینکه به فکر کار و تلاش واسه زندگی باشن
لعنت به چینیا
با جنسای آشغالشون فقط گند زدن تو اقتصاد نداشته و مصرفی این مملکت..
لعنت به روسا..
دودوزه بازای احمق که اگه عرضه داشتن مجبور نبودن از
یه سری احمقتر از خودشون حمایت کنن تا آمریکا رو به فنا بدن مثلا..
لعنت به ایرانسل با تبلیغای مسخرش و کیفیت نداشتش و یه مشت احمق توش..
لعنت به بانکای داغون و بی فایده که پول مردم بدبخت رو صرف تبلیغات تکراری
و مزخرفشون می کنن..
لعنت به پلیسای فاسد
که دنبال یه فرصتن تا یاد این بیفتی که دزدا و قاتلا بهترن..مرام دارن یه خرده..
شما به اعتماد ما خیانت کردین..
لعنت به روحانیون..تو هر دین و آئین..که دستشون رو تو شلوار یه بچه بیگناه می کنن
لعنت به معابد و کلیسا و مساجد که ازشون حمایت میکنن..و مارو به شیطون تحویل میدن..
لعنت به هرچی آدم که ادای قدیس بودن رو درمیاره ولی آخرین چیزی که داره معصومیته
و پاکی..
لعنت به آدمائی که مث پشکل ریختن تو زمین و زاد و ولد میکنن و فقط به فکر پا گذاشتن
رو سر همدیگن واسه بالا رفتن..
لعنت به اسامه بن لادن و القاعده
نیمه عقب مونده های غارنشین سوسمارخور
اصولگراهای احمق هرجائی
که به اسم خدا یه عالمه بیگناه رو کشتن..
لعنت به اون..
بهش همه اعتمادم رو دادم
و اون از پشت بهم خنجر زد
دینامیت گذاشت زیرم و فتیله رو آتیش زد
لعنت به والدین
با اون غم بی پایانشون
فقط و فقط دارن میگذرونن که تموم بشه..
لعنت به این شهر و هرکی توشه
از اونور لویزان تا یافت آباد
از فرحزاد تا خاوران
از درکه تا شهر ری
از دهکده المپیک تا تهرانپارس..
بذار یه زلزله زیر و روش کنه..بذار گدازه های اتیش همه رو تبدیل به خاکستر کنه..
نه
نه، لعنت به تو نیما ..
تو همه چیزرو داشتی و از دست دادی..
تو ای الاغ لعنتی..





Monday, November 30, 2009


من خیلی فکر کرده ام ولی هنوز نتونستم بفهمم چطور ممکنه یه آدم
به خاطر اینکه هوس شنیدن صدای بوم کرده ، سر کناریشو بگیره
محکم بکوبه به دیوار و بعدش حتی برنگرده یه نگاه بندازه ببینه
طرف مرده یا چی...



سر بر بالش بگذار
رها کن
بخواب
بمیر
فقط بمیر..

Saturday, November 28, 2009



بانوی من!

عشق تو

بد را به من آموخت:

هرشب

هزاران بار

فال قهوه می گیرم

به گیاهان پناه می برم

و به خانۀ طالع بینان.

به من آموخت

که از خانه بیرون بزنم

و پیاده رو ها را

شانه کنم.

به جستجوی چهرۀ تو

در باران

در چراغ خودروها.

وسایه ات را دنبال کنم

- حتی در صفحه آگهی-



عشق تو

مرا آموخت

ساعت ها به تهی خیره شوم

به جستجوی

گیسوانی کولی

که زنان کولی

رشکش ببرند.

به جستجوی

چهره ای

و صدایی

که تمام چهره ها

و صداها

باشد.



بانوی من!

عشق تو

به شهرهای اندوهم برد

جایی که پیشتر

نرفته بودم.

و نمی دانستم که اشک

همان انسان است

و انسان بی اندوه

تنها

خاطره ای است از انسان!



عشق تو

مرا آموخت

که چهره ات را

با گچ بر دیوار

نقش بزنم

و بر بادبان زورق صیادان

بر ناقوس ها

بر صلیب.

عشق تو مرا آموخت

که عشق

چگونه نقش زمان را

دیگرگون می کند.

و وقتی عاشقم

زمین از گردش

باز می ماند.



عشق تو

کارهایی به من آموخت

که در حسابم نبود

قصه های کودکانه خواندم

به قصر شاه پریان رفتم

و خواب دیدم

که با دخترش وصلت کرده ام.

چشمانش

شفاف تر از آب خلیج.

لبانش

گواراتر از گل انار.

خواب دیدم

چون سواری می ربایمش.

بانوی من!

عشق تو

یاوه را به من آموخت

و به من آموخت

که عمر می گذرد

و دختر شاه پریان نمی آید.



عشق تو

مرا آموخت

که تو را دوست بدارم

در همۀ اشیاء

در درختی عریان

در برگ های خشکیده

در هوای بارانی

در طوفان

در قهوه خانه ای کوچک

که هر غروب

قهوۀ تلخمان را

در آن می نوشیم

عشق تو

مرا آموخت

که به مسافرخانه های گمنام بروم

کلیساهای گمنام

و قهوه خانه های گمنام.



عشق تو

مرا آموخت

که شب

غم غریبان را

چند برابر می سازد.

عشق تو

به من آموخت

که بیروت را زنی ببینم

-وسوسه انگیز-

زنی که هر شب

زیباترین پیراهنش را می پوشد

و عطر آگین

به دیدار حاکمان و دریانوردان می رود.

عشق تو

مرا آموخت

بی اشک بگریم

و چگونه اندوه

چون پسری بی پا

در راه ((روشه)) و ((حمرا)) می خوابد؟



عشق تو

غم را به من آموخت

و من

روزگاری است

به زنی محتاجم

که غمگینم کند

به زنی که میان بازوانش

چون گنجشک گریه کنم

به زنی که تن پاره هایم را

چون شکستۀ بلور

گرد آورد.



نزار قبانی






ما آدما الکی یه چیزائی رو به خودمون اضافه می کنیم
بعد همین چیزای اضافه تبدیل به مسئله زندگیمون می شن
و هرکاری می کنیم نمی تونیم اونا رو حذف کنیم..
خیلی چیزا..خیلی کسا..
ما آدما موجودات مزخرفی هستیم اصولا..

Tuesday, November 24, 2009



نمی تواند انتظار داشته باشد از حوضی که ساخته ، نهنگ شکار کند..منطقی تر از این؟
.
.
بی خیال ...
حرف دیگری مگر می شود گفت ؟
.
.
دوست‌داشتن
تنها چیزی که لازم ندارد
دلیل است..
و من می دانم هیچ مرد خوشبختی از این واژه بدش نمی آید..
.
.
حرفهائی که تنها به من می گفت..تنها برای من می نوشت..همه خاک شدند..
زندگی از هرچیز
یک بار و فقط یک بار به تو می دهد..اگر بدهد..
استفاده کردی..کردی..نکردی..دوباره ای نیست..
.
.
بعضی ها دنبال مرگن..قمار می کنن به نظرم..
.
.
اصولا اومدن زجر بدن خودشون رو و حال نکنن..زورکی در میرن از زیر خوشی...!!!
.
.
آن که گمان می برد از بقیه بالاترست
باید به قبرستان برود
و آنگاه است که یاد خواهد گرفت زندگی واقعا چیست..کثافت.
.
.
قدم میزنی تو دانشگاهی که چند سال قبل
مهمان تو و دوستات و خنده ها و نگرانیها و استرسها و آرامش شما بود..
هیچ چهره آشنائی نیست..حتی شبیه به آشنا..خیلی چیزا عوض شده..پیر شدی..زمان تو نیست.




گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود، بار بر بست و به گردش نرسیدیم و برفت ...

Sunday, November 22, 2009

Maybe if you were some spearheaded guy
I would listen to what you have to say
But you're just some incapable figure
Thinking you're bigger than me, but you're not
Yet you don't know a thing about the youth of today
Stating your opinion making it ring in my head all day

And we are the youth of today
Change our hair in every way
And we are the youth of today
We'll say what we wanna say
And we are the youth of today
Don't care what you have to say at all

And maybe if you had a true point of view
I would listen to you
But it's just your one sided feelings
They keep getting in my way
And you don't know a single thing about the youth of today
Stating your opinion making it ring in my head all day

And you say,
"My children weren't the same"
"My children's children they're the ones to blame"
And you say,
"In my day we were better behaved"
But it's not your day no more...

Monday, November 16, 2009


-----------------------------------------------------------------------------------------------
نور تو بودی...
.
.
.
یکی بیاد مرام بذاره..پا بشه..پائی واسه رفتن سینما..یه ساله نرفتم..واسه یه سکانس خاص
میخوام این فیلم کیمیائیو ببینم..
.
.
.
بعد متها یه فیلم متفاوت دیدم
in bruges
حس زیبائی شناسی مرده ام بهم می گه نکات زیبا زیاد داشت..توصیه میشه..
.
.
.
بهار متوسط
تابستان بد
پائیز افتضاح
زمستون دیگه داغونه لابد
این بود زیندیگی..!!
.
.
.
دروغ
ازینکه مجبورم واسه لاپوشونی حماقتا و اشتباها و ناکامیام دروغ بگم
متنفرم..
هیچوقتم دروغگوی خوبی نبودم..
هیچوقتم حس خوبی بهم از دروغگوئی دست نداده..
اما چه کنم..گاهی مجبورم..مجبور..
.
.
.
باور نمی کنم..اما خدائی هست..
.
.
.
هنوز خیلی مونده
خیلی زیاد
تا من به یک چهارم طلبم از زندگی برسم..
.
.
.
بر اساس اصل لانه کبوتری، ریدم.
طبق معمول این سالای اخیر..
عادت شده.


Friday, November 6, 2009



عمری است

لبخندهای لاغر خود را ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا ...

اما

در صفحه ی تقویم روزی به نام روز مبادا نیست..


قیصر امین پور



Wednesday, November 4, 2009



هر یک از ما ستاره ای در آسمان داریم...
آنچنان دور که خطاهایمان نمیتواند تیره و تارش سازد.

کریستین بوبن


من میخواهم بروم به راست.یعنی تصمیم میگیرم که بروم به راست.راهنمای سمت راست را
میزنم ولی به دوراهی که میرسم میپیچم به چپ.پس از مدتی متوجه میشوم که مسیر را اشتباه
آمده ام(پس ازمدتی).سعی میکنم خونسرد باشم ومشکل را حل کنم.متاسفانه ماشین زندگی
دنده عقب ندارد پس انقدر میروم که به دوربرگردان برسم.در طول مسیر با خود فکر میکنم
مگر نمیخواستی بروی به راست؟پس چرا آمدی به چپ؟شاید به علائم توجه نکرده ام...
اما چه ربطی به علائم دارد؟راست راست است و چپ چپ.هیچ علامتی وجود ندارد که بگوید
این ور راست است و آن ورچپ.خوب...شاید ضمیر ناخودآگاهم تشخیص داده است که مسیر
سمت راست شیب تندی دارد.سربالاییست.ولی نه...ضمیر ناخودآگاه من چندان خود را درگیر
نمیکند.بیشتر به مسائل غریزی میپردازد.ضمیر ناخودآگاهست دیگر...ازین گذشته ضمیر
خودآگاهم از ابتدا در جریان بود که مسیر سمت راست سربالاییست و مثلا خودش را آماده
هم کرده بود.پس علت چه بوده؟بیشتر فکر میکنم...اصلا چرا راست؟شاید مسیر سمت چپ با
خصوصیات من و ماشینم سازگارترست؟لبخند نامحسوسی بر لبانم نقش میبندد و قدری فشار
را از پدال گاز برمیدارم.با این توهم شیرین همراه میشوم و شروع میکنم به لذت بردن از
مناظر اطراف که ناگهان تکان شدید و صدای مهیبی حسابی شیرفهمم میکنند که چرا باید میرفتم
به راست.اینجا جاده ترانزیت است.جای ماشینهای بزرگ و سنگینی که نمیتوانند ادعا کنند تعلق
به محل معینی دارند.برایشان هم فرقی ندارد که از کجا بیایند و به کجابروند.پس اینجا جای من نیست. دقت میکنم و میبینم که چند ماشین کوچک دیگر هم وضعیت مشابهی دارند.به سمت راننده هایشان میروم و احساس رفاقت عجیبی بهمان دست میدهد!خوب زیاد هم بد نیست..دستکم کسانی هستند که میشود راجع به راست و چپ باهاشان حرف زد.دست جمعی یک ماشین بزرگ سنگین کرایه میکنیم تا بعد از پیمودن راهی طولانی به مقصد مشترکمان برسیم کسی مسوولیت رانندگی را قبول نمیکند ومن داوطلب میشوم.زیرا شخصیت ریسک پذیری دارم.ولی ریسک واقعی را دوستان سرنشین کرده اند که رانندگی را به من سپرده اند.سوار نمیشوید؟

Monday, November 2, 2009



دندان بر جگر بگذار آهو..


Wednesday, October 28, 2009



من
نمی خواهم
نصیحت
بشنوم
آی مردم
پنبه
در
گوشم
کنید.

Saturday, October 24, 2009



اشک رازيست
لبخند رازيست
عشق رازيست
اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نيستم که بگويي
نغمه نيستم که بخواني
صدا نيستم که بشنوي
يا چيزي چنان که ببيني
يا چيزي چنان که بداني...
من درد مشترکم
مرا فرياد کن.

درخت با جنگل سخن مي گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن مي گويم

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده

من ريشه هاي ترا دريافته ام
با لبانت براي همه لبها سخن گفته ام
و دست هايت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زندگان
و در گورستان تاريک با تو خوانده ام
زيباترين سرودها را
زيرا که مردگان اين سال
عاشق ترين زندگان بودند

دستت را به من بده
دست هاي تو با من آشناست

اي دير يافته با تو سخن مي گويم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دريا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن مي گويد

زيرا که من
ريشه هاي تو را دريافته ام

زيرا که صداي من
با صداي تو آشناست.




(عشق عمومي - هواي تازه)



Friday, October 23, 2009



بی نظیریم ما!
این روزا .. یکسال پیش...
بستمش وبلاگی رو که به یاد علی ساخته بودم..من زیاد وبلاگ داشته ام..معروف و غیرمعروف..
شاید وقتی که فهمیدم او اونقدر جرات نداشت..ترسو بود...
اما مگه من چه می کنم؟ مگه من به غیر ترس چه هنر بزرگی کرده ام که به خودم اجازه می دهم
راجع به آدمهای زندگیم هر قضاوتی بکنم؟
صحیح نیس..
این بود که دیشب اومد تو خوابم..لبخندی تلخ زد و با اون فرمت خاص صورتش سیگاری روشن
کرد و پکی عمیق زد..نگاهی به بالا انداخت و باز نگاهی تلخ به من..و عبور کرد..رفت..
من و زندگیم شده ایم مکان و زمانی جهت گذر انسانهای مختلف و کاملا متفاوت..
میم.ف..
شاید دیگه حتی منو یادش نیاد.بعید می دانم یادش مونده باشه من وبلاگ هم داشتم..خودش می گفت
اینجا رو تقریبا نمی خونه..شاید اینجا رو هیشکی قبول نداره..چون دورافتادس..مث خود من..
او مدتهاس در خواب من سهمی داره..سهم تکراری و غیر تکراری..دیشب بعدِ رفتن علی..
در راهروهای تموم نشدنی یه دانشکده باهاش راه می رفتم..و چه خوب بودیم..چه خوب..
دیگه نه من حرفائی مخالفش می زدم که خودم هم ته دلم بهشون معتقد نباشم!! و نه اون با حرف
از تفاوتای بین ما دل منو میشکوند..آره..همین بود..روزی که با هزار بدبختی بهش خواستم بگم
من دوستت دارم..برگشت و دنیائی رو بینمون گذاشت و گفت بین ما فاصلس ازین کران تا
اون کران و من سخت حرصم گرفت..احساس کردم تحقیر شدم.شاید به خاطر همین لحظه بود که
واسه چیزائی که چندان تعصبی هم نداشتم اونجوری نوشتم و به او پریدم و بعد همه چی تموم شد
انگار که هیچوقت شروع نشده بود.اما اون که منو نمی شناخت.من استاد تموم کردن رابطه هائیم
که فقط و فقط اونا نباس تموم شن!! چون وقتی تموم میشن،من حتما طرف رو خیلی می خواستم
ولی یه جایی..یه جوری خورده تو برجکم!!
اوفففف!
اعتراف پشت اعتراف..بس که معترف شدم خستم..بس که همیشه سعی کردم هر از چند گاهی به
آینه نیگا کنم خستم..بس که مجبور شدم بگم تو خوبی..اون خوبه..من بدم..من فرق دارم..
من نفهمیدم..بس که تناقض در پس حرفام بود و ریسمون اعتماد رو جر دادم..
بس که بعدش باس کلی توضیح بدم که اون موقع هدف چیز دیگه ای بود و شاید اصن اون موقع
هدفی نبود و بی هدفی بود که موج می زد و الان هدف اعترافه..
من ضرورت پرواز دارم اما جایی نمونده که بشه پرید..و من همچنان به در و دیوار میخورم و
هی در چاردیواری نکبت خودم بالا و پایین می پرم..
یه سال پیش همه چی لجن بود و الان بدتر..بدتر..بدتر.. و راستش رو بخوای هیچی عوض نشده.
جز من که یک سال پیرتر و داغونتر شدم..
و بی حوصله تر و سیگار کشنده تر و خسته تر..
تا کِی بگذرد و کی مرا گریه کند تا کِی..می دونی؟ کلمه کم اوردم واسه تشریح خودم....
کلماتم از ذهن پریشون و لجوج من فرار می کنن..همچون آدمها..همچون سایرین خوشحال
و ناراحت..چه فرقی داره من وامدار هیچ طایفه ای
نیستم..من هیچی نیستم..نه این وری نه اون وری..من دچار هذیانم..هذیان.. من دچار شرمندگیم و
پشیمونی..از اشتباه و تکرار..تکرار بدتره..خیلی بدتر..استمرار به تکرار ازونم بدتر.
اینکه ببینی که آدمای زیادین که باس از تو معذرت بخوان و همینطور اونائی که باس ازشون
بخوای ببخشنت..بابت تموم دلهائی که شکوندی و شکسته شدن دل پاره پوره خودت..
منو ببخش و برگرد به دوست..چون اون روی بازگشت نداره..

Tuesday, October 13, 2009

I've got a little black book with my poems in.
Got a bag with a toothbrush and a comb in.
When I'm a good dog, they sometimes throw me a bone in.

I got elastic bands keepin my shoes on.
Got those swollen hand blues.
Got thirteen channels of shit on the T.V. to choose from.
I've got electric light.
And I've got second sight.
And amazing powers of observation.
And that is how I know
When I try to get through
On the telephone to you
There'll be nobody home.

I've got the obligatory Hendrix perm.
And the inevitable pinhole burns
All down the front of my favorite satin shirt.
I've got nicotine stains on my fingers.
I've got a silver spoon on a chain.
I've got a grand piano to prop up my mortal remains.

I've got wild staring eyes.
And I've got a strong urge to fly.
But I got nowhere to fly to.
Ooooh, Babe when I pick up the phone

"Surprise, surprise, surprise..." (from Gomer Pyle show)

There's still nobody home.

I've got a pair of Gohills boots
and I got fading roots.
(Nobody Home_Pink floyd)



راستی!
من کوچک بودم؟
یا دنیای من؟
من فقط همان دیروز بودم
شاید مادرم مرا برای دیروزها زاییده بود
و بعد از ان شب مرا به خاک سپرد
میم زندگی من اگر نبود
میم مث مادر
میم زندگی من اگر نبود
تن بی جانم را تا این لحظه ها
چه کسی به دوش می کشید؟
امروز من هم زندگی خواهم کرد
برای آسمان آبی آرزوهای بزرگ مادرم
برای اینکه آسمانش آفتابی باشد
و در چشمانش رنگ دلگرمی باقی بماند
شاید روزی دیگر مرا متولد کرد
برای روزهای خوب..

سلامت را نخواهند پاسخ گفت..سرها در گریبان است!
من که می گم
پیامت را نخواهند پاسخ گفت..سرهایشان در جائی دیگر است!!


با هیچ زنی نمیشه بیدار موند..حداقل واسه یه مدت طولانی..
و لابد اونام راجع به مردا همینو می گن..
ولی خو یه سری می تونن با هم بیدار بمونن..
اینا از مخلوقات عجیب روزگارن..باور کن!


باطل شده ای
تاریخ مصرفت گذشته حاجی..
باور نداری؟
باور کن!
احمق..جاهل..جاعل..
زمانی بود..گذشت..رفت زیر خروارها خاطرات خو ب ب ب ب ب و بد!خوب؟ بددددددددد!!..
تموم خاطرات بدن..اصن گذشته بده..همین یه دقیقه پیش..اونم جزو گذشتس..
همه چی از یاد آدم میره..یاد آدما..
شناور شده از میون ابرها
خاطرات اکنون واسه دیدنم هجوم آوردن..
اما در فضائی بین بهشت و گوشه ای از یه سرزمین غریب، من رویائی داشتم..
من رویائی داشتم..
اوه..یه دونه واقعیش..!!
شب پشت شب
درن سرم می چرخه و می چرخه..
رویاش دیوونم می کنه..
گوشه ای از یه سرزمین غریب..عجیب..
هرچی شده، شده..واتز دان ایز دان..
فقط
فقط من
من نمی تونم پرده آخر رو بنویسم..
نه حقش نیس..پرده آخر باس مال من باشه..حق منه..
مراعات رویاهام رو بکن..پروای خوابام رو داشته باش..
آدم باش..آدم باش..آدمیت کن..مقداری..
Take heed

Thursday, October 8, 2009


"You are off now "

امضاء: مردی که جای هیچ کس نبود و همیشه گله می کرد.

Sunday, October 4, 2009



قدم های بی هدف
نفس های یکی در میان
آفتاب کم جان
بادهای سرد
داستان تکراری عبور انسانها
نگاه های گیج و گذرا
انسان های تنها
تنهائی تمام نشدنی
اسارت های به ظاهر آزادی
چقدر برای داشته ها و نداشته هایمان فکر خرج می کنیم
آمده بودم تا بگویم خوشبختیم کجای این دنیا در فوران است
اما زمانی که رسیدم نداشته هایم امانم نداد..فرصتی نداد..
سال هاست که هیچ و پوچ شده ام.