Wednesday, June 30, 2010



تو يا می‌توانی عاشقش بشوی يا اگر مثل من جای عشق‌ات ساب رفته است فقط می‌توانی
خيره ‌شوی به آن بناگوش ظريف؛ به خواب موها پشت لاله‌ی گوش؛ و آرام، با صدايی که
انگار از تهِ يک سردابِ ظلمانی می‌آيد، بگويی: «تو فشار را اندازه نگير جيگر، خسته
می‌شی» و اين را طوری بگويی که انگار داری يکی از اوراد قديمی را مي‌خوانی. همان وردی
که بره‌ها می‌خوانند وقتی به پيشاني‌شان حنا می‌بندند تا بعد ببرندشان به قربانگاه. همان وردی
که من هميشه می‌خوانم. چون هميشه هی تکه‌ای از مرا می‌برند و می‌اندازند جلوی سگ.
چون هميشه چيزی در من هست که اضافی‌ست. مطلقاٌ اضافی.

وردي كه بره ها مي‌خوانند / رضا قاسمي


Wednesday, June 23, 2010



"تو زندگي يه چيزايي هست كه از دست رفتنشونو هيچي ديگه نميتونه جبران كنه.....‏"
.
.
.
.
من
سالهای سال مردم
تا اینکه یک دم زندگی کردم

تو می‌توانی
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری؟

دستور زبان عشق / قیصر امین‌پور





Sunday, June 20, 2010




من به هیچ چیز اطمینان ندارم. من از بس چیزهای متناقض دیده‌ام و حرف‌های جور به جور
شنیده‌ام حالا هیچ چیز را باور نمی‌کنم. به ثقل و ثبوت اشیاء، به حقایق آشکار و روشن
همین الان شک دارم. نمی‌دانم اگر انگشت‌هایم را به هاون سنگی گوشه‌ی حیاطمان بزنم و
از او بپرسم: آیا ثابت و محکم هستی؟ در صورت جواب مثبت باید حرف او را باور بکنم یا نه...

بوف کور-- صادق هدایت

Tuesday, June 15, 2010


- تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می‌خوند؟
- جیرجیرک آواز می‌خوند!

سلام؛ خداحافظ / حسین پناهی




بند ناف را دوباره نمی توان بست
تا زندگی بار دیگر در آن جریان یابد.
اشکهای ما هرگز خشک نخواهد شد.
اولین بوسه ما اکنون روحیست,
که سرگشته در دهانمان می گردد,
آن هنگام که در فراموشی محو شوند.

گذشته هیچگاه باز نمی‎گردد / ریچارد براتیگان


Monday, June 14, 2010



قُلُپ،قُلُپ،قُلُپ...
.
.
یه حسه..همش جریان اون حسه..حس لعنتی..حس مشمئز کننده همیشگی لعنتی..
.
.
ژانر کمدی و تراژیک زندگیت که با هم مخلوط بشه..و هیچی از توش در نیاد.
.
.
اگه بخوای برسی..نمی رسی..
اگه نخوای برسی،حتما می رسی..
.
.
زندگی مزه زهرماری داره و در عین حال گسِ..عین خرمالو که ازش متنفری.
.
.
خیلی پیر واسه رویا دیدن..خیلی جوون واسه مراقبت..خیلی کودک برای دیدن..
.
.
زود رشد کردن..نپخته سوختن..گذشته رو در آغوش گرفتن..شامل حال نبودن..
.
.
همون انگشت که ماه رو نشون میده..همون همیشه ماشه رو می کشه..
.
.
واسه زندگی باس بیش ازین دلقک بود یا چی؟
.
.
بحران هویت..گم شدن..پیدا نشدن..احمقی که یه اشتباه رو دوبار تکرار بکنه..
.
.
جایی باید رفت که زمان معلقه..
.
.
فراموشی پس از زخم،زخم پس از فراموشی..
.
.
بذار هنوز خيال کنم بادها برای من می‌وزند.
.
.
کلی گورکن با دندان‌های زرد و چهره‌های خندان
با بیل و کلنگ‌های‌شان بالای قبرها ایستاده‌اند...منتظرند ...
.
.
راستی ! منو با چقدر وثیقه آزاد می کنی؟؟




دستی که گوشی را برمی‌داشت
حالا به خواب رفته است.
دستی که شماره می‌گرفت
حالا می‌لرزد.
در میان همه‌ی این بوق‌های ممتد
تنها لحظات نیستند
که می‌گذرند
آدم‌ها به دار سیم‌ها آویخته می‌شوند.
دستی که گوشی را برمی‌داشت،
دستی که شماره می‌گرفت
و صدای پیام‌گیری که همه‌ی زبان‌های
مٌرده و زنده را
از بر می‌داند.
وقتی که گوشی را می‌گذاری،
نه
وقتی گوشی را برنمی‌داری
همه چیز تمام می‌شود.


Sunday, June 13, 2010


من موندم و یه سه پایه خوشگل و یه طناب کلفت..
هر روز نگاشون می کنم..نگاشون می کنم و باز نگاشون می کنم..




و مردم ابلهی که هنوز بعد گذشت سالها به دنبال چیزی می گردن که وجود خارجی نداره،
"پدر و مادر واسه سیاست"


Thursday, June 10, 2010




بلند شو
کمی راه برو
کمی نفس عمیق بکش..
بی خیال شو.
درسته..فرقه بین باقالی بودن و حسادت..
بین دوست داشتن و حس مالکیت..
اما تو بی خیال باش.
روز مهم را خراب نکن..بگذار همه چیز مسیر خودش رو طی کنه..
فوقش یه طنابه..
باور کن تهش طنابه..
ته همه یه جورایی طنابه..
همیشه یه جای کار همه چی می لنگه...واسه همینه که ته همه چی دره ست..
تو در هر حال یک بودی..اول بودی..نه سه..
پس بی خیال باش..
فکرشم نکن..


Wednesday, June 9, 2010

Lips are turning blue
A kiss that can't renew
I only dream of you
My beautiful

Tip toe to your room
A starlight in the gloom
I only dream of you
And you never knew


Sing for absolution
I will be singing
And falling from your grace
ooh

There's nowhere left to hide
In no one to confide
The truth burns deep inside
And will never die


Lips are turning blue
A kiss that can't renew
I only dream of you
My beautiful

Sing for absolution
I will be singing
Falling from your grace

Sing for absolution
I will be singing
Falling from your grace

yeah

Our wrongs remain unrectified
And our souls won't be exhumed

Monday, June 7, 2010


به تو یاد می دهم که چگونه عشق بورزی.
به تو یاد می دهم که چگونه خود را فدا کنی.
به تو یاد می دهم که چگونه صبر کنی.
به تو یاد می دهم زمانی را فقط و فقط برای کسی و به خاطر کسی صرف کنی.
به تو یاد می دهم آرامش را پیدا کنی..آرامشی از رضایت او..
به تو یاد می دهم چگونه در مقابل اخم و بداخلاقی های اولبخند بزنی و دستانش را ببوسی.
به تو یاد می دهم زندگی همراه با عشق را.
به تو یاد می دهم که بعد از این چشم ها را ببینی..نفسها را حس کنی و
طعم شیرین لبانی گرم را بچشی..آرام آرام مزه کنی و به خاطر بسپاری.
به تو یاد می دهم چگونه اکنون راضی باشی بدون آنکه به آینده امیدی داشته باشی.
به تو یاد می دهم "عاشقتم گفتنها" موقتی اند..نباید از آنها سند بسازی..
نباید به آنها دل ببندی..تنها باید در حال لبخند بزنی..
به تو یاد می دهم آرام باشی..بفهمی..اما به روی خودت نیاوری..هیچ گاه..
به تو یاد می دهم چگونه در پی کسی بدوی که دیگران بدون دویدن به او رسیده اند و اگر
نرسیده اند..هر زمان اراده کنند می رسند..
به تو خیلی چیزها یاد می دهم.
بعد... می روی..مثل بقیه..مثل تمام دختران من..
و زندگی می کنی..زندگی زیبا..
باور کن بارها و بارها این کار کرده ام.
خیلی دور ،خیلی نزدیک...
خیلی زیاد، خیلی کم.. و آنها راضی اند..خیلی راضی..
نمی دانی وقتی از زندگی آنها تعریف کنم..اشک در چشمهایمان جمع می شود..
از اینکه چگونه یارشان را پیدا کرده اند..چگونه عشق می ورزند..چگونه عشقبازی
می کنند..چگونه می روند..چگونه می آیند..چگونه می رقصند..چگونه می نشینند..
چگونه بر می خیزند..
باید باشی و ببینی..از دریچه روح و نگاه من..
من...
من؟
من نیز باید راضی باشم..نه؟
مگر غیر از این است که هرکس به دلیلی آمده است؟


Sunday, June 6, 2010




You smile to please
I try to care
You break my heart
I love you here

Friday, June 4, 2010

Is it hard to go on
Make them believe you are strong
Don't close your eyes
All my nights felt like days
So much light in every way
Just blink an eye

I used to be someone happy
You used to see that I'm friendly

All your smiles, all is fake
Let me come in, I feel sick
Gimme your arm
From the shadow to the sun
Only one Step and you'll burn
Don't stay too high

I used to be someone happy
You used to see that I'm friendly

Is it why in your tears
I can smell the taste of fears
It's all around
All my laughs, all my wings
They are graved inside your ring
You were all mine

I used to be someone happy
You used to see that I'm friendly..

(AaRon-Endless song)



سخت است ادامه دادن و اینکه دیگران را متقاعد کنی که قوی هستی..





در دل شبي اين چنين
در فكر سالها و زني كه رفت
و گم شد براي هميشه
ديگر چيزي مهم نيست برايم
نه سالها, نه زني كه رفت براي هميشه
تنها كاش
ميتوانستم كمي صلح و آرامش داشته باشم
آرامشي براي يك سال
يك ماه
يك هفته
حتي يك روز
آرامشي نه براي دنيا , آرامشي خودخواهانه
از آن خودم
آرامشي
چون آبي گرم و سبز سير
كه وول بخورم در آن
يك ذره آرامش
حتي يك ساعت
در اين شب دراز, تاريك و پر از تنهايي
خواهش مي كنم ...




Wednesday, May 26, 2010



می گه: اول خودت..بعد دیگران..بعد اون..
می گم: دیگه خودمی نمونده..هرچی مونده باشه..گذاشتم به حراج..وقف تمام.
می گه: فکر نمی کنم...تو بالاتر ازینائیا..
می گم:همیشه اینجوری میشه..به قول جیکوب : فقط یکبار تموم میشه..
و هرچیز قبل ازون..فقط یه پیشرفته..یه سیر تکامل..


Tuesday, May 25, 2010



از برگ های دفترم بیرون بیا
از ملافه های رختخوابم
از فنجان قهوه ام بدرآی
از قاشق شکر
از دگمه های پیراهنم
از نخ دستمالم بیرون شو
از مسواکم
از کف خمیر ریش روی صورتم

از همه ی چیزهای کوچک بیرون آی
تا بتوانم کار کنم

نزار قبانی


Friday, May 21, 2010



به تو می‌آموزم چگونه با لبخند کينه را پنهان کنی. چگونه رام بنمايی و در پس آن توسنی کنی.
چگونه بی‌نيازی را پرده خودخواهی کنی.
به تو می‌آموزم چگونه با بزرگ کردن ايشان پستشان کنی.
چگونه مهربان بنمايی و در پس آن بيزاری کنی. آه مبادا خودت باشی.
اين جائيست که نيکيهايت دشمنان تواند.
جايی که اگر درخت بارده باشی سنگ می‌خوری. آنان که مرد بودند از مردی افتادند؛
و حالا نوکری پيشه کرده‌اند
تا زنان را از زنی بيندازند. اين جائيست که همه بايد خواجه باشند؛ تا فقط يکی مرد جلوه کند.

پرده‌خانه؛ بهرام بيضايی


Monday, May 17, 2010



همیشه همینطور است ... مدتی طول می کشد ... و بعد واقعا دیگر مهم نیست.




وقتی قراره تو یه رودخونه پر آب و خروشان غرق بشی
دست و پا نزن
بذار حداقل پزش نمونه واسه رودخونه که" نمی دونی چه تقلائی می کرد بدبخت..!!"


Saturday, May 15, 2010



اگر زنی را نیافته ای
که با رفتنش نابود شوی
تمام زندگی ات را باخته ای
این را منی میگویم
که روزهایم را زنی برده است جایی دور
پیچیده دور گیسوانش
آویخته بر گردن
سنجاق کرده روی سینه
یا ریخته پای گلدانهاش
باقی را هم گذاشته توی کمد
برای روز مبادا.

رضا ولی زاده



Wednesday, May 5, 2010




عشق يه جور بازيه.
يه بازی قانونمدار.
اولين قانونش اينه که
نقشی رو که از اول انتخاب کردی تا آخر بری
وسط بازی عشق
عين وسط يه تئاتر حرفه‌ای
نميشه نقش عوض کرد

تعدادی از نقشهای مورد علاقه من:
ناصح مشفق
دانای کل
بچه کوچولوی حرف گوش کن
بچه کوچولوی شيطون حرف گوش نکن
شاه
رعيت
لوس خودخواه
جوجه اردک زشت
بزرگوار
هرزه شيرين
پيشی نازی
آغوش گرم

انتخاب چند نقش همزمان بلامانع است.




Saturday, May 1, 2010



یه دریاس
باید شناگر باشی
باید دید مناسبی از آمادگیت داشته باشی
باید بدونی تا کجا دووم میاری
باید همراهت رو بشناسی..نباس تمام مسیر وزنش رو تو تحمل کنی..اونم باس با تو شنا کنه..
فقط مواقعی که خسته میشه حملش کنی..
اگه نمی تونی..اگه نمی تونه..
نباید بری جلوی جلو..
نباید تا جائی بری که نه راه پیش داشته باشی..
نه راه پس..
باید بشناسی..خودت رو..همراهت رو..
اگه غیر از این باشه
اگه یه قایق موتوری بیاد و همرات رو با خودش ببره..
بعد تنها بشی و خسته..
همونجا مجبورمیشی همه چی رو ول کنی و بری پایین..
قلپ قلپ قلپ
قلپ قلپ
قلپ..
انگار هیچوقت نبودی..

Thursday, April 29, 2010



اوضاع بدي شده؛
هرجا که هستيد، هر از چند گاهي دستي به جيب خود بکشيد
تا مطمئن شويد کيف پولتون سر جاشه.
همين روش را در مورد دوست دختر خود نيز اعمال کنيد.


Monday, April 26, 2010




آدمهايي هستند كه ناخودآگاه از خودمان مي رنجانيم.
مثل ساعت هايي كه صبح دلسوزانه زنگ مي زنند و
در ميان خواب وبيداري بر سرشان مي كوبيم.
بعد مي فهميم كه خيلي دير شده.


Thursday, April 22, 2010



هر رابطه اي چون پارچه اي ست.
هر بهم زدني چون جر خوردن؛
دريغ کز رابطه ات
بافته بودم خشتکي.


Wednesday, April 21, 2010


ترکیدم و پاره پاره هایم انگار به تمام دنیا چسبیدند..







ساده است..


Tuesday, April 13, 2010



...من خوب می دانم که زندگی يکسره صحنهء بازی ست ،
خوب می دانم .
اما بدان
که همه برای بازی های حقير آفريده نشده اند ...
به ياد داشته باش
که روزها و لحظه ها هيچگاه باز نمی گردند .
به زمان بينديش
و به شبيخون ظالمانهء زمان .
زمستانی طولانی و سخت در پيش خواهيم داشت
زمستانی که از ياد نخواهد رفت ...
ديگر چه می توانم گفت ،
جز اينکه
لباس های زمستانی ات را فراموش نکن .

سمفونی مردگان --- " عباس معروفی "




آدمهای احساساتی را بايد کُشت. آنها به درد لای جرز هم نمی خورند. يا از خوشحالی در
ارتفاع صد هزار پايی بال بال می زنند يا از افسردگی خودشان را شش هزار فرسنگ زير
سطح زمين دفن می کنند. آدمهای احساساتی در طول سه دههء اول زندگی شان در مجموع
سه دقيقه در واقعيت و روی سطح زمين هستند و بقيهء پانزده ميليون و هفتصد و شصت و هفت
هزار و نهصد و نود و هفت دقيقهء آنرا در هپروت به سر می برند. آدمهای احساساتی
بی هدف ترين، بی مصرف ترين و غير قابل اعتمادترين محصولات آفرينش هستند.
آدمهای احساساتی تنها کسانی هستند که معنی واقعی زندگی را می فهمند. آدمهای احساساتی
هزار هزار بار عاشق می شوند و هر بار مطمئنند که اين بار با تمام دفعات قبل فرق می کند.
هر روز به مدت يک تا چند ساعت احساس می کنند خوشبخت ترين آدم روی زمين هستند و
آگاهی از اينکه بقيهء روز را در افسردگی مطلق به سر می برند باعث می شود تک تک لحظات
شيرين زندگی را با نهايت وجود تجربه کنند و از آن لذت ببرند. آنها می توانند در يک لحظه تمام
دنيا را فراموش کنند و از پيامدهای هيچ تصميمی نترسند. هيچ روزی در زندگی آدمهای احساساتی
مثل روزهای ديگر نيست. هر روز هزار دليل جديد هست برای اميد و عشق به زيستن و هزارو
يک درد جديد برای آرزوی مرگ و زجر کشيدن.
آدمهای احساساتی بزرگترين دروغهای تاريخ بشريت را به ثبت رسانده اند. آنها هر قولی که
داده اند را هزار بار شکسته اند و هر اشتباهی را صدهزار بار تکرار کرده اند. آنها اصلا هيچ
درکی از معنی هرگز و هميشه و ممنوع و درست و غلط ندارند. آدمهای احساساتی زندگی
اطرافيانشان را به گند می کشند و تنها کاری که در قبال گناهان فجيعشان انجام می دهند
اين است که برای مدت کوتاهی شديدتر و عميقتر افسرده می شوند.
آدمهای احساستی در هر لحظه از زمان تمام افکارخصوصی و احساسات واقعيشان را
به تمامی جهانيان اعلام می کنند. آنها تنها کسانی هستند که «دوستت دارم» را با تمام وجودشان
احساس می کنند و برای فرياد زدنش از هيچ کس و هيچ چيز نمی ترسند. آدمهای احساساتی واقعا
همانقدر که می گويند سبک هستند، آنها واقعا روی ابرها راه می رند، درست مثل روزهايی که
می خواهند بميرند، آنها وزن بدبختی را روی تک تک سلولهای پوستشان لمس می کنند. آدمهای
احساساتی هرگز و هيچ وقت و به هيچ دليلی در لحظه دروغ نمی گويند و تمام حرفهای اطرافيانشان را نيز در همان لحظه از صميم قلب می پذيرند.
تکرار می کنم : آدمهای احساساتی را بايد کُشت.

Sunday, April 4, 2010



" شنيده ام كه ون گوك ، بي جهت مي گريسته است. بي جهت ...چه حرفها مي زنند واقعا ...
انگار كه اگر دليل گريستن انساني را ندانيم ، او يقينا بي دليل گريسته است . "

نادر ابراهيمي _ چهل نامه ي كوتاه به همسرم


Saturday, April 3, 2010



- ولی آخه چرا جدا بشیم؟ ما می تونیم تمام عمر با هم خوشبخت باشیم.
- وقتی دو نفر این جور که تو می گی به هم بچسبن عاقبت کارشون به اونجا می کشه
که اتومبیل و خونه می خرن و کار و کاسبی و بچه و این جور چیزها راه می اندازن.
اون وقت دیگه رابطه شون عشق نیست. اسمش می شه زندگی.

خداحافظ گاری کوپر/ رومن گاری




می گه چرا بدون اطلاع قبلی رفت پی کارش و یه دفعه منو تنها گذاشت..
می گم وقتی راهی جز پیچیدن به چپ نیس باید راهنما زد؟


Thursday, April 1, 2010



دلمان را به چه خوش کرده ایم ؟

اين همه بالش تنها ؟

اين همه تخت نيمه خالي ؟

اين همه پتوي يك نفره ؟

اين همه ملافه مچاله ؟

من دلم يخ كرده ... کبریت داری؟

Monday, March 29, 2010



جسم مهم نیست..ذهن آدم نباس فاحشه باشه.




آدمی زائیده نسیان است.


Sunday, March 28, 2010



آدم موفق آدمیست که زیپ نباشد،
یک جایش که وا برود (که معمولا می رود)
وا نرود
تا ...!


Thursday, March 25, 2010



چیزی بلد نیستم بگم..


Sunday, March 21, 2010



"همه حرفم اينه که آدما
زندگي رو از اونچه که هست
بدترش مي کنند
و باور کن، بدون کمک اونا،
زندگي يه کابوسه."


whatever works-Woody Allen



می گه:" تو بهش بگو..اگه یه وقت ناراحت شد ازش عذرخواهی بکن"

مث اینه که کله یکی رو بکنی تو توالت بعدش اگه یه وقت کثیف شد
یه شامپوی خوب بدی دستش..




واست يه گبه خريده ام با نقش بز،بندازي زير پات شايد يادت بياد اون روزايي که منو
زير پا له مي کردي و من از بزاي توي گبه ساکت تر بودم.



Saturday, March 20, 2010



عید فقط مال بچه هاس
که قاشق بزنن
از رو اتیش بپرن
دم سال تحویل بالا پایین بپرن
بعد عیدی بگیرن از ننه باباشون
لباس نو بپوشن
باز عیدی بگیرن از گنده های فامیل
عید مال بچه هاس
که بتونن چن روز نفس راحت بکشن که قیافه درس و مدرسه و معلم و ناظم رو نمی بینن..
عید مال ما نیس
نات اِنی مور..
عید واسه من یه رفع تکلیفه..که قبلش نخوای بیاد و بعدش بخوای زود گم شه بره..
عین باقی زندگی..
.
.

که حسی داری
خودم کشفت می‌کنم
نه از روی عادت
نه غریزی
نه بر حسب تصادف
نگاهت می‌کنم‌ و
پیدا می‌شی
و می‌فهمی که جسور بودن بهانه نیست.

Sunday, March 14, 2010



همیشه به هنگام خویش. هیچ وقت به گاه ما.


Saturday, March 13, 2010


هه..
تا به حال از خودت واسه اینکه هنوز زنده ای خجالتم کشیدی؟


چطور نفهمیدی که یه مرده داره بات حرف میزنه؟


دقت کردی که به هرچی زمانی خندیدی
الان سرت اومد؟
بِکِش عزیزم
بِکِش...



اگه روزی پدر شدم
به فرزندم خواهم آموخت که هیچ گاه حس نکند..نبیند..نشنود..
درد نکشد..فقط برود..بیاید..بنشیند..بلند شود..



Friday, March 12, 2010



خوشبخت ترین آدم اونیه که
قبل از اینکه معنی بدست آوردن رو بفهمه؛
معنی از دست دادن رو درک کرده باشه.


Thursday, March 11, 2010




آدما ديگه به چراغ خودشون نگاه نمي کنن که کي سبز شه؛
چشمشون به چراغ سبز ديگرونه که کي زرد میشه.




باور کن
که
من
کنده ام ازین بازی..


Tuesday, March 9, 2010



دقیقا عین «از دختر جماعت کشيديم بيرون»ِ پسرهاي پيچ خورده؛
دقیقا عین «مي تونم اما نمي خوام ترک کنم»ِ دخترهاي سيگاري؛
دقیقا عین«از اين بيشتر مي خوام چيکار؟»ِ بابائی که نمي تونه بيشتر از اين دربياره ...


Sunday, March 7, 2010



"گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد.
آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من چیست.همه گول خوردند.."



Friday, March 5, 2010



ديگه ترس دخترها از پسرا،
هم جنس ترس از شير نيس واسه قدرت،
هم جنس ترس از موشه واسه کثافت.





طول عمر ما خيلي هم که مفيد باشد مي شود نخ دندان؛
10 سانت بپيچد لاي اين دست،
10 سانت بپيچد لاي اون دست،
3 سانت روي هوا،
تا از 1 ميلي متر استفاده مفيد شود.
چه چیز را داریم سخت می گیریم؟
Let's start over again
Why can't we start it over again
Just let us start it over again
And we'll be good
This time we'll get it, get it right
It's our last chance to forgive ourselves



(Muse - Exogenesis : Symphony Part III (Redemption))

Thursday, March 4, 2010



آخر اگر به اندازه چراغ چشمک زن تابلوي قصابي قاسم آقا هم عقل داشتي مي فهميدي که
براي جلب توجه بهتر است گاهي اوقات نبود.


Tuesday, March 2, 2010




"...کاش از شاخه ی سرسبز حیات
گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ای مایه ی عمر
شعله ی راز مرا می دیدی"

فروغ

Sunday, February 28, 2010




من به جای تو میرم ..
تو بمون اینجا...
بمون اینجا...




ریسمان پاره را می توان دوباره گره زد.
دوباره دوام می آوَرَد؛
اما هر چه باشد ریسمان پاره ای است.


Wednesday, February 24, 2010


چهار شمع به آهستگي مي‌سوختند، در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي‌رسيد.

شمع اول گفت: من صلح و آرامش هستم، هيچ كسي نمي‌تواند شعله مرا روشن نگه دارد
من باور دارم كه به زودي مي‌ميرم ..
سپس شعله صلح و آرامش ضعيف شد تا به كلي خاموش شد

شمع دوم گفت: من ايمان و اعتقاد هستم، ولي براي بيشتر آدمها ديگر چيز ضروري در
زندگي نيستم پس دليلي وجود ندارد كه ديگر روشن بمانم .........
سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت.

شمع سوم با ناراحتي گفت: من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم كه ديگر روشن بمانم،
انسانها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده‌اند و اهميت مرا درك نمي‌كنند، آنها حتي
فراموش كرده‌اند كه به نزديكترين كسان خود عشق بورزند ..............
طولي نكشيد كه عشق نيز خاموش شد.

ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد، گفت: چرا شما خاموش شده‌ ايد،
همه انتظار دارند كه شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد .... سپس شروع به گريستن كرد
........... پــــــــس...

شمع چهارم گفت: نگران نباش تا زمانيكه من وجود دارم ما مي‌توانيم بقيه شمع‌ها را
دوباره روشن كنيم، مـن امـــيد هستم.

با چشماني كه از اشك و شوق مي‌درخشيد ..... كودك شمع اميد را برداشت و
بقيه شمع‌ها را روشن كرد.




Tuesday, February 23, 2010



آدم كه تنها ميشود، ديگر درست بشو نيست.
ميشود يك آدم تنها.
حتي اگر در يك جاي شلوغ هم پرتابش كني، باز هم تنهاست. تنهايي جزئي از شخصيتش شده.
اگر وقتي كه در حال طي كردن پروسهء تنها شدن مي بود؛
جمع و جورش ميكردي و شلوغش ميكردي،
و از تنهايي درش مي آوردي،
آن موقع ميشد كاريش كرد.
اما وقتي كه تنها شد،
ديگر تنها شده
و ديگر درست بشو نيست.
گمان نمي كنم هرگز درست شود.
آدم تنها حواسش به هيچ چيز جمع است.
آدم تنها حواسش به هيچ چيز جمع نيست. شش دانگ حواسش به تنهاييش است.
چرا كه نمي خواسته تنها باشد. اين را خودش انتخاب نكرده. و من هيچگاه از مقصر
دانستن تو دست بر نخواهم داشت.(نميدانم منظورم از تو دقيقا چه كسي بوده.)
آدمي كه تنهاييش را خودش انتخاب نكرده، هميشه ناراضي است و هميشه تنها.
و هي تنها تر ميشود و تنها تر ميشود و تنها تر ميشود.
اما آنكه تنهايي را خودش انتخاب كرده، حواسش جمع كارش است.
تنهايي برايش مفيد است.
فايده دارد.
كارهاي خوبي در تنهاييش انجام ميدهد.
و من هيچگاه خودم را به خاطر فكري كه به ذهنم خطور كرد و
شكي كه كردم نخواهم بخشيد.(اصلا نميدونم منظورم چي بوده.)
تا به حال يك آدم تنها را بغل كرده ايد؟
تنهايي ديگران ترسناك است.
مثل يك پيچك نامرئي به سر تا پايتان ميپيچد و شما احساس خفگي ميكنيد.
غمي نيست. اما دل خوش هم نيست.


Friday, February 19, 2010

Suffer the Consequences...


بر سرمای درون


همه
ارزش دست و دلم
از آن بود
که عشق پناهی گردد
پروازی نه گریز گاهی گردد
ای عشق ای عشق
چهره آبیت پیدا نیست
و خنکای مرهمی بر شعله زخمی
نه شور شعله بر سرمای درون
ای عشق ای عشق
چهره سرخت پیدا نیست
غبار تیره تسکینی بر حضور وهن
و دنج رهایی بر گزیر حضور
ساهی بر آرامش آبی و سبزه برگچه بر ارغوان
ای عشق ای عشق
رنگ آشنایت
پیدا نیست

ا.بامداد


مدتهاس حرف نزدم
راه رفتم
با دیوار بتونی یکی شدم
با سر به زمین خوردم
اما چیزی نگفتم..
فقط خندیدم
اما دیگه نمی تونم
میخوام بترکم
برم یه دوری..یه نقطه کوری..
یه بلندی..یه زیری..
یه جائی که فقط دور باشه..
و بعد بذارم بترکه..بترکم..
هیشکی نبینه..هیشکی نشنوه..
متنفرم از ترحمتون..از دلسوزیتون..
متنفرم از نگاهتون..از طرز فکر کردنتون..از سیاستائی که باس تو زندگی روز و شبیتون
هی بگین و هی بشنفید و هیچی به هیچی..
متنفرم از آدما که میان،حک می کنن،حال می کنن و انگار نه روحی هست..نه منی..نه توئی..
گمشدم..بیشتر از هر موقع دیگه ای..این روزا هرچی..هرچقدرم سریع بگذرن..بازم بی فایدس..
فقط نمی خوام ببینم..
بسمه..



برای سالها می نویسم :سالهای بعد که چشمانت عاقل میشوند!
افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود همیشه یکی بود یکی نبود!
.
.
.
آدما از جنس برگند . گاهی سبزند ، گاهی پائیزن و زردند .
زمستون دیده نمیشن . تابستون سایبون سبزند. آدما خیلی قشنگن .
حیف که هر لحظه یه رنگند …
آدمهای خوب از یاد نمیرن، از دل نمیرن، از ذهن نمیرن،
ولی زودتر از اینکه فکرش رو بکنی از پیشت میرن ...


Wednesday, February 17, 2010



مثل اینه که یه پرس چلو کباب رو بریزی تو چاه توالت،
و بگی این اتفاق باید دیر یا زود می افتاد.






تظاهرهایی هست که به دردمان می خورد.
مثل شمایی که حرف های روشنفکری میزنید،
مثل منی که حرف هایتان را تایید می کنم.



Monday, February 15, 2010



یه فیلسوفِ خدا بیامرز می گه دو اصل در دنیا وجود داره :
1 هر چی خوبه بردن.
2 هر چی مونده یه جاش می لنگه.



Friday, February 12, 2010



چقدر خوب است که صبح بیدار شوی به تنهایی؛
و مجبور نباشی به کسی بگویی دوستش داری؛
در حالیکه دیگر
دوستش نمی داری.

کلاه کافکا/ ریچارد براتیگان







نخواستم...
اینجا باشه واسه شما.
بمونین و صفا کنید..

Wednesday, February 3, 2010




جفتمان رفته بویم زیر دوش گرم رابطه مان و آخیــش می گفتیم؛
نمی دانستم آب که قطع شود این قدر سردم می شود.
اهه...
لباس هایم کو؟
نکبت لباس های مرا هم با خودت بردی ؟

Tuesday, February 2, 2010



نفرت انگیز ترین آدم اونیه که،
برای خنداندن دوستی از جنس مخالف،
وسیله ای جز مسخره کردن دوستی از جنس موافق سراغ نداره.
.
.
من از تصور این که خدا هست درست همان اندازه آشفته می شوم
که فکر کنم خدا نیست.
به همین دلیل ترجیح می دم که درباره اش فکر نکنم.

توفان برگ/ مارکز
.
.
تو مشغول مردنت بودی..
.
.
فقط چون که
مردم فکرت را دوست دارند،
معنایش این نیست
که مجبور باشند
بدن ات را هم دوست بدارند.

کلاه کافکا / ریچارد براتیگان

Monday, January 25, 2010


رویاهای من قریه من است..


کافیست آدم باشی
کافیست بخواهی آدم بشوی
کافیست ببینی
کافیست بخواهی ببینی
کافیست حس کنی
کافیست بخواهی حس کنی
نمی گذارند..این دنیا برای هیچکدام از اینها آفریده نشده است.
دیگر شب هم از ظلمت خود وحشت نمی کند.
همه چیز باید در چهاردیواری وجودت بماند و لحظه ای بیرون نرود..

Friday, January 22, 2010


-----------------------------------------------------------------------------------------------
ساده است نوازش سگی ولگرد.
شاهدِ آن بودن که
چگونه زیر غلتکی می‌رود
و گفتن که: «سگ من نبود.»

ساده است ستایش گلی،
چیدنش،
و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد.

ساده است بهره‌جویی از انسانی؛
دوست داشتنش بی‌احساس عشقی؛
او را به خود وانهادن
و گفتن که: «دیگر نمی‌شناسمش.»

ساده است لغزش‌های خود را شناختن؛
با دیگران زیستن به حسابِ ایشان
و گفتن که: «من اینچنین‌ا‌م.»

ساده است که چگونه می‌زییم.
باری،
زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم.

ساده است با دوستی دیگر نشستن
خوردن ذرت و بلند شدن و رفتن
و گفتن که دوست قدیمیست...عددی نیست..رفته است.

Sunday, January 17, 2010



زلال که باشی،آسمان در توست..


Friday, January 15, 2010


رفيق
باد
ما را برد.
.
.
در مكاني كه ما نفس ميكشم
آرزوي اشك به شدت دست يافتنيست.
.
.
مشكل از كجاست؟
که
تو هيچ اتفاق و داستان و ماجرايي نه آدم بده ام نه آدم خوبه!
.
.
خواب مي ديدم مردي بودم كه ميتوانست احساس خود را نشان دهد.
.
.
امشب تو خيابون ميپلكيدم و به آرزوها فكر ميكردم
آرزوهايي كه ديگه آرزو هم نيستن
چندتا رويا كه لياقت فراموشي هم ديگه نداره.
.
.
باز خواب دويدن توي يه آب كم عمق وقتي كه اون موجودات ريز لاي انگشتاي پام رو قلقلك ميدن.
.
.
عاقله مردي که در سير مسيري نپخته اما سوخته و دود شده و به هوا رفته..
.
.
نه وزشی
نه جریانی
هیچ
سکون
خلسه شاید
شاخه ای هم نمی جنبد
باد هم نمی آید
من هم نمی روم
ایستاده ام
در سکوت



بالاي يه تپه يه كليسا بود.
مي پرسيدم كه اينا ماشيناشون رو چگونه آوردن اين بالا
لبخندي ميزدي و ميگفتي كه ارمنيا بلدند.
تا شب رو مهمون كشيش پير بوديم
وقت رفتن شمعدوناش رو ندزديديم
وقت رفتن مقداري پول گذاشتم واسش
نوشته بودم كه : تو منو پناه دادي وقتي كه هيچ جا نبود
ما رفتيم و تو دلت ميخواست بمونيم
ولي نميدونستي كه راه ما ادامه داشت........




"...احساس كردم كه محروم ترين فرد دنيا هستم .شيشه ليكوري به يادم آمد
كه رويش چند فرشته اسكاتلندي رسم شده بود.لالا گفته بود:(اين يكي من هستم) گلوريا
يكي ديگر را نشان داده بود.توتوكا يكي ديگر را براي خودش انتخاب كرده بود. و من؟
چيزي جز يك كله كه در پشت سر همه بود و تقريبا بالي هم نداشت نمانده بود.چهارمين
فرشته اسكاتلندي كه فرشته كاملي هم نبود....من هميشه آخرين نفر بودم.وقتي بزرگ شوم
آنها خواهند ديد.يك جنگل آمازون ميخرم وهمه درختهايي كه سرشان به آسمان مي رسد
متعلق به من خواهند بود.مغازه ايي پر از بطري با توده اي از فرشته هايشان خواهم خريد
و كسي حتي يك گوشه بال آن ها را نخواهد داشت."


(درخت زیبای من---ژوزه مائوروده واسکونسلوس)



نخست
دير زماني در او نگريستم
چون
نگاه از او باز گرفتم
همه چيز در پيرامون من
به هيئت او در امده بود.
پس
آنگاه دريافتم كه مرا از او گريزي نيست.

شاملو




بر آتش تو نشستيم و دود شوق بر آمد
تو ساعتي ننشستي که آتشي بنشاني


What about me?

Thursday, January 14, 2010

And I want you to promise me
that you're gonna tell my child
that you're gonna tell my child how much they're loved every day
and remind them how lucky they are...To be free.
Because we are.
We're free now.
Finally.
We're free...


Tuesday, January 12, 2010


_راستش رفتم که پیش یکی از خودم دفاع کنم..
اما نیومده بود برای سرزنش یا هرچیز ناخوشایند دیگه..
اومده بود توی کوچه های این شهر خاکستری بام راه بره...
فکر می کردم همه چی دو دستس..سیاه و سفید..
اما الان فکر می کنم همه چی یه رنگه..خاکستری..خاکستری..
چه همراهی خالصی..چقدر حال منو خوب کرد این آدم..فهمیدم از اولشم فقط همینو می خواستم..
یه همراه،بی قضاوت،یه گوش که بهت گوش کنه...
یه نگاه که بهت بگه:می فهمم، صبرکن،می گذره...
روانشناسا و روانپزشکا هم اگه با آدم میومدن و توی کوچه ها و خیابونا راه می رفتن
و حرفای پرت و پلا میزدن از همه چیز و هیچ چیز..آدما بیشتر به سراغشون میرفتن..
خیلی ساده درک شدم از طرف آدمی که ربطی نداشت..به ظاهر..اما درکم کرد..
حتی گاهی در سکوت..
حس می کنم دیگه تو تاریکی مطلق نیستم..ابر سیاه بالای سرم هنوز هست..اما حداقل دیگه
نمی باره..فعلا برای مدتی صبر کرده..
_اوه..گود فور یو..
_هه..نمی دونستی..
_نمی دونستم؟ چی رو؟
_اینکه خیلی وقتا میرم تو خیال..
_یعنی..؟
_آره..
_خب ..ارزش یک بار خیال کردن رو داره..نه کمتر نه بیشتر..
_بذار خیال کنم..
بذار حالا که تنم در پیچکای گشنه و سمی فرو رفته یه کم خیال کنم..کمی..تا قسمتی..

Monday, January 11, 2010



دست و پاهای آخرتم بزن...مهم نیست..کمی وقت مونده..



I can't take my eyes off of you
I can't take my eyes off you
I can't take my eyes off of you
I can't take my eyes off you
I can't take my eyes off you
I can't take my eyes...
I can't take my eyes off of you
I can't take my eyes off you
I can't take my eyes off of you
I can't take my eyes off you
I can't take my eyes off you
I can't take my eyes...
I can't take my mind off of you
I can't take my mind off you
I can't take my mind off of you
I can't take my mind off you
I can't take my mind off you
I can't take my mind...
My mind...my mind...

Sunday, January 10, 2010



تصور دست های آن زن،
وقتی در موهای آن مرد فرو می رود،
حالم را بهم می زند.

لطفاً این کتاب را بکارید/ ریچارد براتیگان


Thursday, January 7, 2010



خدا؟


Wednesday, January 6, 2010



بشکاف
تمام چیزهائی را که برایت بافتند.
تمام چیزهائی که بافتی..
بشکاف..
بگذار و بگذر..

Sunday, January 3, 2010



دختر مورد علاقه من؛
دختری ست که بتوان با او شوخی کرد.
و این خصلت بسیار نادری در زن هاست.

اندوهی ژرف/ یاسمینا رضا


Friday, January 1, 2010

Wednesday, December 30, 2009


تنها راه شناختن يك نفر
دوست‌داشتن او بدون هيچ اميدی است.


Jack: Sarah!
Sarah: What
Jack: Is that him?
Sarah: What difference does it make?
Jack: It just does.
Sarah: It's not gonna change anything.
Jack: Look! I wanna know. I need to know who he is.
Sarah: It doesn't matter who he is, it just matters who you're not.
Lost( S3-E1)


اگه یه بار بخوام یه واقعیت رو به رسم ادبی بگم اینجوری می گم:

برخی از آدمها
دیگر ازشان گذشته است
که بخواهند
از کسی برنجند..
یکی از این برخی از آدمها
من هستم.


Monday, December 28, 2009


تاريکي
تنهائي
زيبائي
آزادي
اسارت
کودکي
نقاشي
شکست
خيانت
دوستي
دشمني
عشق
سنگ
آتش
جهنم
بهشت
دوباره
دير
خيلي
واسه
شروع
ناگهان
خيلي
دير
فراموش
بخشش
نفرت
فنا
منفي
مثبت
روشني
اميد.





Exogenesis: Symphony Part III (Redemption)
BY: The Muse (one of my favorites alt.rocks)

Saturday, December 26, 2009


- چای کیسه ای را پس از مصرف می اندازند در سطل زباله ...
- چه شباهت نزدیکی !!
.
.
لذت بعضی از کارها به نکردنشونه
.
.
Uprising by Muse
.
.
یه کم وقت میخوام .
.
.
بگذار هنوز خيال کنم
بادها برای من می‌وزند.
.
.
تمام زندگي من
با تمام كاراكتر هايي كه اطرافم هستن
با تمام اتفاقاتي كه دوروبرم ميوفته
همه و همه سوژه اي ناب هستن واسه نوشته هاي پارانويدي
.
.
AaRON
Artificial Animal Riding On Neverland
all tracks
are
GREAT

Friday, December 25, 2009


می دونی؟
همیشه این دلم به اون دلم میگه:دکی..
تو این دنیای هیشکی به هیشکی
این یکی دستت باید اون یکی دستت رو بگیره
ورنه
خلاصی..خلاااااص..

Wednesday, December 23, 2009




زمانی که گفتم دوستت دارم
می دانستم الفبايي نو اختراع می کنم
در شهری که هيچ کس خواندن نمی داند.
شعری می خوانم
در سالنی خالی
و شرابم را در جام کسانی می ريزم
که نمی توانند آن را بنوشند.


نزار قبانی

Tuesday, December 22, 2009


من قاعدتا باید ساکت باشم.
من قاعدتا باید چشمانم را ببندم بر همه چیز و عین خیالم نباشد که
روزهاو برگها می ریزند و من در این میان معلق می شوم.
من می بایست داد نزنم..هیچ نگویم..بگذارم آدمها بیایند و بروند
بروند و بیایند..هرچه می خواهند ببرند..بفروشند..بخرند..و فقط بیایند و بروند..
مرا چه به حرف..چه به کلمه..چه به حروف..
حتی مدتهاست که حروف هم هجی نمی شوند..هجی هم که بشوند..آنجور که می خواهم در
نمی آیند و آنجور که لازم است و درست نمی آید..بهتر است بماند..همانجا در دل..در سر..
آری پسرم..تو باید همین باشی..اشتباهی بر خورده ای..درست باش..
بگذار تا بیایند و بروند..خطی بکشند..خطی بیندازند و بروند..
دستانت را صلیب کن و بگذار تا برگها بریزند بر شانه ات..بر دستانت..اما ساکت باش..
چشمانت بسته..سرت پایین...آغاز فصل سرد است و تو سردتر باش..
بگذار تا هوا هم کم بیاورد..

Friday, December 18, 2009



حرف بسیار درستیه
مرگ خود چاره و درمان است..
که به نظرم تنها چاره و درمان مشکلاته
مشکل اصلی من اینه که نمی تونم با تلاشای مذبوحانه خودم رو خر بکنم..
واسه همین، اندکی جرات سحر نزدیکه..
چون مرگ خودخواسته هم عصبانیت اون بالائی رو به همراه داره..
عجبا...

Sunday, December 13, 2009



بسه..
به خدا بسه...
چقد حرف می زنی پسر...
همه چی خیلی تابلوئه به خدا..
نمی فهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

They're telling me it won't be long
The door is shut
The suits are on
Too bright to be day
To hurt anyway
Still there's no view
No green, no blue

The headlights above
They don't know love
You smile to please
I try to care

You break my heart
You break my heart

I love you here
I love you here


(Archive-HEADlIGHTS)

Tuesday, December 1, 2009



بله ،همچنین لعنت به تو..
لعنت به من؟ لعنت به خودت..
لعنت به تو و تمام این شهر با هرکی که توش هست.
نه،نه،نه
لعنت به رفقا..
هرچی فایده داری ازت می گیرن و پشت سرت بهت می خندن..
لعنت به اون یارو گدای شیشه شور که گند زد به شیشه ماشینم..
مرتیکه برو یه شغل درست پیدا کن.
لعنت به سیکها و پاکستانیا
همه جای خیابونا رو بمب میذارن..
تروریستای لعنتی که ایشالا یه بار بمبتون
اونجاتون رو متلاشی کنه..
لعنت به بچه های پارک سر کوچه که میشینن قلیون میکشن
جای اینکه به فکر کار و تلاش واسه زندگی باشن
لعنت به چینیا
با جنسای آشغالشون فقط گند زدن تو اقتصاد نداشته و مصرفی این مملکت..
لعنت به روسا..
دودوزه بازای احمق که اگه عرضه داشتن مجبور نبودن از
یه سری احمقتر از خودشون حمایت کنن تا آمریکا رو به فنا بدن مثلا..
لعنت به ایرانسل با تبلیغای مسخرش و کیفیت نداشتش و یه مشت احمق توش..
لعنت به بانکای داغون و بی فایده که پول مردم بدبخت رو صرف تبلیغات تکراری
و مزخرفشون می کنن..
لعنت به پلیسای فاسد
که دنبال یه فرصتن تا یاد این بیفتی که دزدا و قاتلا بهترن..مرام دارن یه خرده..
شما به اعتماد ما خیانت کردین..
لعنت به روحانیون..تو هر دین و آئین..که دستشون رو تو شلوار یه بچه بیگناه می کنن
لعنت به معابد و کلیسا و مساجد که ازشون حمایت میکنن..و مارو به شیطون تحویل میدن..
لعنت به هرچی آدم که ادای قدیس بودن رو درمیاره ولی آخرین چیزی که داره معصومیته
و پاکی..
لعنت به آدمائی که مث پشکل ریختن تو زمین و زاد و ولد میکنن و فقط به فکر پا گذاشتن
رو سر همدیگن واسه بالا رفتن..
لعنت به اسامه بن لادن و القاعده
نیمه عقب مونده های غارنشین سوسمارخور
اصولگراهای احمق هرجائی
که به اسم خدا یه عالمه بیگناه رو کشتن..
لعنت به اون..
بهش همه اعتمادم رو دادم
و اون از پشت بهم خنجر زد
دینامیت گذاشت زیرم و فتیله رو آتیش زد
لعنت به والدین
با اون غم بی پایانشون
فقط و فقط دارن میگذرونن که تموم بشه..
لعنت به این شهر و هرکی توشه
از اونور لویزان تا یافت آباد
از فرحزاد تا خاوران
از درکه تا شهر ری
از دهکده المپیک تا تهرانپارس..
بذار یه زلزله زیر و روش کنه..بذار گدازه های اتیش همه رو تبدیل به خاکستر کنه..
نه
نه، لعنت به تو نیما ..
تو همه چیزرو داشتی و از دست دادی..
تو ای الاغ لعنتی..





Monday, November 30, 2009


من خیلی فکر کرده ام ولی هنوز نتونستم بفهمم چطور ممکنه یه آدم
به خاطر اینکه هوس شنیدن صدای بوم کرده ، سر کناریشو بگیره
محکم بکوبه به دیوار و بعدش حتی برنگرده یه نگاه بندازه ببینه
طرف مرده یا چی...



سر بر بالش بگذار
رها کن
بخواب
بمیر
فقط بمیر..

Saturday, November 28, 2009



بانوی من!

عشق تو

بد را به من آموخت:

هرشب

هزاران بار

فال قهوه می گیرم

به گیاهان پناه می برم

و به خانۀ طالع بینان.

به من آموخت

که از خانه بیرون بزنم

و پیاده رو ها را

شانه کنم.

به جستجوی چهرۀ تو

در باران

در چراغ خودروها.

وسایه ات را دنبال کنم

- حتی در صفحه آگهی-



عشق تو

مرا آموخت

ساعت ها به تهی خیره شوم

به جستجوی

گیسوانی کولی

که زنان کولی

رشکش ببرند.

به جستجوی

چهره ای

و صدایی

که تمام چهره ها

و صداها

باشد.



بانوی من!

عشق تو

به شهرهای اندوهم برد

جایی که پیشتر

نرفته بودم.

و نمی دانستم که اشک

همان انسان است

و انسان بی اندوه

تنها

خاطره ای است از انسان!



عشق تو

مرا آموخت

که چهره ات را

با گچ بر دیوار

نقش بزنم

و بر بادبان زورق صیادان

بر ناقوس ها

بر صلیب.

عشق تو مرا آموخت

که عشق

چگونه نقش زمان را

دیگرگون می کند.

و وقتی عاشقم

زمین از گردش

باز می ماند.



عشق تو

کارهایی به من آموخت

که در حسابم نبود

قصه های کودکانه خواندم

به قصر شاه پریان رفتم

و خواب دیدم

که با دخترش وصلت کرده ام.

چشمانش

شفاف تر از آب خلیج.

لبانش

گواراتر از گل انار.

خواب دیدم

چون سواری می ربایمش.

بانوی من!

عشق تو

یاوه را به من آموخت

و به من آموخت

که عمر می گذرد

و دختر شاه پریان نمی آید.



عشق تو

مرا آموخت

که تو را دوست بدارم

در همۀ اشیاء

در درختی عریان

در برگ های خشکیده

در هوای بارانی

در طوفان

در قهوه خانه ای کوچک

که هر غروب

قهوۀ تلخمان را

در آن می نوشیم

عشق تو

مرا آموخت

که به مسافرخانه های گمنام بروم

کلیساهای گمنام

و قهوه خانه های گمنام.



عشق تو

مرا آموخت

که شب

غم غریبان را

چند برابر می سازد.

عشق تو

به من آموخت

که بیروت را زنی ببینم

-وسوسه انگیز-

زنی که هر شب

زیباترین پیراهنش را می پوشد

و عطر آگین

به دیدار حاکمان و دریانوردان می رود.

عشق تو

مرا آموخت

بی اشک بگریم

و چگونه اندوه

چون پسری بی پا

در راه ((روشه)) و ((حمرا)) می خوابد؟



عشق تو

غم را به من آموخت

و من

روزگاری است

به زنی محتاجم

که غمگینم کند

به زنی که میان بازوانش

چون گنجشک گریه کنم

به زنی که تن پاره هایم را

چون شکستۀ بلور

گرد آورد.



نزار قبانی






ما آدما الکی یه چیزائی رو به خودمون اضافه می کنیم
بعد همین چیزای اضافه تبدیل به مسئله زندگیمون می شن
و هرکاری می کنیم نمی تونیم اونا رو حذف کنیم..
خیلی چیزا..خیلی کسا..
ما آدما موجودات مزخرفی هستیم اصولا..

Tuesday, November 24, 2009



نمی تواند انتظار داشته باشد از حوضی که ساخته ، نهنگ شکار کند..منطقی تر از این؟
.
.
بی خیال ...
حرف دیگری مگر می شود گفت ؟
.
.
دوست‌داشتن
تنها چیزی که لازم ندارد
دلیل است..
و من می دانم هیچ مرد خوشبختی از این واژه بدش نمی آید..
.
.
حرفهائی که تنها به من می گفت..تنها برای من می نوشت..همه خاک شدند..
زندگی از هرچیز
یک بار و فقط یک بار به تو می دهد..اگر بدهد..
استفاده کردی..کردی..نکردی..دوباره ای نیست..
.
.
بعضی ها دنبال مرگن..قمار می کنن به نظرم..
.
.
اصولا اومدن زجر بدن خودشون رو و حال نکنن..زورکی در میرن از زیر خوشی...!!!
.
.
آن که گمان می برد از بقیه بالاترست
باید به قبرستان برود
و آنگاه است که یاد خواهد گرفت زندگی واقعا چیست..کثافت.
.
.
قدم میزنی تو دانشگاهی که چند سال قبل
مهمان تو و دوستات و خنده ها و نگرانیها و استرسها و آرامش شما بود..
هیچ چهره آشنائی نیست..حتی شبیه به آشنا..خیلی چیزا عوض شده..پیر شدی..زمان تو نیست.




گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود، بار بر بست و به گردش نرسیدیم و برفت ...

Sunday, November 22, 2009

Maybe if you were some spearheaded guy
I would listen to what you have to say
But you're just some incapable figure
Thinking you're bigger than me, but you're not
Yet you don't know a thing about the youth of today
Stating your opinion making it ring in my head all day

And we are the youth of today
Change our hair in every way
And we are the youth of today
We'll say what we wanna say
And we are the youth of today
Don't care what you have to say at all

And maybe if you had a true point of view
I would listen to you
But it's just your one sided feelings
They keep getting in my way
And you don't know a single thing about the youth of today
Stating your opinion making it ring in my head all day

And you say,
"My children weren't the same"
"My children's children they're the ones to blame"
And you say,
"In my day we were better behaved"
But it's not your day no more...

Monday, November 16, 2009


-----------------------------------------------------------------------------------------------
نور تو بودی...
.
.
.
یکی بیاد مرام بذاره..پا بشه..پائی واسه رفتن سینما..یه ساله نرفتم..واسه یه سکانس خاص
میخوام این فیلم کیمیائیو ببینم..
.
.
.
بعد متها یه فیلم متفاوت دیدم
in bruges
حس زیبائی شناسی مرده ام بهم می گه نکات زیبا زیاد داشت..توصیه میشه..
.
.
.
بهار متوسط
تابستان بد
پائیز افتضاح
زمستون دیگه داغونه لابد
این بود زیندیگی..!!
.
.
.
دروغ
ازینکه مجبورم واسه لاپوشونی حماقتا و اشتباها و ناکامیام دروغ بگم
متنفرم..
هیچوقتم دروغگوی خوبی نبودم..
هیچوقتم حس خوبی بهم از دروغگوئی دست نداده..
اما چه کنم..گاهی مجبورم..مجبور..
.
.
.
باور نمی کنم..اما خدائی هست..
.
.
.
هنوز خیلی مونده
خیلی زیاد
تا من به یک چهارم طلبم از زندگی برسم..
.
.
.
بر اساس اصل لانه کبوتری، ریدم.
طبق معمول این سالای اخیر..
عادت شده.


Friday, November 6, 2009



عمری است

لبخندهای لاغر خود را ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا ...

اما

در صفحه ی تقویم روزی به نام روز مبادا نیست..


قیصر امین پور



Wednesday, November 4, 2009



هر یک از ما ستاره ای در آسمان داریم...
آنچنان دور که خطاهایمان نمیتواند تیره و تارش سازد.

کریستین بوبن


من میخواهم بروم به راست.یعنی تصمیم میگیرم که بروم به راست.راهنمای سمت راست را
میزنم ولی به دوراهی که میرسم میپیچم به چپ.پس از مدتی متوجه میشوم که مسیر را اشتباه
آمده ام(پس ازمدتی).سعی میکنم خونسرد باشم ومشکل را حل کنم.متاسفانه ماشین زندگی
دنده عقب ندارد پس انقدر میروم که به دوربرگردان برسم.در طول مسیر با خود فکر میکنم
مگر نمیخواستی بروی به راست؟پس چرا آمدی به چپ؟شاید به علائم توجه نکرده ام...
اما چه ربطی به علائم دارد؟راست راست است و چپ چپ.هیچ علامتی وجود ندارد که بگوید
این ور راست است و آن ورچپ.خوب...شاید ضمیر ناخودآگاهم تشخیص داده است که مسیر
سمت راست شیب تندی دارد.سربالاییست.ولی نه...ضمیر ناخودآگاه من چندان خود را درگیر
نمیکند.بیشتر به مسائل غریزی میپردازد.ضمیر ناخودآگاهست دیگر...ازین گذشته ضمیر
خودآگاهم از ابتدا در جریان بود که مسیر سمت راست سربالاییست و مثلا خودش را آماده
هم کرده بود.پس علت چه بوده؟بیشتر فکر میکنم...اصلا چرا راست؟شاید مسیر سمت چپ با
خصوصیات من و ماشینم سازگارترست؟لبخند نامحسوسی بر لبانم نقش میبندد و قدری فشار
را از پدال گاز برمیدارم.با این توهم شیرین همراه میشوم و شروع میکنم به لذت بردن از
مناظر اطراف که ناگهان تکان شدید و صدای مهیبی حسابی شیرفهمم میکنند که چرا باید میرفتم
به راست.اینجا جاده ترانزیت است.جای ماشینهای بزرگ و سنگینی که نمیتوانند ادعا کنند تعلق
به محل معینی دارند.برایشان هم فرقی ندارد که از کجا بیایند و به کجابروند.پس اینجا جای من نیست. دقت میکنم و میبینم که چند ماشین کوچک دیگر هم وضعیت مشابهی دارند.به سمت راننده هایشان میروم و احساس رفاقت عجیبی بهمان دست میدهد!خوب زیاد هم بد نیست..دستکم کسانی هستند که میشود راجع به راست و چپ باهاشان حرف زد.دست جمعی یک ماشین بزرگ سنگین کرایه میکنیم تا بعد از پیمودن راهی طولانی به مقصد مشترکمان برسیم کسی مسوولیت رانندگی را قبول نمیکند ومن داوطلب میشوم.زیرا شخصیت ریسک پذیری دارم.ولی ریسک واقعی را دوستان سرنشین کرده اند که رانندگی را به من سپرده اند.سوار نمیشوید؟

Monday, November 2, 2009



دندان بر جگر بگذار آهو..


Wednesday, October 28, 2009



من
نمی خواهم
نصیحت
بشنوم
آی مردم
پنبه
در
گوشم
کنید.

Saturday, October 24, 2009



اشک رازيست
لبخند رازيست
عشق رازيست
اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نيستم که بگويي
نغمه نيستم که بخواني
صدا نيستم که بشنوي
يا چيزي چنان که ببيني
يا چيزي چنان که بداني...
من درد مشترکم
مرا فرياد کن.

درخت با جنگل سخن مي گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن مي گويم

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده

من ريشه هاي ترا دريافته ام
با لبانت براي همه لبها سخن گفته ام
و دست هايت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زندگان
و در گورستان تاريک با تو خوانده ام
زيباترين سرودها را
زيرا که مردگان اين سال
عاشق ترين زندگان بودند

دستت را به من بده
دست هاي تو با من آشناست

اي دير يافته با تو سخن مي گويم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دريا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن مي گويد

زيرا که من
ريشه هاي تو را دريافته ام

زيرا که صداي من
با صداي تو آشناست.




(عشق عمومي - هواي تازه)



Friday, October 23, 2009



بی نظیریم ما!
این روزا .. یکسال پیش...
بستمش وبلاگی رو که به یاد علی ساخته بودم..من زیاد وبلاگ داشته ام..معروف و غیرمعروف..
شاید وقتی که فهمیدم او اونقدر جرات نداشت..ترسو بود...
اما مگه من چه می کنم؟ مگه من به غیر ترس چه هنر بزرگی کرده ام که به خودم اجازه می دهم
راجع به آدمهای زندگیم هر قضاوتی بکنم؟
صحیح نیس..
این بود که دیشب اومد تو خوابم..لبخندی تلخ زد و با اون فرمت خاص صورتش سیگاری روشن
کرد و پکی عمیق زد..نگاهی به بالا انداخت و باز نگاهی تلخ به من..و عبور کرد..رفت..
من و زندگیم شده ایم مکان و زمانی جهت گذر انسانهای مختلف و کاملا متفاوت..
میم.ف..
شاید دیگه حتی منو یادش نیاد.بعید می دانم یادش مونده باشه من وبلاگ هم داشتم..خودش می گفت
اینجا رو تقریبا نمی خونه..شاید اینجا رو هیشکی قبول نداره..چون دورافتادس..مث خود من..
او مدتهاس در خواب من سهمی داره..سهم تکراری و غیر تکراری..دیشب بعدِ رفتن علی..
در راهروهای تموم نشدنی یه دانشکده باهاش راه می رفتم..و چه خوب بودیم..چه خوب..
دیگه نه من حرفائی مخالفش می زدم که خودم هم ته دلم بهشون معتقد نباشم!! و نه اون با حرف
از تفاوتای بین ما دل منو میشکوند..آره..همین بود..روزی که با هزار بدبختی بهش خواستم بگم
من دوستت دارم..برگشت و دنیائی رو بینمون گذاشت و گفت بین ما فاصلس ازین کران تا
اون کران و من سخت حرصم گرفت..احساس کردم تحقیر شدم.شاید به خاطر همین لحظه بود که
واسه چیزائی که چندان تعصبی هم نداشتم اونجوری نوشتم و به او پریدم و بعد همه چی تموم شد
انگار که هیچوقت شروع نشده بود.اما اون که منو نمی شناخت.من استاد تموم کردن رابطه هائیم
که فقط و فقط اونا نباس تموم شن!! چون وقتی تموم میشن،من حتما طرف رو خیلی می خواستم
ولی یه جایی..یه جوری خورده تو برجکم!!
اوفففف!
اعتراف پشت اعتراف..بس که معترف شدم خستم..بس که همیشه سعی کردم هر از چند گاهی به
آینه نیگا کنم خستم..بس که مجبور شدم بگم تو خوبی..اون خوبه..من بدم..من فرق دارم..
من نفهمیدم..بس که تناقض در پس حرفام بود و ریسمون اعتماد رو جر دادم..
بس که بعدش باس کلی توضیح بدم که اون موقع هدف چیز دیگه ای بود و شاید اصن اون موقع
هدفی نبود و بی هدفی بود که موج می زد و الان هدف اعترافه..
من ضرورت پرواز دارم اما جایی نمونده که بشه پرید..و من همچنان به در و دیوار میخورم و
هی در چاردیواری نکبت خودم بالا و پایین می پرم..
یه سال پیش همه چی لجن بود و الان بدتر..بدتر..بدتر.. و راستش رو بخوای هیچی عوض نشده.
جز من که یک سال پیرتر و داغونتر شدم..
و بی حوصله تر و سیگار کشنده تر و خسته تر..
تا کِی بگذرد و کی مرا گریه کند تا کِی..می دونی؟ کلمه کم اوردم واسه تشریح خودم....
کلماتم از ذهن پریشون و لجوج من فرار می کنن..همچون آدمها..همچون سایرین خوشحال
و ناراحت..چه فرقی داره من وامدار هیچ طایفه ای
نیستم..من هیچی نیستم..نه این وری نه اون وری..من دچار هذیانم..هذیان.. من دچار شرمندگیم و
پشیمونی..از اشتباه و تکرار..تکرار بدتره..خیلی بدتر..استمرار به تکرار ازونم بدتر.
اینکه ببینی که آدمای زیادین که باس از تو معذرت بخوان و همینطور اونائی که باس ازشون
بخوای ببخشنت..بابت تموم دلهائی که شکوندی و شکسته شدن دل پاره پوره خودت..
منو ببخش و برگرد به دوست..چون اون روی بازگشت نداره..

Tuesday, October 13, 2009

I've got a little black book with my poems in.
Got a bag with a toothbrush and a comb in.
When I'm a good dog, they sometimes throw me a bone in.

I got elastic bands keepin my shoes on.
Got those swollen hand blues.
Got thirteen channels of shit on the T.V. to choose from.
I've got electric light.
And I've got second sight.
And amazing powers of observation.
And that is how I know
When I try to get through
On the telephone to you
There'll be nobody home.

I've got the obligatory Hendrix perm.
And the inevitable pinhole burns
All down the front of my favorite satin shirt.
I've got nicotine stains on my fingers.
I've got a silver spoon on a chain.
I've got a grand piano to prop up my mortal remains.

I've got wild staring eyes.
And I've got a strong urge to fly.
But I got nowhere to fly to.
Ooooh, Babe when I pick up the phone

"Surprise, surprise, surprise..." (from Gomer Pyle show)

There's still nobody home.

I've got a pair of Gohills boots
and I got fading roots.
(Nobody Home_Pink floyd)



راستی!
من کوچک بودم؟
یا دنیای من؟
من فقط همان دیروز بودم
شاید مادرم مرا برای دیروزها زاییده بود
و بعد از ان شب مرا به خاک سپرد
میم زندگی من اگر نبود
میم مث مادر
میم زندگی من اگر نبود
تن بی جانم را تا این لحظه ها
چه کسی به دوش می کشید؟
امروز من هم زندگی خواهم کرد
برای آسمان آبی آرزوهای بزرگ مادرم
برای اینکه آسمانش آفتابی باشد
و در چشمانش رنگ دلگرمی باقی بماند
شاید روزی دیگر مرا متولد کرد
برای روزهای خوب..

سلامت را نخواهند پاسخ گفت..سرها در گریبان است!
من که می گم
پیامت را نخواهند پاسخ گفت..سرهایشان در جائی دیگر است!!


با هیچ زنی نمیشه بیدار موند..حداقل واسه یه مدت طولانی..
و لابد اونام راجع به مردا همینو می گن..
ولی خو یه سری می تونن با هم بیدار بمونن..
اینا از مخلوقات عجیب روزگارن..باور کن!


باطل شده ای
تاریخ مصرفت گذشته حاجی..
باور نداری؟
باور کن!
احمق..جاهل..جاعل..
زمانی بود..گذشت..رفت زیر خروارها خاطرات خو ب ب ب ب ب و بد!خوب؟ بددددددددد!!..
تموم خاطرات بدن..اصن گذشته بده..همین یه دقیقه پیش..اونم جزو گذشتس..
همه چی از یاد آدم میره..یاد آدما..
شناور شده از میون ابرها
خاطرات اکنون واسه دیدنم هجوم آوردن..
اما در فضائی بین بهشت و گوشه ای از یه سرزمین غریب، من رویائی داشتم..
من رویائی داشتم..
اوه..یه دونه واقعیش..!!
شب پشت شب
درن سرم می چرخه و می چرخه..
رویاش دیوونم می کنه..
گوشه ای از یه سرزمین غریب..عجیب..
هرچی شده، شده..واتز دان ایز دان..
فقط
فقط من
من نمی تونم پرده آخر رو بنویسم..
نه حقش نیس..پرده آخر باس مال من باشه..حق منه..
مراعات رویاهام رو بکن..پروای خوابام رو داشته باش..
آدم باش..آدم باش..آدمیت کن..مقداری..
Take heed

Thursday, October 8, 2009


"You are off now "

امضاء: مردی که جای هیچ کس نبود و همیشه گله می کرد.

Sunday, October 4, 2009



قدم های بی هدف
نفس های یکی در میان
آفتاب کم جان
بادهای سرد
داستان تکراری عبور انسانها
نگاه های گیج و گذرا
انسان های تنها
تنهائی تمام نشدنی
اسارت های به ظاهر آزادی
چقدر برای داشته ها و نداشته هایمان فکر خرج می کنیم
آمده بودم تا بگویم خوشبختیم کجای این دنیا در فوران است
اما زمانی که رسیدم نداشته هایم امانم نداد..فرصتی نداد..
سال هاست که هیچ و پوچ شده ام.

Sunday, September 27, 2009



من نمی فهمیدم
و نخواهم دانست
گرچه فرصت هم باشد
وانکه فرصت هم نیست..

Friday, September 25, 2009




من گم شده ام در تو یا تو گم شدی در من ای زمان؟؟؟

Sunday, September 20, 2009



_دو نوع دنیا وجود داره...دنیای بازنده ها،دنیای برنده ها..
_بستگی داره برد رو چی تعریف کنی..باخت رو چی..
_بستگی نداره..هرجور تعریف بکنی من باز جزو بازنده هام..


Monday, September 14, 2009



خب
اگه بخوام یه مقدار منصفانه و منطقی حرف بزنم
باس بگم که این منم
که این من بودم که هیچوقت نفهمیدم کیم..چی میگم..چی می خوام..
این منم که خودم رو نشناختم..وگرنه همه منو فهمیدن..هزار راه بود و من نرفتم..
هزار پرنده بود و من تیری نزدم..تا همه پرنده ها پریدند و کودکی کمانم را ربود..
.
.
قطار به ایستگاه آخر نزدیک می شود
و من
تمامی دوستانم را از دست می دهم
مانند وسائلی که از بالنی به پایین می اندازی
تا سقوط نکنی..
و دست آخر نمی فهمی که بالاخره سوار قطار بودی یا بالن..
.
.
Destiny is a fickle bitch

Thursday, September 10, 2009



ما
نسل ما
همگی مانند یتیم ها..سر راهی ها..حرام زاده ها..
نه جامعه بهائی به ما میدهد و ارزشی قائل است
نه خانواده،
نه هیچ کس..
خودمان را گول زده ایم و فکر می کنیم زندگی می کنیم..
مدام برای خوشبختی..برای اولین شب آرامش ازین سو به آن سو می دویم..
بالا و پائین می پریم
جوش می زنیم
حرص می زنیم
دنبال گوشه ای محبتیم..اندکی توجه..
اما نمی دانیم بیهوده است..همه چیز کماکان بی اهمیت است.
نسل ما سوخته..بد هم سوخته..
عده ای برین باوریم که آنطرفتر آنسوی دنیا زندگی برای ما آماده است و تنها راهمان رفتن است
چرا که فکر می کنیم مشکل از اینجاست..
آری مشکل قطعا از اینجاست اما این توهمی بیش نیست که جای دیگری روی این کره خاکی
وجود دارد که ما زندگی کنیم..به معنی واقعی زندگی کنیم..
مشکل ..تاریکی و سیاهی که برایمان بوجود آوردند و ما نیز کم و بیش به ان دامن زدیم و
با موسیقی دیگران رقصیدیم و با حرفها و دروغهایشان خام شدیم..از بزرگ تا کوچک..دور
نزدیک..
نسل ما همه جوره سوخته است..همانطور که فرهنگ ما سوخته است..
همانگونه که جامعه ما سوخته است و هویت ما خاکستر..
بیهوده بر عبث می پائیم..

پ.ن1: فندک داری؟ می خواهم یکباره همه را بسوزانم..حتی شناسنامه ام را..

پ.ن2: برادر اشتباه نکن..تو برای کار مهمتری در این خرابه هستی!!!:دی!!

پ.ن3: برخی چیزها با مرگ هم از بین نمی روند..

Saturday, September 5, 2009



آدمی را توان عشق نيست. آدمی در عشق می پوسد و می ميرد...

احمدرضا احمدی


Monday, August 31, 2009



بارانی اساسی لازم است تا این کثافتها را بشورد
و برای همیشه
به جائی نا معلوم ببرد.





الکل و سیگار
کی حاضره گریه نکنه؟
کی حاضره بشینه و بخنده
من بودم که وقتی همه گریه می کردند و بغضاشون رو فرو می دادن می خندیدم
شوخی می کردم
مسخره بازی در میاوردم
بی حس
می دونی یعنی چی؟
اینکه همه رفتن و این رفیق فاب همیشگیت و کسی که همیشه بات بود و باش بودی
کسی که هروقت جائی گیر می کردی بود..هروقت جائی گیر می کرد بودی..
اونم داره میره
شمارش معکوس
خیلیا هستن..خیلیا نیستن
بات فور می
دِر ایز نو وان اِلس..
خیلی کمه رفیق واقعی..همه نادونن..همه بی معرفتن..
اما من بی حسم
می خندم
چون عادت کردم...به این قضیه سالهاس که عادت کردم..



Thursday, August 27, 2009

I'm in love with a fairytale

Thursday, August 20, 2009



آدمها در طول تاریخ قصد داشتند عمدی و غیر عمدی
اعتقاد خودشون رو به هر شکل ممکن به همدیگه بچپونن
هرچقدر فرهنگ و اصالت پائینتر بوده
مردم اون سرزمین بیشتر بهشون چپونده شده
مصداق اینه که بنده خدا
تو یه اعتقادی داری
داشته باش
منم یه اعتقادی دارم
اونم یه اعتقادی داره
آنها هم یه اعتقادی دارن
اما به زور می خوای بقبولونی و واسه اینکه بهت فشار نیاد
می خوای همه دنیا رو یه دست بکنی..
حالا زورت به کل دنیا که نمی رسه ولی می خوای حداقل تا جائی که زورت می رسه
بسط و گسترشش بدی و صادرش کنی..
اونوقت میشه اینی که الان هست
دور و برت رو که نگاه می کنی
دو دسته آدم می بینی
اونائی که این روزا دپ میزنن اونائی که شادن چون به مهمونی خدا میرن..
آقا یه سری دلشون نمی خواد به مهمونی برن
اصولا اهل هیچ مهمونی و پارتی نیستن
وای بر عقب افتادگان و وای بر عقب اندازندگان..




چرا بیایم خودمون رو با فلسفه و عرفان و کوانتوم و فیزیک و شیمی و ریاضی
مشغول بکنیم.
بیایم هی فکر کنیم که جهان هولوگرافیکه و فان و بهمان
نه آقا جون
کلا جهان و زندگی تخمی تر ازینه که بخوای بهش فکر بکنی.
این چیزا آدم رو از واقعیت تلخ زندگی فقط موقتی دور می کنه..
واقعیت هیچ هست..هیچ.. و بر هیچ نباس پیچید.


Monday, August 10, 2009




می خواستم زندگی کنم راهم را بستند،
ستایش کردم گفتند خرافات است،
عاشق شدم گفتند دروغ است،
گریستم گفتند بهانه است،
خندیدم گفتند دیوانه است،
دنیا را نگه دارید میخواهم پیاده شوم...


دکتر شریعتی


بمیرید
بمیرید
بمیرید
ازین مرگ مترسید،کزین خاک برآئید،سماوات بگیرید



Tuesday, August 4, 2009



کار خودتان را کردید
به همین سادگی
به همین راحتی رفتید و همدیگر را تائید کردید و صلواتی فرستادید و عین خیالتان هم نبود
که مشتی خون ریخته اید ومشتی دل شکانده اید و مشتی را نا امید از زندگی و مشتی را بیچاره..
وای بر شما و وای بر ما
وای بر شما که نمی دانید باید روزی بروید و آن روز دیر نیست..آن روز روز بدیست برایتان..
وای بر ما که گمان می کردیم هنوز آدمیت زنده است..
رفتید و گروهی دلقک را نیز با خودتان بردید نشاندید و تائید شدید.اما چه کسی شما را تائید کرد؟
چه کسی شما را دیگر آدم حساب می کند..مشتی نا هموار..مشتی غافل و نادان..
امروز نگاهم روی چهره های آن مجلس شرم می گشت و با خود می گفتم:
تو هم از ما نبودی..


پ.ن: [چو اگر خداوند مردم را به سزاى ستمشان مؤاخذه مى‏کرد جنبنده‏اى بر روى زمین باقى
نمى‏گذاشت لیکن کیفر آنان را تا وقتى معین بازپس مى‏اندازد و چون اجلشان فرا رسد
ساعتى آن را پس و پیش نمى‏توانند افکنند]



Sunday, August 2, 2009

THE LITTLE THINGS GIVE YOU AWAY...

Monday, July 27, 2009




سکوت
سکوت
آدمها نشان داده اند که تو را لال بیشتر دوست دارند...

Thursday, July 23, 2009



یک گروه هست که اعضای اون رو زنها و مردهای مختلف از طبقه های متفاوت اجتماعی،
سنی،نژادی و مذهبی تشکیل میدن..
"گروه بی خواب ها!"
من هم یکی از اعضای اون هستم
حدودا هشت سالی میشه..
اونهائی که عضو این گروه نیستن،معمولا به اعضای گروه میگن:
" اگه خوابت نمیبره می تونی کتاب بخونی،تلویزیون ببینی،مطالعه کنی یا هزارتا کار دیگه"
این حرفها،اعضای گروه بی خوابها رو خیلی عصبانی میکنه..دلیلش هم پیچیده نیست
یه بی خواب فقط به یه چیز فکر می کنه: خوابیدن

Tuesday, July 21, 2009



از گذشته مکتوب نمی توان گریخت.
غیر مکتوب نیز.




به نظرت چقد طول میکشه آدم گذشتش رو فراموش کنه؟

من تازگیا خیلی چیزا از یادم میره..بی حواس شدم..
اما اینها تنها چیزائین که نباس فراموش شن..
یه سری آدما و خاطرات و چیزا هستن که باس برن..گم شن ته ذهن..
پاک پاک شن..اما نمیشن..نمیرن..مث خوره منو آزار میدن..
از ده سال تا الان..تا همین یه ثانیه پیش..همه با همن و مث یه موج گنده هی میان میخورن
تو صورتم..تو سرم..پرتم می کنن و بعد شسته میشن..بر می گردن..صدا میاد..
دوباره میان..ول نمی کنن...زجر میدن..زجر میدن..پاره میکنن..خوب می کنن..
دوباره زخمی می کنن..

چه؟
Move along, theres nothing left to see
Just a body, nothing left to see

Move along ...

Sunday, July 19, 2009


خدای خیر
خدای شر
رقابت اساسیه..



به شدت دنبال یه جائیم واسه فرار
کسی سراغ نداره؟

Wednesday, July 15, 2009

ANGELS WALK AMONG US



(only you can heal inside,
only you can heal your life)


it must have been an angel
who counted out the time
yes it must have been an angel
who raised a knowing smile
and i just couldn't reach you
no matter how i tried
no i just couldn't reach you
so instead i ran to hide

(only you can heal inside,
only you can heal your life)


mother can you hear me?
can you tell me, are you there?
father can you help me?
cos i know that you care
and i dont have to fight it anymore
for all those years i was dreaming
and i don't have to worry anymore
cos i found my belief in...
mother can you hear me?
can you tell me are you there?
father can you help me?
cos i know that you care


(only you can heal inside,
only you can heal your life)






پ.ن1 : یکی از بهترینای آناتما
البته باس شعور آناتما داشته باشی
باس شعور موسیقی داشته باشی
باس حس داشته باشی
باس درد داشته باشی
باس لیریک با تم اهنگ بره تا دسته تو وجودت..

پ.ن2: آره..من همش شاملم میشه..



" شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندانبان همزمان آنرا زمزمه می کنند.."

حسین پناهی



خورشید؟!!



انتظار
در میان گرمای بی انتهای روزهای تیره و تار
انتظار
زیر فشار کنایه ها و قضاوتهای نا به جائی که تو را از درون خرد می کنند..
انتظار
برای رسیدن به چه چیز؟
انتظار
پس کی؟
انتظار
بوی سفر نمی آید؟
انتظار
بدترین کاری که مجبور می شوی انجام دهی...


Sunday, July 12, 2009



سرمو از آینه بیرون می کنم..غبار از آینه میره..


Wednesday, July 8, 2009




پایانی تلخ بهتر از تلخی بی پایان است..

Tuesday, July 7, 2009


چی میشه یهو متوجه بشیم که همه فیلم شدیم


میخوای یکی رو بشناسی.. جلوش تعظیم کن تا دسته.. خودت رو به نفهمی و خنگی بزن و
طرفو ببرش بالا..
کمن آدمایی که تو سرت نزنن و جو نگیرتشون..
چند روز اینکارو بکن تا ببینی تو چه خوکدونی زندگی میکنی
و کف میکنی.. از اینکه چقدر خوک زیاده...ماده و نر..فرق چندانی نداره..




از بین تموم آدمای دنیا
کاش فقط اون زنده بود..
چقد حرف داشتم بش بگم
چقد سیگار
چقد جاها
چقد نتایج
ای خدا
نمیشه؟


چوب دو سر گهی میدونی چیه؟
اون نیست!
منم!




لحظه هایی در زندگی هست که دست و پای آدم لخت می‌شود. ترجیح میدهد کاش میشد زمان را
به عقب برگرداند و یک چیزهایی را جبران کرد. گاهی آدم در لحظه یخ می‌زند..


Sunday, July 5, 2009



این روزها سکوت کرده ام و سکوت کرده ام..
این روزها نشسته ام یک طرفی،یک گوشه ای خفه خان گرفته ام و فقط نظاره می کنم..
خوب نگاه می کنم ، به خود خواهی هائی که جای دیگر خواهی را می گیرند.
به پستی های انسانها که برایم پررنگ می شود، به دروغها و نا درستی ها..
به حرص و طمع بی حد و حصر این موجودات دو پای قبیح روی این کره خاکی..
انسانها زشت ترین موجوداتند کافیست آنها را عریان کنی،جسمی و روحی و بعد به دقت
نگاهشان کنی..چیزی جز زشتی نمی بینی..
آری نظاره می کنم و خوب می بینم..
به خدائی که در جمع کردن این آشوب خود ساخته بدجور درمانده شده است..
به شانس نداشته ام که هیچگاه انگار نمی خواهد ایجاد شود.
به گذشته تلخ و حال تلخ تر و آینده سه نقطه خودم..
به سرنوشت پوچ و بی معنای آدمی ..
به دل سنگ آدمها که چه ساده همه چیز را می شکنند و می گذرند..
به نادانی، به نفهمی، به عدم استفاده از عقل که تعداد آن از نمودار مغزم بیرون زده است..
به سیاهی و سیاهی و باز هم سیاهی..
من مدتهاست هیچ کاری نمی کنم..فقط روز شب می شود و شب روز..و برایم دیگر
هیچ رنگی ، هیچ صدایی، هیچ گرمی و هیچ سردی مفهومی ندارد..
من بازی نمی کنم دیگر..
من گذاشته ام تا دیگران بازی کنند و من فقط و فقط نظاره کنم..
اینگونه بهتر است
گاهی مجبوری بنشینی و خودت را در گذر زمان محو و نابود کنی تا اینکه سوار بر موج
زندگی باشی و صخره های بی شمارش تو را خرد کنند...آخر تمام وجودم زخمی و خرد شده
و دیگر جای جدیدی باقی نمانده..
فقط و فقط منتظر روزی هستم که نوبت ضربه نهائی به یک تماشاگر برسد و
من با خونسردی دعوت را قبول کنم.


Thursday, July 2, 2009



پریا هیچی نگفتند، زار و زار گریه می کردن پریا..


Monday, June 29, 2009

It doesn’t interest me how old you are.
I want to know if you will risk looking like a fool
for love
for your dream
for the adventure of being alive..

Sunday, June 28, 2009


گفتی که یک دیار هرگز به ظلم و جور نمی ماند،برپا و استوار...

Thursday, June 25, 2009



"همیشه بوی خون از صفحات تاریخ می آمد
این بار اما از پرده هایی پیش رویمان
- ما سوگوار نیستیم خواهرم-
همیشه فریاد ها در حافظه ی گوشهایمان بود
این بار اما در اکنون گلو هایمان
- ما سوگوار نیستیم خواهرم-
همیشه ما نقطه های عزیمت را در لابه لای تاریخمان گم کردیم
این بار اما یافتیمش در تجسم خواست هایمان
- هنوز زود است که سوگوار باشیم خواهرم -
همیشه قهرمان ها در میدان های باستانی شهرهای خیالی جان دادند
این بار اما قهرمان درست افتاد پیش پای خیابان تب آلود شهرمان
- مجالی برای سوگواری نیست خواهرم -
همان سان که تو مجالی برای سوگ قهرمان های پیش از خود نداشتی
بگذار دیگر هرگز سوگوار نشویم
چرا که امروز به شکرانه ی شجاعتت می ایستیم
و فردا
- اگر مجالمان داد-
بودنمان را با نبودن بی نظیرت
یک جا جشن می گیریم"


خ.ح.و

Sunday, June 21, 2009



بیشتر از اینکه از میزان بالای احمق بودن تو ناراحت بشم،
باید از میزان حماقت خودم ناراحت باشم که برای مدت کوتاهی تصور کرده بودم
تو از اون دسته آدمائی هستی که خدا فرستاده تا راه رو به آدم نشون بده!!
خیلی زود فهمیدم که تو از من داغونتری و محتاجتر..
چون من هیچ راهی نرفتم و سر جای اولمم..اما تو یه راهی رو اشتباه رفتی بیست و اندی سال
که کاملا بیراهه بوده و اگه روزی بفهمی باس تمومش رو برگردی..
البته مطمئنم که این اتفاق نمیفته.
شرم بر او و من نیست..اگر ما از اون می گیم به خاطر آنست
که روزی روزگاری پدران و مادران روشن ما تسلیم خرافات و اسطوره پرستی نشدن و
گذاشتن تا امثال شما بیاین و این سرزمین را به نا اهلان بدید..حالا ما مجبوریم تا به یکی از
قماش شما راضی شیم تا کم کم این لکه ننگ برای همیشه از این سرزمین بره.
شرم واقعی بر ما نیست که در واقعیت دنیا زندگی می کنیم.
شرم این سرزمین بر تو و تمام کسائیست که سالهای سال با خرافات و اراجیف
شستشوی مغزی داده شدن انگونه که نمی تونند خیر و صلاح خود را بفهمند و
باید همیشه چشم به یکسری حروم زاده داشته باشن که به آنها درست و غلط رو نشون بدن!
آری هنوز هم خر بسیار است.

Friday, June 19, 2009


مثل برگهای پائیزی زرد می شویم.
به سادگی و در عین خونسردی،
سبزیمان را می گیرند و ما افتاده بر حاشیه پیاده روها را دسته دسته به زباله ها هدایت می کنند.



Thursday, June 18, 2009



هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی..ازین زمانه دلم سیر می شود گاهی


Monday, June 15, 2009



بازی را عوض میکنی

و خود را از طنابی میاویزی

که سالها پیش بر آن تاب خورده ای


ما

تکرار تکه های همیم

مثل تو پسرم که تاب میخوری

مثل من

که تو را تاب میدهم

تا طناب را فراموش کنم...


Saturday, June 13, 2009



خدای عزیز
بدجوری واسه تو و تموم پیروانت متاسفم.



Sunday, June 7, 2009




ابرها کنار می روند و تهران پدیدار می شود..
می خواهم ابرها کنار بروند و تهران هیچگاه پدیدار نشود..


Wednesday, June 3, 2009



آمده.
باید به فنا بروم.
دوباره.




انسانها سه دسته ان
دسته ای که فکر می کنن و عمل می کنن.
دسته ای که هم فکر نمی کنن و هم عمل نمی کنن... می شیننن و نظر میدن و فقط وفقط و
فقط کارای 2 دسته دیگه رو نقد می کنن..
دسته ای که فکر نمی کنن و عمل می کنن..
متاسفانه تا چشم کار می کنه آدمائی که می شناسم از این دو دسته آخری خارج نیستند.
آنی که اول است آنم آرزوست...گاهی به این نتیجه می رسم که داشتن طرافیان خوب و عاقل..
بودن تو یه جامعه مدرن و با شعور یه نعمته که خدا بهم نداده.


Tuesday, May 26, 2009

You were absolutely right.

Sunday, May 24, 2009



من مسلمانم.
اما
تنها می خواهم تا دین من بر سجاده ام باشد..لای کتاب مقدسی که می خوانم..
نمی خواهم با سیاست آلوده شود.
اما
اما
من رای می‌دهم، چون تاکنون هیچ حکومتی با رای ندادن مردم سرنگون نشده است.


Friday, May 22, 2009



وقتی که یک نفر تو رو از منجلابی که توش گیر کردی
بیرون می کشه
حاضری که کنار ساحل ارامش دراز بکشی و بمیری.
حال منو نمی دونه کسی.
حال عجیبیه.
دیوونه منجیت میشی بدون اینکه لحظه ای برسه که بتونی بهش اینو بگی.

Wednesday, May 20, 2009



به بادبادکی می اندیشم که لای سیمهای برق گیر کرده بود.به مشتی پروانه گمگشته از راهی دراز.
آخربادبادکها نمی فهمند برق چیست.از کجا می آید.با چه چیز می آید و به کجا می رود.
آخر پروانه ها نمی دانند شهر جای گم شدن است و طبیعتش بی ریا نیست.
به کودکی شکلات دادم که چقدر شبیه کودکیم بود.او گمان می کرد من پدر خسته اویم.
به دستهای خوشبو و گرم مادر بزرگ مرحومم می نگرم که مرا در عکس درآغوش گرفته است.
از کی تا به حال بیست سال عمر نیست..از کی تا به حال دلم برایش نباید بگیرد؟
به صداهای بی منطق و نامنظم رگبار گوش می دهم و ناگهان سمفونی باران را در می یابم.
می دانم، همیشه عجولانه قضاوت کردم.
چشمانم را می بندم،در تاریکی و سکوت غرق می شوم،چیزی پوستم را انگار نوازش کرد.
روح بود یا باد؟
به عقده ها و بدیها و پستیها و حسادتها می خندم و شاید گاهی می گریم.
انسانها همینند دیگر...ناقص و مملو از نداشته ها.
به پاکی و مهربانی و سادگی و معصومیت اندک آدمها تعظیم می کنم.
داشتن بهتر از نداشتن است و دارنده را باید احترام کرد.
من به روی همین زمین گلی پا می گذارم..عطر جالبیست..خاک بارون زده..گل شده..
به آدمها
به تو
به او
به خودم
به همه چیز توجه می کنم،
فکر می کنم،
خیال می کنم
آرزو می کنم،
نا امید می شوم،
امیدوار می شوم،
از ذوق به هوا می پرم،
اشک در چشمانم حلقه می زند
دو دست به سمت آسمان می گیرم
خدایا
..
.
سلام.



انتقام هيچوقت يک خط مستقيم نيست،
انتقام يه جنگله
و مثل يک جنگل به سادگي راه رو گم مي کني
تا گم بشي يا فراموش کني از کجا اومدي ..



Saturday, May 16, 2009



برای رسیدن به باغ یقین باید از کوچه‌های شک عبور کرد ...





If I were a swan, I'd be gone.
If I were a train, I'd be late.
And if I were a good man,
I'd talk with you more often than I do.

If I were asleep, I could dream.
If I were afraid, I could hide.
If I go insane,
Please don't put your wires in my brain.

If I were the moon, I'd be cool.
If I were a rule, I would bend.
If I were a good man,
I'd understand the spaces between friends.

If I were alone, I would cry.
And if I were with you, I'd be home and dry.
And if I go insane,
Will you still let me join in with the game?

If I were a swan, I'd be gone.
If I were a train, I'd be late again.
And if I were a good man,
I'd talk with you more often than I do.

Thursday, May 14, 2009



تقصیر هیچ کس نیست.
تقصیر همه کس هم اگر باشد
نمی خواهم حالم را به گردن کسی بیندازم و توجیه کنم.
اگر من به دنبال دکمه خروج می گردم..مقصر خودمم.
خود
خود
خودم.


Wednesday, May 13, 2009




گاهی هم آدم دلش می خواهد به بقیه بگه " لطفا خفه شید"
و
بره یه جائی
که کوچکترین موجود عالم هم سراغش نیاد
سرش رو بذاره
و
بخوابه.یه خواب عمیق.
و
وقتی بیدار شه.
خیلی چیزا درست شده باشه...

Tuesday, May 12, 2009

Leslie: Trust everyone but always cut the cards,
Best thing my father ever taught me,
You know what that means?
It means never trust anybody...

Elizabeth:If you're so good at reading people ..

Leslie:Then why did I lose?

Elizabeth:Yeah

Leslie: Because you can't always win,
You can beat players but you can't beat luck,
Sometimes your rhythm's off,
you read the person right,
but still do the wrong thing..

Elizabeth: Because you trust them?

Leslie: Because you can't even trust yourself!


(My Blueberry Nights-Wong kar Wai)

Monday, May 11, 2009

La Maison Sous Les Arbres...


خیلی بده
که چهره واقعیت رو نشون ندی.
به خصوص وقتی که می دونی چهره واقعیت خیلی بهتره.


Thursday, May 7, 2009



گرچه می گفت که زارت بکشم،می دیدم
که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود

Tuesday, May 5, 2009


پدر

قدیمیا
تو کتاتبا
با تجربه ها
می گفتن
آدما همیشه دور یه فرد با دانش و با لیاقت جمع میشن.
یه آدم درست حسابی
یکی که سرش به تنش می ارزه
همه قبولش دارن
همه آویزونشن
دورش شلوغه
حتی اگه آدم دوس باز و جاه طلبی هم نباشه.
اونم اینجوریه
خیلی میدونه
خیلی تو کارش نامبر وانه
خیلیا قبولش دارن
خیلیام تلمذ می کنن
با اینکه اون هیچوقت دنبال هیشکی نبوده
هیچوقت سرش رو جلو کسی خم نکرده
هیچوقت نه جاه طلب بوده
هیچوقت واسش مادیات مهم نبوده..
هیچوقت یادم نمیره سر فوت خاله ام مسجد جای سوزن انداختن نبود..
و هشتاد درصد اون آدما فقط و فقط به خاطر این آقا اومده بودن..
همیشه
وقتی ازش مایوس میخوام بشم
یاد خیلی چیزا میفتم..
و منصرف میشم از مایوس شدن..
بیشتر سعی می کنم از خودم مایوس بشم.آره.


Monday, May 4, 2009



ببار ای ابرکم
همین امشب
زیاد
که دلم از اینهمه سیاهی دلها گرفته..
ببار بر من تا فراموش کنم چه بر من می رود..


Sunday, May 3, 2009



همه چیز باید از تو می رسید..
اما
اما
هیچ چیز نرسید..
من ماندم و این
ویرانه های سوخته..
تو ماندی و جمله تو هیچ چیز نیستی ای تنها شده ایزوله..



Friday, May 1, 2009

When you were a boy
You had no place inside your parents' world
You were falling like the leaves
From an old and dying tree

You went to school
But the teachers made you feel a fool
While the children played with joy
You were the one they would avoid

Some day
You will find a better place to stay
You'll never need to feel this way again
Again, again

Show a smile
They'd like to have you in their members' club
They'll buy you drinks and tell you lies
They pour rumbrella with some ice

No one cares
About that fucking pretty face you have
It means nothing much this life
So find the highest cliff and dive ..

Monday, April 27, 2009

Ben: I feel for you, John. I really do.
You keep hitting dead ends.
You couldn't find the cabin.
You can't make contact with Jacob.
You're so desperate to figure out what to do next, you're even
asking me for help.
So here we are, just like old times...
except I'm locked in a different room.
And you're more lost than you ever were.

John:I know what you're trying to do.
It's not gonna work.

Ben: Excellent, John.
You're evolving.


(Lost-S4-E4)

Saturday, April 25, 2009


آدمیزاد تکرارطولانی حماقت است.

چه خوب است،هر از گاهی به برخی از آدمها بگوئی عاشقشان هستی و آنها بعد از درک آن
به تندی خود واقعیشان را نشانت بدهند.می دانی بارها باید آزمایششان کرد.آدمها موجوداتی مفرحند
و برایت هزار جور چهره رو می کنند.همان بهتر که در نظرشان عامه باشی تا خاصه.اینگونه
احمقها را خاص بودن دیوانگیست.اینگونه ابلهان که هنوز نمی دانند با چه کسانی چگونه باید
برخورد کرد.اینگونه آدمها که آن زمان که در مدفوع خود دست و پا می زدند ،آن زمان که
مانند قوم های عهد دقیانوس هر چند سال یکبار چند کیلومتر به شهر بزرگ ما نزدیک می شدند
و آخر آنها را راه دادیم بروند جائی بنشینند که خدا می داند در نقشه بود یا نبود..
آنهائی که از شرم خانواده فرار کردند و رفتند هویتشان را میان زردها عوض کنند..
آنها که هیچ چیز از نت نمی دانستند و اکنون برای من موتسارت قرن بیست و یک شده اند.
آنها که هرکاری دلشان بخواهد می کنند تا فقط عقده هاشان کم شود..
وای بر من
که اینگونه باید به سرازیری بروم و هر گدائی مرا اساسی معتبر شود.از ماست که بر ماست.

Friday, April 24, 2009


خدایا! ما را از کسانی قرار ده که راه درست را در پیش گرفته و در زیر سایه ی آن
به سعادت و کمال واقعی برسیم. ما را از کسانی قرار مده که یک عمر به دنبال افسانه هائی
که سرچشمه آنها معلوم نیست و هر کاری می کنیم فطرت ما و شعور ما نمی تواند آنها را
بپذیرد خود را مشغول سازیم و بعد از مرگ به این نتیجه برسیم که تمام مدت اشتباه رفته ایم
و دیگر بازگشتی نیست.

در زندگی بسیارند آدمائی که رازهایت،خصوصی ترین غم و شادی هایت را ارزان می خرند
و گران می فروشند.



_عجیبه! وقتی دیگران میرن سر کار یا دانشگاه قبول میشن یا میرن خارج،
من خیلی خوشحال میشم..از ته دل..ولی دیگران اینطوری نیستن..
_خیلی سادس عزیزم، واسه اینه که تو آدم خوبی هستی..فرشته ای و دیگران نه.

Thursday, April 23, 2009



آخ که اگه واقعا خوشبخت بودی دلم نمی سوخت..
.
.
.
اون روزا ما دلی داشتیم.
.
.
.
برای رسیدن به اون چیزی که حقته..واسه جبران این همه سال
فقط باید دو کار بکنی
به همه بگی دهناشون رو ببندن و برن پی کارشون..
و
آدم بشی.واقعا.
.
.
.
پدرِ آن دیگری
یکی از بهترین کتابایی که تا حالا خوندم..
.
.
.
تموم لحظه های این تب تلخ
خدا از حسرت من باخبر بود..
اما..


خوشبختی
چه کلمه آشنائی.
هر روز و هر شب راه می ریم و به همدیگه می گیم و واسه هم آرزوش می کنیم.
ته دلمون،اون ته ته دلمون هر روز و شب دلمون می خوادش.
واسش دعا می کنیم،واسش می جنگیم،گریه می کنیم.می خندیم،مریض میشیم،تب می کنیم،
دعوا می کنیم،دل می شکونیم،دل به دست میاریم،بالا و پایین میریم،جلو این خم میشیم،
جلو اون راست میشیم.
اما
همگی اگه یه کم بفهمیم،
اگه یه ذره از خواب بلند بشیم،
متوجه میشیم
که خوشبختی خیلی دوره..خیلی دور..دست نیافتنی..
خوشبختی ، خوشبختی نیست.