Monday, August 31, 2009



بارانی اساسی لازم است تا این کثافتها را بشورد
و برای همیشه
به جائی نا معلوم ببرد.





الکل و سیگار
کی حاضره گریه نکنه؟
کی حاضره بشینه و بخنده
من بودم که وقتی همه گریه می کردند و بغضاشون رو فرو می دادن می خندیدم
شوخی می کردم
مسخره بازی در میاوردم
بی حس
می دونی یعنی چی؟
اینکه همه رفتن و این رفیق فاب همیشگیت و کسی که همیشه بات بود و باش بودی
کسی که هروقت جائی گیر می کردی بود..هروقت جائی گیر می کرد بودی..
اونم داره میره
شمارش معکوس
خیلیا هستن..خیلیا نیستن
بات فور می
دِر ایز نو وان اِلس..
خیلی کمه رفیق واقعی..همه نادونن..همه بی معرفتن..
اما من بی حسم
می خندم
چون عادت کردم...به این قضیه سالهاس که عادت کردم..



Thursday, August 27, 2009

I'm in love with a fairytale

Thursday, August 20, 2009



آدمها در طول تاریخ قصد داشتند عمدی و غیر عمدی
اعتقاد خودشون رو به هر شکل ممکن به همدیگه بچپونن
هرچقدر فرهنگ و اصالت پائینتر بوده
مردم اون سرزمین بیشتر بهشون چپونده شده
مصداق اینه که بنده خدا
تو یه اعتقادی داری
داشته باش
منم یه اعتقادی دارم
اونم یه اعتقادی داره
آنها هم یه اعتقادی دارن
اما به زور می خوای بقبولونی و واسه اینکه بهت فشار نیاد
می خوای همه دنیا رو یه دست بکنی..
حالا زورت به کل دنیا که نمی رسه ولی می خوای حداقل تا جائی که زورت می رسه
بسط و گسترشش بدی و صادرش کنی..
اونوقت میشه اینی که الان هست
دور و برت رو که نگاه می کنی
دو دسته آدم می بینی
اونائی که این روزا دپ میزنن اونائی که شادن چون به مهمونی خدا میرن..
آقا یه سری دلشون نمی خواد به مهمونی برن
اصولا اهل هیچ مهمونی و پارتی نیستن
وای بر عقب افتادگان و وای بر عقب اندازندگان..




چرا بیایم خودمون رو با فلسفه و عرفان و کوانتوم و فیزیک و شیمی و ریاضی
مشغول بکنیم.
بیایم هی فکر کنیم که جهان هولوگرافیکه و فان و بهمان
نه آقا جون
کلا جهان و زندگی تخمی تر ازینه که بخوای بهش فکر بکنی.
این چیزا آدم رو از واقعیت تلخ زندگی فقط موقتی دور می کنه..
واقعیت هیچ هست..هیچ.. و بر هیچ نباس پیچید.


Monday, August 10, 2009




می خواستم زندگی کنم راهم را بستند،
ستایش کردم گفتند خرافات است،
عاشق شدم گفتند دروغ است،
گریستم گفتند بهانه است،
خندیدم گفتند دیوانه است،
دنیا را نگه دارید میخواهم پیاده شوم...


دکتر شریعتی


بمیرید
بمیرید
بمیرید
ازین مرگ مترسید،کزین خاک برآئید،سماوات بگیرید



Tuesday, August 4, 2009



کار خودتان را کردید
به همین سادگی
به همین راحتی رفتید و همدیگر را تائید کردید و صلواتی فرستادید و عین خیالتان هم نبود
که مشتی خون ریخته اید ومشتی دل شکانده اید و مشتی را نا امید از زندگی و مشتی را بیچاره..
وای بر شما و وای بر ما
وای بر شما که نمی دانید باید روزی بروید و آن روز دیر نیست..آن روز روز بدیست برایتان..
وای بر ما که گمان می کردیم هنوز آدمیت زنده است..
رفتید و گروهی دلقک را نیز با خودتان بردید نشاندید و تائید شدید.اما چه کسی شما را تائید کرد؟
چه کسی شما را دیگر آدم حساب می کند..مشتی نا هموار..مشتی غافل و نادان..
امروز نگاهم روی چهره های آن مجلس شرم می گشت و با خود می گفتم:
تو هم از ما نبودی..


پ.ن: [چو اگر خداوند مردم را به سزاى ستمشان مؤاخذه مى‏کرد جنبنده‏اى بر روى زمین باقى
نمى‏گذاشت لیکن کیفر آنان را تا وقتى معین بازپس مى‏اندازد و چون اجلشان فرا رسد
ساعتى آن را پس و پیش نمى‏توانند افکنند]



Sunday, August 2, 2009

THE LITTLE THINGS GIVE YOU AWAY...

Monday, July 27, 2009




سکوت
سکوت
آدمها نشان داده اند که تو را لال بیشتر دوست دارند...

Thursday, July 23, 2009



یک گروه هست که اعضای اون رو زنها و مردهای مختلف از طبقه های متفاوت اجتماعی،
سنی،نژادی و مذهبی تشکیل میدن..
"گروه بی خواب ها!"
من هم یکی از اعضای اون هستم
حدودا هشت سالی میشه..
اونهائی که عضو این گروه نیستن،معمولا به اعضای گروه میگن:
" اگه خوابت نمیبره می تونی کتاب بخونی،تلویزیون ببینی،مطالعه کنی یا هزارتا کار دیگه"
این حرفها،اعضای گروه بی خوابها رو خیلی عصبانی میکنه..دلیلش هم پیچیده نیست
یه بی خواب فقط به یه چیز فکر می کنه: خوابیدن

Tuesday, July 21, 2009



از گذشته مکتوب نمی توان گریخت.
غیر مکتوب نیز.




به نظرت چقد طول میکشه آدم گذشتش رو فراموش کنه؟

من تازگیا خیلی چیزا از یادم میره..بی حواس شدم..
اما اینها تنها چیزائین که نباس فراموش شن..
یه سری آدما و خاطرات و چیزا هستن که باس برن..گم شن ته ذهن..
پاک پاک شن..اما نمیشن..نمیرن..مث خوره منو آزار میدن..
از ده سال تا الان..تا همین یه ثانیه پیش..همه با همن و مث یه موج گنده هی میان میخورن
تو صورتم..تو سرم..پرتم می کنن و بعد شسته میشن..بر می گردن..صدا میاد..
دوباره میان..ول نمی کنن...زجر میدن..زجر میدن..پاره میکنن..خوب می کنن..
دوباره زخمی می کنن..

چه؟
Move along, theres nothing left to see
Just a body, nothing left to see

Move along ...

Sunday, July 19, 2009


خدای خیر
خدای شر
رقابت اساسیه..



به شدت دنبال یه جائیم واسه فرار
کسی سراغ نداره؟

Wednesday, July 15, 2009

ANGELS WALK AMONG US



(only you can heal inside,
only you can heal your life)


it must have been an angel
who counted out the time
yes it must have been an angel
who raised a knowing smile
and i just couldn't reach you
no matter how i tried
no i just couldn't reach you
so instead i ran to hide

(only you can heal inside,
only you can heal your life)


mother can you hear me?
can you tell me, are you there?
father can you help me?
cos i know that you care
and i dont have to fight it anymore
for all those years i was dreaming
and i don't have to worry anymore
cos i found my belief in...
mother can you hear me?
can you tell me are you there?
father can you help me?
cos i know that you care


(only you can heal inside,
only you can heal your life)






پ.ن1 : یکی از بهترینای آناتما
البته باس شعور آناتما داشته باشی
باس شعور موسیقی داشته باشی
باس حس داشته باشی
باس درد داشته باشی
باس لیریک با تم اهنگ بره تا دسته تو وجودت..

پ.ن2: آره..من همش شاملم میشه..



" شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندانبان همزمان آنرا زمزمه می کنند.."

حسین پناهی



خورشید؟!!



انتظار
در میان گرمای بی انتهای روزهای تیره و تار
انتظار
زیر فشار کنایه ها و قضاوتهای نا به جائی که تو را از درون خرد می کنند..
انتظار
برای رسیدن به چه چیز؟
انتظار
پس کی؟
انتظار
بوی سفر نمی آید؟
انتظار
بدترین کاری که مجبور می شوی انجام دهی...


Sunday, July 12, 2009



سرمو از آینه بیرون می کنم..غبار از آینه میره..


Wednesday, July 8, 2009




پایانی تلخ بهتر از تلخی بی پایان است..

Tuesday, July 7, 2009


چی میشه یهو متوجه بشیم که همه فیلم شدیم


میخوای یکی رو بشناسی.. جلوش تعظیم کن تا دسته.. خودت رو به نفهمی و خنگی بزن و
طرفو ببرش بالا..
کمن آدمایی که تو سرت نزنن و جو نگیرتشون..
چند روز اینکارو بکن تا ببینی تو چه خوکدونی زندگی میکنی
و کف میکنی.. از اینکه چقدر خوک زیاده...ماده و نر..فرق چندانی نداره..




از بین تموم آدمای دنیا
کاش فقط اون زنده بود..
چقد حرف داشتم بش بگم
چقد سیگار
چقد جاها
چقد نتایج
ای خدا
نمیشه؟


چوب دو سر گهی میدونی چیه؟
اون نیست!
منم!




لحظه هایی در زندگی هست که دست و پای آدم لخت می‌شود. ترجیح میدهد کاش میشد زمان را
به عقب برگرداند و یک چیزهایی را جبران کرد. گاهی آدم در لحظه یخ می‌زند..


Sunday, July 5, 2009



این روزها سکوت کرده ام و سکوت کرده ام..
این روزها نشسته ام یک طرفی،یک گوشه ای خفه خان گرفته ام و فقط نظاره می کنم..
خوب نگاه می کنم ، به خود خواهی هائی که جای دیگر خواهی را می گیرند.
به پستی های انسانها که برایم پررنگ می شود، به دروغها و نا درستی ها..
به حرص و طمع بی حد و حصر این موجودات دو پای قبیح روی این کره خاکی..
انسانها زشت ترین موجوداتند کافیست آنها را عریان کنی،جسمی و روحی و بعد به دقت
نگاهشان کنی..چیزی جز زشتی نمی بینی..
آری نظاره می کنم و خوب می بینم..
به خدائی که در جمع کردن این آشوب خود ساخته بدجور درمانده شده است..
به شانس نداشته ام که هیچگاه انگار نمی خواهد ایجاد شود.
به گذشته تلخ و حال تلخ تر و آینده سه نقطه خودم..
به سرنوشت پوچ و بی معنای آدمی ..
به دل سنگ آدمها که چه ساده همه چیز را می شکنند و می گذرند..
به نادانی، به نفهمی، به عدم استفاده از عقل که تعداد آن از نمودار مغزم بیرون زده است..
به سیاهی و سیاهی و باز هم سیاهی..
من مدتهاست هیچ کاری نمی کنم..فقط روز شب می شود و شب روز..و برایم دیگر
هیچ رنگی ، هیچ صدایی، هیچ گرمی و هیچ سردی مفهومی ندارد..
من بازی نمی کنم دیگر..
من گذاشته ام تا دیگران بازی کنند و من فقط و فقط نظاره کنم..
اینگونه بهتر است
گاهی مجبوری بنشینی و خودت را در گذر زمان محو و نابود کنی تا اینکه سوار بر موج
زندگی باشی و صخره های بی شمارش تو را خرد کنند...آخر تمام وجودم زخمی و خرد شده
و دیگر جای جدیدی باقی نمانده..
فقط و فقط منتظر روزی هستم که نوبت ضربه نهائی به یک تماشاگر برسد و
من با خونسردی دعوت را قبول کنم.


Thursday, July 2, 2009



پریا هیچی نگفتند، زار و زار گریه می کردن پریا..


Monday, June 29, 2009

It doesn’t interest me how old you are.
I want to know if you will risk looking like a fool
for love
for your dream
for the adventure of being alive..

Sunday, June 28, 2009


گفتی که یک دیار هرگز به ظلم و جور نمی ماند،برپا و استوار...

Thursday, June 25, 2009



"همیشه بوی خون از صفحات تاریخ می آمد
این بار اما از پرده هایی پیش رویمان
- ما سوگوار نیستیم خواهرم-
همیشه فریاد ها در حافظه ی گوشهایمان بود
این بار اما در اکنون گلو هایمان
- ما سوگوار نیستیم خواهرم-
همیشه ما نقطه های عزیمت را در لابه لای تاریخمان گم کردیم
این بار اما یافتیمش در تجسم خواست هایمان
- هنوز زود است که سوگوار باشیم خواهرم -
همیشه قهرمان ها در میدان های باستانی شهرهای خیالی جان دادند
این بار اما قهرمان درست افتاد پیش پای خیابان تب آلود شهرمان
- مجالی برای سوگواری نیست خواهرم -
همان سان که تو مجالی برای سوگ قهرمان های پیش از خود نداشتی
بگذار دیگر هرگز سوگوار نشویم
چرا که امروز به شکرانه ی شجاعتت می ایستیم
و فردا
- اگر مجالمان داد-
بودنمان را با نبودن بی نظیرت
یک جا جشن می گیریم"


خ.ح.و

Sunday, June 21, 2009



بیشتر از اینکه از میزان بالای احمق بودن تو ناراحت بشم،
باید از میزان حماقت خودم ناراحت باشم که برای مدت کوتاهی تصور کرده بودم
تو از اون دسته آدمائی هستی که خدا فرستاده تا راه رو به آدم نشون بده!!
خیلی زود فهمیدم که تو از من داغونتری و محتاجتر..
چون من هیچ راهی نرفتم و سر جای اولمم..اما تو یه راهی رو اشتباه رفتی بیست و اندی سال
که کاملا بیراهه بوده و اگه روزی بفهمی باس تمومش رو برگردی..
البته مطمئنم که این اتفاق نمیفته.
شرم بر او و من نیست..اگر ما از اون می گیم به خاطر آنست
که روزی روزگاری پدران و مادران روشن ما تسلیم خرافات و اسطوره پرستی نشدن و
گذاشتن تا امثال شما بیاین و این سرزمین را به نا اهلان بدید..حالا ما مجبوریم تا به یکی از
قماش شما راضی شیم تا کم کم این لکه ننگ برای همیشه از این سرزمین بره.
شرم واقعی بر ما نیست که در واقعیت دنیا زندگی می کنیم.
شرم این سرزمین بر تو و تمام کسائیست که سالهای سال با خرافات و اراجیف
شستشوی مغزی داده شدن انگونه که نمی تونند خیر و صلاح خود را بفهمند و
باید همیشه چشم به یکسری حروم زاده داشته باشن که به آنها درست و غلط رو نشون بدن!
آری هنوز هم خر بسیار است.

Friday, June 19, 2009


مثل برگهای پائیزی زرد می شویم.
به سادگی و در عین خونسردی،
سبزیمان را می گیرند و ما افتاده بر حاشیه پیاده روها را دسته دسته به زباله ها هدایت می کنند.



Thursday, June 18, 2009



هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی..ازین زمانه دلم سیر می شود گاهی


Monday, June 15, 2009



بازی را عوض میکنی

و خود را از طنابی میاویزی

که سالها پیش بر آن تاب خورده ای


ما

تکرار تکه های همیم

مثل تو پسرم که تاب میخوری

مثل من

که تو را تاب میدهم

تا طناب را فراموش کنم...


Saturday, June 13, 2009



خدای عزیز
بدجوری واسه تو و تموم پیروانت متاسفم.



Sunday, June 7, 2009




ابرها کنار می روند و تهران پدیدار می شود..
می خواهم ابرها کنار بروند و تهران هیچگاه پدیدار نشود..


Wednesday, June 3, 2009



آمده.
باید به فنا بروم.
دوباره.




انسانها سه دسته ان
دسته ای که فکر می کنن و عمل می کنن.
دسته ای که هم فکر نمی کنن و هم عمل نمی کنن... می شیننن و نظر میدن و فقط وفقط و
فقط کارای 2 دسته دیگه رو نقد می کنن..
دسته ای که فکر نمی کنن و عمل می کنن..
متاسفانه تا چشم کار می کنه آدمائی که می شناسم از این دو دسته آخری خارج نیستند.
آنی که اول است آنم آرزوست...گاهی به این نتیجه می رسم که داشتن طرافیان خوب و عاقل..
بودن تو یه جامعه مدرن و با شعور یه نعمته که خدا بهم نداده.


Tuesday, May 26, 2009

You were absolutely right.

Sunday, May 24, 2009



من مسلمانم.
اما
تنها می خواهم تا دین من بر سجاده ام باشد..لای کتاب مقدسی که می خوانم..
نمی خواهم با سیاست آلوده شود.
اما
اما
من رای می‌دهم، چون تاکنون هیچ حکومتی با رای ندادن مردم سرنگون نشده است.


Friday, May 22, 2009



وقتی که یک نفر تو رو از منجلابی که توش گیر کردی
بیرون می کشه
حاضری که کنار ساحل ارامش دراز بکشی و بمیری.
حال منو نمی دونه کسی.
حال عجیبیه.
دیوونه منجیت میشی بدون اینکه لحظه ای برسه که بتونی بهش اینو بگی.

Wednesday, May 20, 2009



به بادبادکی می اندیشم که لای سیمهای برق گیر کرده بود.به مشتی پروانه گمگشته از راهی دراز.
آخربادبادکها نمی فهمند برق چیست.از کجا می آید.با چه چیز می آید و به کجا می رود.
آخر پروانه ها نمی دانند شهر جای گم شدن است و طبیعتش بی ریا نیست.
به کودکی شکلات دادم که چقدر شبیه کودکیم بود.او گمان می کرد من پدر خسته اویم.
به دستهای خوشبو و گرم مادر بزرگ مرحومم می نگرم که مرا در عکس درآغوش گرفته است.
از کی تا به حال بیست سال عمر نیست..از کی تا به حال دلم برایش نباید بگیرد؟
به صداهای بی منطق و نامنظم رگبار گوش می دهم و ناگهان سمفونی باران را در می یابم.
می دانم، همیشه عجولانه قضاوت کردم.
چشمانم را می بندم،در تاریکی و سکوت غرق می شوم،چیزی پوستم را انگار نوازش کرد.
روح بود یا باد؟
به عقده ها و بدیها و پستیها و حسادتها می خندم و شاید گاهی می گریم.
انسانها همینند دیگر...ناقص و مملو از نداشته ها.
به پاکی و مهربانی و سادگی و معصومیت اندک آدمها تعظیم می کنم.
داشتن بهتر از نداشتن است و دارنده را باید احترام کرد.
من به روی همین زمین گلی پا می گذارم..عطر جالبیست..خاک بارون زده..گل شده..
به آدمها
به تو
به او
به خودم
به همه چیز توجه می کنم،
فکر می کنم،
خیال می کنم
آرزو می کنم،
نا امید می شوم،
امیدوار می شوم،
از ذوق به هوا می پرم،
اشک در چشمانم حلقه می زند
دو دست به سمت آسمان می گیرم
خدایا
..
.
سلام.



انتقام هيچوقت يک خط مستقيم نيست،
انتقام يه جنگله
و مثل يک جنگل به سادگي راه رو گم مي کني
تا گم بشي يا فراموش کني از کجا اومدي ..



Saturday, May 16, 2009



برای رسیدن به باغ یقین باید از کوچه‌های شک عبور کرد ...





If I were a swan, I'd be gone.
If I were a train, I'd be late.
And if I were a good man,
I'd talk with you more often than I do.

If I were asleep, I could dream.
If I were afraid, I could hide.
If I go insane,
Please don't put your wires in my brain.

If I were the moon, I'd be cool.
If I were a rule, I would bend.
If I were a good man,
I'd understand the spaces between friends.

If I were alone, I would cry.
And if I were with you, I'd be home and dry.
And if I go insane,
Will you still let me join in with the game?

If I were a swan, I'd be gone.
If I were a train, I'd be late again.
And if I were a good man,
I'd talk with you more often than I do.

Thursday, May 14, 2009



تقصیر هیچ کس نیست.
تقصیر همه کس هم اگر باشد
نمی خواهم حالم را به گردن کسی بیندازم و توجیه کنم.
اگر من به دنبال دکمه خروج می گردم..مقصر خودمم.
خود
خود
خودم.


Wednesday, May 13, 2009




گاهی هم آدم دلش می خواهد به بقیه بگه " لطفا خفه شید"
و
بره یه جائی
که کوچکترین موجود عالم هم سراغش نیاد
سرش رو بذاره
و
بخوابه.یه خواب عمیق.
و
وقتی بیدار شه.
خیلی چیزا درست شده باشه...

Tuesday, May 12, 2009

Leslie: Trust everyone but always cut the cards,
Best thing my father ever taught me,
You know what that means?
It means never trust anybody...

Elizabeth:If you're so good at reading people ..

Leslie:Then why did I lose?

Elizabeth:Yeah

Leslie: Because you can't always win,
You can beat players but you can't beat luck,
Sometimes your rhythm's off,
you read the person right,
but still do the wrong thing..

Elizabeth: Because you trust them?

Leslie: Because you can't even trust yourself!


(My Blueberry Nights-Wong kar Wai)

Monday, May 11, 2009

La Maison Sous Les Arbres...


خیلی بده
که چهره واقعیت رو نشون ندی.
به خصوص وقتی که می دونی چهره واقعیت خیلی بهتره.


Thursday, May 7, 2009



گرچه می گفت که زارت بکشم،می دیدم
که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود

Tuesday, May 5, 2009


پدر

قدیمیا
تو کتاتبا
با تجربه ها
می گفتن
آدما همیشه دور یه فرد با دانش و با لیاقت جمع میشن.
یه آدم درست حسابی
یکی که سرش به تنش می ارزه
همه قبولش دارن
همه آویزونشن
دورش شلوغه
حتی اگه آدم دوس باز و جاه طلبی هم نباشه.
اونم اینجوریه
خیلی میدونه
خیلی تو کارش نامبر وانه
خیلیا قبولش دارن
خیلیام تلمذ می کنن
با اینکه اون هیچوقت دنبال هیشکی نبوده
هیچوقت سرش رو جلو کسی خم نکرده
هیچوقت نه جاه طلب بوده
هیچوقت واسش مادیات مهم نبوده..
هیچوقت یادم نمیره سر فوت خاله ام مسجد جای سوزن انداختن نبود..
و هشتاد درصد اون آدما فقط و فقط به خاطر این آقا اومده بودن..
همیشه
وقتی ازش مایوس میخوام بشم
یاد خیلی چیزا میفتم..
و منصرف میشم از مایوس شدن..
بیشتر سعی می کنم از خودم مایوس بشم.آره.


Monday, May 4, 2009



ببار ای ابرکم
همین امشب
زیاد
که دلم از اینهمه سیاهی دلها گرفته..
ببار بر من تا فراموش کنم چه بر من می رود..


Sunday, May 3, 2009



همه چیز باید از تو می رسید..
اما
اما
هیچ چیز نرسید..
من ماندم و این
ویرانه های سوخته..
تو ماندی و جمله تو هیچ چیز نیستی ای تنها شده ایزوله..



Friday, May 1, 2009

When you were a boy
You had no place inside your parents' world
You were falling like the leaves
From an old and dying tree

You went to school
But the teachers made you feel a fool
While the children played with joy
You were the one they would avoid

Some day
You will find a better place to stay
You'll never need to feel this way again
Again, again

Show a smile
They'd like to have you in their members' club
They'll buy you drinks and tell you lies
They pour rumbrella with some ice

No one cares
About that fucking pretty face you have
It means nothing much this life
So find the highest cliff and dive ..

Monday, April 27, 2009

Ben: I feel for you, John. I really do.
You keep hitting dead ends.
You couldn't find the cabin.
You can't make contact with Jacob.
You're so desperate to figure out what to do next, you're even
asking me for help.
So here we are, just like old times...
except I'm locked in a different room.
And you're more lost than you ever were.

John:I know what you're trying to do.
It's not gonna work.

Ben: Excellent, John.
You're evolving.


(Lost-S4-E4)

Saturday, April 25, 2009


آدمیزاد تکرارطولانی حماقت است.

چه خوب است،هر از گاهی به برخی از آدمها بگوئی عاشقشان هستی و آنها بعد از درک آن
به تندی خود واقعیشان را نشانت بدهند.می دانی بارها باید آزمایششان کرد.آدمها موجوداتی مفرحند
و برایت هزار جور چهره رو می کنند.همان بهتر که در نظرشان عامه باشی تا خاصه.اینگونه
احمقها را خاص بودن دیوانگیست.اینگونه ابلهان که هنوز نمی دانند با چه کسانی چگونه باید
برخورد کرد.اینگونه آدمها که آن زمان که در مدفوع خود دست و پا می زدند ،آن زمان که
مانند قوم های عهد دقیانوس هر چند سال یکبار چند کیلومتر به شهر بزرگ ما نزدیک می شدند
و آخر آنها را راه دادیم بروند جائی بنشینند که خدا می داند در نقشه بود یا نبود..
آنهائی که از شرم خانواده فرار کردند و رفتند هویتشان را میان زردها عوض کنند..
آنها که هیچ چیز از نت نمی دانستند و اکنون برای من موتسارت قرن بیست و یک شده اند.
آنها که هرکاری دلشان بخواهد می کنند تا فقط عقده هاشان کم شود..
وای بر من
که اینگونه باید به سرازیری بروم و هر گدائی مرا اساسی معتبر شود.از ماست که بر ماست.

Friday, April 24, 2009


خدایا! ما را از کسانی قرار ده که راه درست را در پیش گرفته و در زیر سایه ی آن
به سعادت و کمال واقعی برسیم. ما را از کسانی قرار مده که یک عمر به دنبال افسانه هائی
که سرچشمه آنها معلوم نیست و هر کاری می کنیم فطرت ما و شعور ما نمی تواند آنها را
بپذیرد خود را مشغول سازیم و بعد از مرگ به این نتیجه برسیم که تمام مدت اشتباه رفته ایم
و دیگر بازگشتی نیست.

در زندگی بسیارند آدمائی که رازهایت،خصوصی ترین غم و شادی هایت را ارزان می خرند
و گران می فروشند.



_عجیبه! وقتی دیگران میرن سر کار یا دانشگاه قبول میشن یا میرن خارج،
من خیلی خوشحال میشم..از ته دل..ولی دیگران اینطوری نیستن..
_خیلی سادس عزیزم، واسه اینه که تو آدم خوبی هستی..فرشته ای و دیگران نه.

Thursday, April 23, 2009



آخ که اگه واقعا خوشبخت بودی دلم نمی سوخت..
.
.
.
اون روزا ما دلی داشتیم.
.
.
.
برای رسیدن به اون چیزی که حقته..واسه جبران این همه سال
فقط باید دو کار بکنی
به همه بگی دهناشون رو ببندن و برن پی کارشون..
و
آدم بشی.واقعا.
.
.
.
پدرِ آن دیگری
یکی از بهترین کتابایی که تا حالا خوندم..
.
.
.
تموم لحظه های این تب تلخ
خدا از حسرت من باخبر بود..
اما..


خوشبختی
چه کلمه آشنائی.
هر روز و هر شب راه می ریم و به همدیگه می گیم و واسه هم آرزوش می کنیم.
ته دلمون،اون ته ته دلمون هر روز و شب دلمون می خوادش.
واسش دعا می کنیم،واسش می جنگیم،گریه می کنیم.می خندیم،مریض میشیم،تب می کنیم،
دعوا می کنیم،دل می شکونیم،دل به دست میاریم،بالا و پایین میریم،جلو این خم میشیم،
جلو اون راست میشیم.
اما
همگی اگه یه کم بفهمیم،
اگه یه ذره از خواب بلند بشیم،
متوجه میشیم
که خوشبختی خیلی دوره..خیلی دور..دست نیافتنی..
خوشبختی ، خوشبختی نیست.


Monday, April 20, 2009



بارون،پائین بیا و برای همیشه ببار
جریان بده،کثافت رو،به داخل زمین بایر
دعا کن،برای صدا،تا زوزه ساکت شود...
حس کن،بی شرمی،شجاعت
حس کن،ترس،صبر برای همیشه..
زانو بزن،تا محو شود خوردگی های روز
سینه خیز ،برو،به سمت فنا
طوسی،عضو،کبودیهای درونت...


Saturday, April 18, 2009


دیگر
اکنون
با
جوانان
ناز
کن
با
ما
چرا؟


تو اگه خیلی هم مست باشی بازم یه چیزائی
هیچوقت یادت نمی ره.
حالا باس چه کنی؟
نمی دونی؟
منم نمی دونم.



اشکال نداره
من ياد مي گيرم.
فقط ياد مي گيرم.
همين.
می دونی اصن آدم بهتره هرکاری بکنه
فقط کمتر بفهمه.
لامصب بد درد داره ها..بد درد داره..

Tuesday, April 14, 2009


ساده بودی مث سایه...
Hear my silent prayer,
heed my quiet call,
when the dark and blue surround you.

Step into my sigh,
look inside the light,
you will know that I have found you.



Dream catcher-secret garden
John: Lie to them, Jack.
If you do it half as well as you lie to yourself,
they'll believe you.


(Lost-S4-E14)

Saturday, April 11, 2009



مرا ببر به خواب خود که خسته ام از همه کس،که خواب وبیداری من هر دو شکنجه بود وبس...


Thursday, April 9, 2009


بس که دیوار دلم کوتاه است ، هر که از کوچه تنهایی من می گذرد ،
به هوای هوسی هم که شده، سرکی می کشد و می گذرد.

Tuesday, April 7, 2009




عيده و باز کبوترا خواب مي بينن ماهي شدن

شيرن و نعره مي کشن، عکس رو ده شاهي شدن

عيده و توي سينما ،فيلماي رنگي ميذارن

قصه ي مرد شيشه اي ،بانوي سنگي ميذارن

عيده و باز کفشاي من ،لنگه به لنگه تا به تاست

تو اين غريبي خونمون، از کي بپرسم که کجاست؟

عيده وباز نم نم بارون گرفت، دست ترو شبنميمو، برق چراغون گرفت...

همه خوشن، چشم من اما تره ،عمر منو اين دل داغون گرفت.....


"محمد صالح علا"


پ.ن: بغضيا تموم وجودشون دلشونه..

Sunday, April 5, 2009

Come to us,Lazarus,it's time for you to go..

Come to us,Lazarus,it's time for you to go..

Come to us,Lazarus,it's time for you to go...

Come to us,Lazarus,it's time for you to go..

Come to us,Lazarus,it's time for you to go..

Saturday, April 4, 2009


زمان همه چیز و همه کس رو تو خودش حل می کنه و می بره.
کافیه سکوت کنی.
پاداش سکوت همیشه بهترین انتقام ازین آدماس که اذیتت می کنن.

Friday, April 3, 2009


خدا ،
خیلی دور خیلی نزدیک.

Thursday, April 2, 2009


من و دیگران
می شویم
انسانها
ما
همگی
به طرز فجیعی قابل ترحمیم.
اونقدر که دلم گاهی بد می گیره.
متنفر می شم از هستی و هر آنچه از اوست و دراوست.

واسه من
دیگه همه چیز معنی و مفهوم خودش رو از دست داده.
زندگی
لذت
طبیعت
هوا
آب
آسمان
زمین
عشق
شیرینی
شور
ترشی
تندی
سردی
گرمی
تو
او
آنها
همه چیز و همه کس.
تازگیا آخرین زورهام رو هم زدم.فایده نداشت.
واسه رسیدن به خیلی چیزای معمولی جنگیدم و بعد فهمیدم که هیچ چیز و هیچ کس
هیچ ارزشی ندارند..نه تنها ارزش جنگیدن بلکه خواستن.
فقط بی تفاوتی.همین و بس.
دیگه دلم واسه هیچی نمی سوزه.واسه هیچکس.
نه واسه دیگران نه واسه خودم.
فقط می خوام تموم شه.
هروقت که میشه.
فقط تموم شه.


Monday, March 30, 2009


نه،ده سال پیش
تو چنین روزائی
تو مدرسه
آرزوش
بزرگترین آرزوش این بود که بتونه یه درس رو بالاتر از من بشه..
سر کنکور های ازمایشی دیوونه این بود که یه بار رتبش بهتر بشه..
این حس رقابت و اون ناکامیها اونو بلند کرد
برد
برد
برد
و رفت.
الان
اون جاییه و در موقعیتیه که اون زمان خوابشم نمی دید و من در موقعیت و جائی
که اون زمان مطمئن بودم نیستم.منم جاییم که خوابشم نمی دیدم!!
می دونی
همه آدما وقتی حماقتشون زیاد میشه..ناکامیاشون طولانی میشه دیگه همه چی یادشون میره
واقعا یه احمق حرفه ای میشن
دیدشون محدود میشه و زاویه دیدشون تنگ.
هیچی نمی فهمن
هیچی حس نمی کنن.
ولی من
من خیلی حس می کنم
خیلی می بینم
خیلی زجر می کشم
یه جای حماقتم می لنگه انگار.
یه جورائی یه احمق و ناکام حساس و فهیمیم!!!



آدما
با
تو
همونطور
رفتار می کنن
که
تو
با
خودت.
نه کم
نه بیش.

Sunday, March 29, 2009


She put him out like the burnin' end of a midnight cigarette
She broke his heart, he spent his whole life tryin' to forget
We watched him drink his pain away a little at a time
But he never could get drunk enough to get her off his mind

Until' the night

He put that bottle to his head and pulled the trigger
And finally drank away her memory
Life is short but this time it was bigger
Than the strength he had to get up off his knees
We found him with his face down in the pillow
With a note that said, "I'll love her till I die"
And when we buried him beneath the willow
The Angels sang a whiskey lullaby

La la la la la la la, la la la la la la laa
La la la la la la la, la la la la la la laa

The rumors flew but nobody knew how much she blamed herself
For years and years, she tried to hide the whiskey on her breath
She finally drank her pain away a little at a time
But she never could get drunk enough to get him off her mind

Until' the night

She put that bottle to her head and pulled the trigger
And finally drank away his memory
Life is short but this time it was bigger
Than the strength she had to get up off her knees
We found her with her face down in the pillow
Clinging to his picture for dear life
We laid her next to him beneath the willow
While the Angels sang a whiskey lullaby

La la la la la la la, la la la la la la laa
La la la la la la la, la la la la la la laa
La la la la la la la, la la la la la la laa
La la la la la la la, la la la la la la laa



(Brad paisley feat alison krauss-whiskey lullaby)

Saturday, March 28, 2009


عصر روز آخر
پوکر دو نفره
میز شیشه ای گرد
با دستش همه چوب کبریت های نماد پول خیالی مان را گذاشت وسط
گفت آآل این..
گفتم آآل این؟؟؟؟؟؟
گفت آل این..
گفتم باشه
کاره بودم
کاره بود
آس بودم
شاه بود
خشکش زد
لبخندی تلخ زدم
همه چوب کبریتها رو گذاشتم جلو خودم
گفتم: پردونو.
گفت چرا پردونو؟چرا می گی ببخشید؟
گفتم پردونو، چون باید ازت معذرت بخوام
از تو
از خودم
از همه
از تموم زندگیم
از قمارهائی که با خودم کردم
با زندگیم
آینده ام
خوشبختی در نطفه خفه شده ام
من
او
آنها
هرکی که منو کمی تا زیاد می شناسه
پردونو
واسه تمام گناهام
تمام دوریام از خدا
از تنها کسی هست
و می تونستم به روش خودم بپرستمش
اما به روش خودم هم نپرستیدمش
قبولش نکردم
چون
می دونی
من یه بازنده ام
یه لجوج احساساتی احمق
واسه همین
چه ببازی چه ببری
از من بردی
اما من به تو و سایرین فقط می گم
پردونو..

Tuesday, March 24, 2009



نيست يكدم شكند خواب به چشم كس و ليك
غم اين خفته چند
خواب در چشم ترم ميشكند



Monday, March 23, 2009


دو سال است که رفته ای
انگار نه انگار که ما هم هستیم
ما مانده ایم
می دانم
تو تقصیری نداری،نداشتی..
شاید دیگر نیستی...اصلا نیستی..
روحی هم نیست..
این را از بارها صدا کردنهایت و جواب نشنیدنهایم باور کرده ام..
این را از حال بد خودم بعد از رفتنت فهمیده ام..
من دنیا را همانطور که هست باور کردم..
نه مانند این ابلهان ساده لوح که فکر می کنند باید تخیل و توهم را در کتابهای درسی وارد کرد
بلکه کارگر شده و به واقعیت تبدیل شود..
آه دلم می خواست بیایم و یک روز تمام بالای سرت تمام آلبومهایی را که نشنیدی پخش کنم..
دوست داشتم نظرت را درباره تمام چیزهائی که می بینم و هیچ جوابی برایشان ندارم و
هیچ منطقی مرا به آنها متصل نمی کند بدانم..آخر تو رئیس بودی..همیشه و همه جا..
تو جواب یک سئوالم را بده، چرا از آن روز رفتنت از یاد من بیرون نمی روی؟
مرا فقط در میان آسمان و زمین گذاشته ای و رفته ای..رفته ای..
و می دانم..نیک می دانم که دیگر تو را نخواهم دید..
نفرینت نمی کنم..
نه تو را و نه خدایت را که بعضی اوقات هیچ راهی برایمان نمی گذارد تا انتخاب کنیم.
آرام بخواب
آرام بخواب
آرام بخواب...

Wednesday, March 18, 2009


هر سال تکراری تر از سال قبل..حتی مریضی روزهای آخر سال..



Jack: How did we get here?
How did all this happen?

Ben: This all happened because you left, jack.

(lost_S5_E1)

Monday, March 16, 2009


مازوخیست
تنها تعریف درستی که از خودم می توانم بکنم.
تمام این سالها یک مازوخیست پرفکت بودم.
و تو زندگیم خیلی سادیست دیدم.


دلم می خواد گم بشم
ازون گم شدنایی که دیگران فکر می کنن مردی..دیگه نیستی..
ازون گم شدنایی که خودتم فکر کنی دیگران مرده اند..و تو تنهائی با یه زندگی جدید بدون هیچ
خاطره و گذشته دردناکی..فقط تو باشی و یه مسیر رو به رو که ردپائی توش نیست.
من بدجوری دلم می خواد که گم بشم.

Monday, March 9, 2009


کاش
این
مردم
دانه های
دلشان
پیدا
بود.

از اینکه واسه دیدن لاست و دیدن بارها و بارهای قسمتای مختلفش
دلائل مخصوصی دارم و این دلائل تقریبا با دلائل تمام ادمای اطرافم متفاوته احساس
خوبی می کنم.
نه به این خاطر که دوس داشته باشم متفاوت باشم
واسه اینه که دلائل اونا فکر توش نبوده..واسه اینه که می تونم از دید دیگه ای اطرافم رو ببینم.
فلسفه یعنی رنج و انگار مفتخرم به اینکه بگم رنجورم...

اعتراف چیز بسیار خوبیه
فرقی نمیکنه فقط باس به طرفت اعتماد داشته باشی که ازش سواستفاده نمی کنه..
همه اینطور نیستن
اعتراف فقط نظم فکری ایجاد می کنه نه هیچ چیز دیگه و این نظم فکری خیلی خوبه.
بقیه فوائدی که تا کنون در باب اعتراف گفته شده مسخرس از نظر من.





آدمها
مرتب در حال انتقامند
از خود،از دیگران،از زندگی
مرتب در حال عکس العمل..
و نمی دانند که اگر یک بار عقل ناقصان را صرف کارهای دیگر می کردند اکنون زندگی اینقدر
به گند کشیده نشده بود.
شاید این چیزی ذاتیست که با بدو تولد در آدم بوده و خواهد بود..شاید گریزی نیست.


Monday, March 2, 2009


If I compiled
All my crimes and my lies,
Into amnesty,
Would you come back to me,

The smile on my lips
Is a sign that I don't hear you leaving me,
And I don't hear my own soul scream,

I'll read your lips,
Watch your scarf play at your hips,
And I know its true,
But I don't hear him call to you,
Don't blame yourself,
Don't change yourself,
Just want to be over you
Save you love,
Don't hate yourself,

If I compiled
All my crimes and my lies into amnesty,
Would you come back to me,

The smile on my lips
Is a sign that I don't hear you leaving me,
And I don't hear my own soul scream,

Don't blame yourself,
Don't change yourself,
I just wanna be over, you see,
And feel numb.
Don't hate yourself.
(My gift of silence---Blackfield)

Friday, February 27, 2009


زندگی یک تراژدیست برای کسانی که احساس می کنند.
زندگی یک کمدیست برای کسانی که فکر می کنند.

مسیری که میری رو می شناسم
یه بار رفتم
نتیجه نداد.پیشنهاد می کنم نری و برگردی.
هنوز اونقدر دیر نیست.

Thursday, February 26, 2009



گاهی اوقات خیلی از حقایق و واقعیات نمی ترسی..ولی وقتی که باشون روبه رو میشی
تمام بدنت شروع به لرزش می کنن.
تمام وجودت رو غم و اندوه می گیره..هیچ کاریم نمی تونی بکنی تا تغییرش بدی..
گاهی اوقات وانمود می کنی که برخی مسائل اصلا واست اهمیت ندارن اما..
اما همینکه میفهمی داغون می شی...نمی تونم واست تصویرش کنم که چقدر درد داره..
تا نکشی نمی تونی بفهمی..
گاهی اوقات واست از دست دادن واست تعریف نشده و نمی تونی درک کنی
اما بذار تا از دست بدی،چیزا و کسائی که زمانی مال تو بودن و می تونستی تا ابد داشته باشیشون
بذار از دست بدی..و تمام پیکر از دست دادن رو لمس کنی..اونوقت می فهمی که درد واقعا
یه چیز نسبیه و سرنوشت..سرنوشت و تقدیر یک روسپی دمدمی و بی وفاست.

Wednesday, February 25, 2009





Forgiveness Sounds Good , Forgeting I'm Not Sure I Could ...


راستی
درستی
پاکی
معرفت
صداقت
احساس
آه
مال اینجا نیست.
مال این دنیا.
مفهومشون رو از دست دادن.
جهش ژنی پیدا کرده مفهومشون.
باور کن.


منتظر واسه اینکه یه روز بفهمه که بدترین قسمتای زندگیش تموم شدند
اما
گاهی می فهمی که اونا بهترین بودن نه بدترین که تموم شده اند..مدتهاس.


این جور سنگدل بودن
این جور بی وفائی
این جور تنها گذاشتن
این جور له کردن
همه رو خودم یادش دادم.

Monday, February 23, 2009


تنها هنر ما از این زندگی این شده که یاد گرفتیم چگونه و با چه کیفیت بالائی به دیگران
دروغ بگوئیم..فرقی هم نمی کند.توجیه مصلحتی و غیر مصلحتی..
این دروغ است که مجبوریم بگوئیم.و دنیائی که بر پایه دروغ بنا نهاده می شود را هیچ کاری
نمی توان کرد.

Sunday, February 22, 2009


غریبه!
صداها و رنگهایم گم شده اند.
روز و شب معلوم نیست.
من خاموشم و همه روشن.
خاکستری ترین اوقات عمر.
گمشده ام و هیچ چراغی نیست که در راهم بیاویزند تا رد خوبی را پیدا کنم.
شده ام مانند کسانی که دوست دارند کسی انها را نشناسد.
به زودی تکلیفم مشخص می شود.
یا باید دست بکشم یا باز باید در این دور تسلسل خاکستری
ادامه بدهم این تکرار مضحک و خیمه شب بازی را.
تو جنست با من فرق دارد..اما انگار برایمان بازیهای یکسان می چینند گاهی.
می دانی؟
من این روزها کاری را می کنم که سالها کردم.
زنده ماندن.
تلاش برای فرار از برزخ.
ما همگی نجات یافتگان یک هواپیمای سقوط کرده ایم.
راستی، اگر روزی مرا ببینی در آغوشم می گیری؟

وقتی دلت گرفت
تا پنج بشمار


من فرار کرده ام و این اصلا جالب نیست.
مثل کبک سر در برف می باشد.



Sunday, February 15, 2009

You miss too much these days if you stop to think

چه خوبند انسانهائی که قانون دارند و آن را برای هیچکس حتی خودشان هم نمی شکنند.
چه خوب می شود اگر فردای موعود من هم برسد و کتاب قانون خود را بر سر سایرین
و خود بکوبم.


باید کمتر نوشت و بیشتر خواند...


Thursday, February 12, 2009



I was used..




آه
باز باران
باران
این شوینده من
از درد و ناتوانی
از دود و آه
از او
از تو
از سایرین.
بعضی چیزا رو باران نیز کارگر نیست.حیف.

Monday, February 9, 2009



دوباره دیوونه نشی..
گنجیشکک اشی مشی
لب حوضشون نشینی
بارون میاد..

Tuesday, February 3, 2009



ای آدمهای خنده دار..
همیشه همین بوده،
اینکه ما زنجیروار همیشه کسی رو تو زندگیمون داشته باشیم که
بتونیم عقده ها و کمبودامون رو سرش خالی کنیم..
بلائی که دیگری سرمون میاره به هر نوع سرش بیاریم..
چه ساده و کم چه پیچیده و زیاد..
یکی همیشه باس باشه تا بتونیم قدرت نمائی کنیم جلوش و
بتونیم سرش فریاد بزنیم که همینه که هست..
اگه زیاد اصرار کنی باس بری پی کارت...
ما موجودات مضحک و قابل ترحمی هستیم..همگی.

Monday, February 2, 2009



این سگ من نبود.



وقتی خوب فکر می کنم می بینم که هر انسانی قبل از ریشه کردن تو وجود یکی دیگه باید بره
بنشینه یک اس ام اس بزنه و بگه حالم خوب نیس ..نمی تونم حرف بزنم. نه بعدش...
گرچه اون زمونای قدیم از تکنولوژی همراه بی بهره بودیم.

Sunday, February 1, 2009



کودک بیچاره
پسر بیچاره
مرد بیچاره
پیرمرد بیچاره
اسکلت خوشبخت.




اي سپيده دم
اي خورشيد
ياري کن تا امروز را بسازم...
امروز،
فقط امروز براي ساختن دنيا کافيست.

Saturday, January 31, 2009


لیوانی در دست
روی یک صندلی راحتی
و صدائی که از ان دورها بیاید
یا نیاید
بلند
کوتاه
خیلی دور
خیلی نزدیک
"آه که من دوش چه سان بوده ام.....آی که تو دوش که را بوده ای..."
گاد بِلِس مولوی..


زمان فرار من هم خواهد رسید.
آن روز که دیگر معنی مرا فهمیدنت دردی را دوا نخواهد کرد.
من مدتهاست که فهمیده ام آنچه را دیگران نفهمیدند.
و نمی دانم که تو چه می دانی..تو همیشه بسته بازی کردی..همیشه.
و من در بن بست مطلق دام تو عقب و جلو کردم و به این ور و آن ور زدم.
هدیه سکوت من تنهائیست و این تنهائی ذاتی نیست.حقیقیست و ظاهری نیست.
کلاغی بر درخت من عاشقانه ساخته و تو و بزرگتر از تو بی آزارید..بی رنج و درد برای من.

Friday, January 30, 2009



زياد ايده گنده اي پيدا نکن..
اون چيزائي که فکر مي کني اتفاق نمي افتن..
تو خودت رو سفيد کردي و پر از شلوغي و سرو صدا و سرگرمي..اما يه چيزي هنوز گم شده..
آره..وقتي پيداش مي کني موقعيه که ديگه رفته..
موقعي حسش مي کني که در حقيقت چيزي رو حس نمي کني..
تو از مسير خارج شدي..
پس زياد ايده بزرگي پيدا نکن..
اون چيزائي که فکر مي کني اتفاق نمي افتن..
تو مي ري به جهنم واسه فکر پليدي که در سر داشتي...
آره.

Tuesday, January 27, 2009



_مدتهاس ازت خبری نیس...حتما کارات ردیفه و اوضات خوبه که یاد ما نمیفتی..
_کاش دقیقا همین بود که تو می گی..ولی واقعیت اینه که مدتهاس که خودم رو به یاد نمیارم..


Friday, January 23, 2009



کپک زدن تنها چیزیه که هرجا و هر زمانی رخ میده.
عادت می کنم.
هی گوش کن
میشنوی؟
صدا میاد..موریانه ها..
فکرشو بکن
من
با اونهمه ادعا..
Share my cup
Tie me up
Never part
Break my heart
Go to sleep
Wound me deep
Be at peace
Make me bleed
Do no harm
Twist my arm
Lie with grace
Smash my face
Kiss the ground
Drag me down
Stop the noise
Smash my toys
How does it feel without your drugs?
How does it feel without my love?

Thursday, January 22, 2009


فقط می خواهم کسی بیاید و دوباره برایم ندای امید بخواند ...خدا به دادش برسد.



بارون بارونه..زمینا تر میشه..
گل نسا جونُم ..کارا بهتر میشه..
گل‌نسا جونُم تو شالیزاره..
برنج می‌کاره ،می‌ترسُم بچاد
طاقت نداره طاقت نداره...
دونه‌های بارون ببارین آروم‌تر
بارای نارنج داره می‌شه پر پر
گل‌نسای منو می‌دن به شوهر
خدای مهربون تو این زمستون
یا منو بکش یا اونو نستون
بارون می‌باره زِمینا تر میشه
گل‌نسا جونُم کارا بهتر میشه
گل‌نسا جونُم غصه نداره
زمستون می‌ره پشتش بهاره..

هاهاها!!زِکی!!

Tuesday, January 20, 2009



من به کودکی خود معتادم وافسوس که چهره درهم و سیاه و پوچ این آدمهای زندگی من اصلا مرا
به یاد کودکی سپیدم نمی اندازد.
من به بازیهای ساده و بی ریای کودکی خود معتادم و افسوس که بازیهای اینان با من و
بازیهای من با اینان بوئی از انسانیت نبرده و برد و باخت برای همه به قیمت تمام زندگیست.
من به کودکی خود معتادم و خسته از اینهمه آدم بزرگ و خودم..من فقط دلم بالکن تنهائیهایم را
می خواهد و بس.



هی،هی
ما هم می مردیم.

وقتی اینهمه از دور و بریا خسته ای
خب بهتره بری.
بری و تا مدتی پیدات نشه دور و بر دور وبریا..

I want you to know
That I could go anytime

Sunday, January 18, 2009


حواسم نبود.
-
خیال باف احمق.
-
رسما تعطیلیا.
-
یه خواب راحت؟؟
-
پشتش باد خورد.
-
خدای بیگناها.
-
ماه سیاره است.
-
خسته ام از اینکه مث نکبتی.
-
شوالیه بازی.
-
فاشیستا.
-
مرگ تو زمانش.
-
خدائیش خیلی ابریه.
-
کمی هم تلخ عین اسپرسوی دوست داشتنی.
-
گل یاس سپیدتم شد..بیشتر غصه ندارم.
-
همیشه آف.
نِوِر آن.
-
این قاتل در حال فرار.
-
بخواب کوچولو..فقط بخواب.
-
تا نفهمی دل من.
-
ازم همه چیم رو دزدید.همه چیمو.
-
بیاییم با طبیعت آشتی کرده و با کلمات بازی نکنیم.
-
هنوز می تونم زمین رو ببینم..

Saturday, January 17, 2009


مستِ مست،
بالاترين نقطه مي‌ايستم،
و
سقوط خودمو تماشا مي‌كنم.

Friday, January 16, 2009


دیگر هیچ چیز مرا به این زندگی متصل نمی کند..

Thursday, January 15, 2009

it's cloudy now
it's cloudy now
it's cloudy now
it's getting cloudy now..
we are a fucked up generation
it's cloudy now
a fucked up generation
it's cloudy now
we gotta get out of here
it's cloudy now
a fucked up generation
it's cloudy now ...

Wednesday, January 14, 2009




زندگی می کنیم
انگار که فردائی نیست.
و دیروزی.

Saturday, January 10, 2009



بیل: من به مامان شلیک کردم..نه اینکه تظاهر کنم به شلیک، مث بازیایی که ما می کنیم..
من واقعی بهش شلیک کردم.
بی بی-چرا بابا؟می خواستی ببینی چه اتفاقی میفته؟
بیل: نه،من می دونستم که چه اتفاقی میفته وقتی به مامان شلیک کنم،
چیزی که نمی دونستم این بود که وقتی به مامان شلیک کردم سر خودم چی ممکنه بیاد.
بی بی: چی شد؟
بیل: خیلی ناراحت شدم و اون موقع بود که فهمیدم بعضی چیزا وقتی انجامشون بدی
هیچوقت بازگشت ندارند.

kill bill Vol.2


Friday, January 9, 2009



و ما چقدر فاصله ها و رابطه ها را آزموديم،
عاطفه ها را نيز،
تا دانستيم
كه عمق جدايي ها
بسي بيشتر است
تا سطح دوری ها...

مفتون اميني



زندگی ساده است.
انسانها نیز به همین سادگی بازیگرند.
و از دست دادن یک واقعیت تلخ همیشگی.
من با این واقعیت تلخ مبارزه خواهم کرد
و روزی نشان خواهم داد
و روزی تمام گذشته سیاه خود را آویزان خواهم کرد.




برگ از درخت خسته می شود،پاییز بهانه است.


Sunday, January 4, 2009


اکنون
تمام کابوسهایم نیز نام مرا می دانند.

Saturday, January 3, 2009



سردت که باشه
هیچ چیز قانع کننده ایم که واسه گرم شدنت نباشه
اونوقت عادت می کنی به مزخرف گفتن و مزخرف شنیدن.
حالا فرضا که گرمت هم بشه..بازم مزخرف می گی.
کلا میشی بی سر و ته و بی معنی.
..
.
زندگی باید کرد.
.
..
زندگی درست اونجائی خوب میشه که بتونی یه پشت پای اساسی بزنی به یه سری چیزا.
مثلا این مرز باریکی که بین وابستگی داغون هست به احساس و امیال و عقل و تدبیر.
باید گاهی بتونی کنترلش کنی.
واست همیشه چمن سبز باشه نه رنگای دیگه.
..
.
و آن گاه بود که مسیح کوچک با تمام اندوهش ظاهر شد..
.
..
عادت می کنی.
به دری و بری شنیدن.
میشه جزئی از وجودت.
به نظرم بزرگترین آدمای دنیا هم یه دوره ای از زندگیشون احساس حقارت زیادی کرده اند.
..
.
یه جای این زندگیم داره می لنگه.
دارم جستجو می کنم.
لطفا مزاحم نشوید.
با تشکر.
.
..
اوه خدای من
تو کجا بودی؟کجاها رفته بودی؟

Thursday, January 1, 2009



یادداشت می کنم
بدترین کریسمس تا کنون.
یادداشت می کنم نه برای شماها.
برای خودم.
وگرنه از چس ناله و این جور حرفا دیگه بریدم.
بهتر بگم که فهمیدم آخر حماقته.




چیزهای زیادی هستند که باعث ناراحتی می شوند.
و اگر به آنها اهمیت بدهی بیشتر ناراحتت می کنند.
و اگر بیشتر دقت کنی می فهمی که تابع بودن ناراحتی می آورد.
و عدم تابعیت تو نسبت به هرکس و هرچیز باعث خواهد شد تا دیگر حس بدی به تو دست ندهد.
می دانی یک مرز باریک است و خیلی سخت.
اگر بخواهی روی یک مرز باریک راه بروی تا به ان سوی پل برسی بارها سقوط خواهی کرد.
باید پذیرفت که هر چیز تاوان دارد.


الله الصمد
لم یلد و لم یولد
خدا نسبت به همه چیز عدم تابعیت دارد و همه چیز به او تابعند.
خداوند از همه چیز و همه کس بی نیاز است.
خوش به حال خدا.


یه اصل هست
دروغ بگو تا بتونی قدرتمند شی.
پولدار.
بتونی حکومت کنی.
بتونی مسلط بشی.
این اصل رو یه بار تو سین سیتی شنیدم.
ولی این روزها چه خوب می بینم.
هر بار که تلویزیون رو باز کنم..هربار که روزنامه ای بخونم.
دیگه دارم بالا میارم.
با این مردم نفهم بازی بشه عیب نداره..چون آدمای نفهم و نادان
سرنوشتی جز شنیدن دروغ ندارند.دوست دارن دروغ بشنوند.
اما آیه های قران رو هروقت و به هر مناسبت به کار می برند.
واسه اتفاقی که می دونن چرا داره صورت می گیره..واسه کشتاری
که خودشون تنها دلیل و مقصرشن...خدایا تو چطور دووم میاری؟

Monday, December 29, 2008


وقتش بود..
امیدوار باش که بریزی رو زمین..
و خودت ،خودت رو جمع بکنی.
سخته.
می دونم.
سخته.
درد داره..ولی بِکَّن!!
از این موجود منفعل و فرافکنی که از خودت ساختی.
انفجار..
و اندکی سکوت.
تاس بد را خوب بازی کن.
شاید تو هم بتوانی روزی به جائی برسی که کلاغی بر روی درخت تو عاشقانه بسازد.
قانون اول و آخر: پیش دستی.

Saturday, December 27, 2008



سال یک هزار و سیصد و هشتاد
اگر می شد بر می گشتم
آه..
خیلی وقته..خیلی..
کی برگشته؟
نو بادی
و من
چه ساده باختم و حتی نفهمیدم که باختن گاهی چه زود است.

Friday, December 26, 2008


حقیقت زندگی بی شک این است :
پسرک کوچک مو فرفری ، که با توپ زیر بغل و چشمان اشک آلود ، می بیند که همه می روند و او را تنها جا می گذارند ....
دل کوچکش طاقت نمی آورد ...

حقیقت زندگی شاید این باشد :
مرد کوچک مو فرفری ، می بیند که همه در زندگی رو به جلو در حرکتند ولی او عقب مانده است ...
دل کوچکش طاقت نمی آورد ...


شب... تنهائی... برف ....
ای انسان، آیا هنوز هم فکر می کنی آزاد آفریده شده ای؟
شب... تنهائی... برف ....
کسی اینجا یه نخ سیگار بی دود و بی بو نداره که بتونیم تو تنهائی و تاریکی اتاقمون آتیش کنیم ؟
شب... تنهائی... برف ....
بهت قول می دم از فردا فکرها و برنامه های مثبت داشته باشم. حالا میشه امشب هم...؟
شب... تنهائی... برف ....
هی گیتاریست... دیشب خدا هم با تو تا نصف شب بیدار بود؟
شب... تنهائی... برف ....
ببخشید آقای عاشق... امکان داره دستهای گرمتون را یک شب به من قرض بدین؟
شب... تنهائی... برف ....
برای بار آخر هم که شده جلوی آینه وایسا و سعی کن که از چهره خودت نترسی
....شب... تنهائی... برف ....
سه بار پشت سر هم بگو « م ن خ و ش ب خ ت م »
شب... تنهائی... برف ....
امروز که پنج شنبه است... موافقی مراسم خوشبختی را فردا اجرا کنیم؟
شب... تنهائی... برف ....
هوا خیلی سرده ؛ مگه نه ؟؟


می خواهم برایت از زندگی بگویم
از آن حجم خاکستری بی نهایت
زندگی همان بازگشت به گذشته های دور است...
شاید زندگی، همان دو ساعت پیاده روی اجباری- که خودت خواستی مجبور بشوی –باشد
و وقتی تصمیم می گیری
هر طور شده صدای این آهنگ مزخرف راکه تا ته مغزت را می خراشدقطع کنی،ساکت می شوی.
یا شاید شماره گیری تلفن
در شب،
تنهایی و غرابت باشدکه چشمهایت را می بندی تا بهتر ببینی
و دکمه ها را محکم تر فشار می دهی
آرام شستی تلفن را پایین می بری
و محکم گوشی را می کوبی

خاکستری، سبز، قهوای
می دانم زندگی
بدهکار است به من





رضا یزدانی


تقدیرهم لایک آل دِ بَستِردز این دِ وُرلد با آدم حسابی بازی می کنه و وقتی که خسته و داغون
شدی و دیگه واست هیچی مهم نبود..تازه میاد بالای سرت و می پرسه گفتی چی دوس داشتی؟؟؟


اونی که به ما نر*ده بود،کلاغ ک** دریده بود.


Monday, December 22, 2008



گاه
5 ساعت خواب بهتر از ده ساعت خوابه.
اگه توش ، خوابِ چیزا و جاها وکسائی که دوس داری رو ببینی.
و به این نتیجه می رسی که اگه یه روز از بوق سگ تا ته تاریکی و ظلمات شب اعصابت به
دلائل مختلف خرد شد،می تونی تهش 5 ساعت گیر بیاری که بمیری.می دونی چون چیزا و کسا
و جاهای مورد علاقت متاسفانه یا خوشبختانه مرده اند.



هیچکس طرف من نیست
حتی خودم
حتی خودم
حتی خودم..

Sunday, December 21, 2008



اگه یه موقعی بهت حرف زور زده شد
توهین شد
تحقیر شدی..
ناراحت شدی..
بهت برخورد..
نتونستی تحمل کنی..
برو سراغ تنها گنجت..
خودت رو راحت کن
و یادت باشه:
تصمیم ها ما را می گیرند نه ما اونا رو.

Saturday, December 20, 2008



دلم می سوزه
هر روز و هر شب
بیرون خونه
درون خونه
هر جا که میرم
دلم واسه نگهبان رستورانی که با کت شلوار و کراوات و کلاه مخصوص برفای جلوی در رو
جارو می کنه تا امثال من با غرور و افتخار به داخل بریم..
واسه نگهبان بیمارستانی که حال مریض ما رو واسه اسکناسای جیبمون می پرسه..
واسه همه آدمای فقیر و نگون بختی که جرم زیادی تو قرارگیری تو این موقعیت ندارن..
واسه خیلیائی که نمی بینم و می دونم که اگه ببینم نمی تونم رو پام وایسم..
دلم واسه خیلی چیزا می سوزه
خیلی کسا
خودم ودیگران
واسه مامان بزرگم که داره زجر می کشه
واسه آرزوهاش
واسه اینکه دلش می خواد عروسی نوه هاش رو ببینه بعد بره..
واسه آلبالو پلوئی که بهم وعده داد اگه زنده ازون بیمارستان بیاد خونه واسم درست کنه..
دلم واسه آدما می سوزه..
دلم واسه مامانم می سوزه که داره آب میشه..اونم حس می کنه..مدتهاس درد رو حس می کنه...
دلم واسه همه می سوزه ولی واسه خدا نمی شوزه..خدائی که آدماش رو انداخته تو یه دنیای فانی
پر از درد و غم انداخته و بعد عین خیالشم نیست..هر روز زجر آدما زیاد میشه..
دلم واست نمی سوزه گاد..نمی سوزه..تو هم واست مهم نیس که من چی می گم..نو پِرابلِم..
تو خسته ای..من می دونم...اینهمه سال..آدما ناامیدت کردن..ولی تو هم دیگه باید دست بکشی..
از خلق آدمائی که می بینن..می فهمن..حس می کنن..زجر می کشن..احساس دارن..باید نیاریشون
باید یه مشت سیب زمینی بیاری که نبینن و سرشون رو بندازن پایین و تازه بیان جلوت خم و
راست هم بشن..بخندن و بازی کنن و شادی کنن و تازه اخرش هم ازت ممنون باشن که به فنا میرن..
نه،نه پروردگار من، نازنین من، بابای من،مامان من،همه وجودم
با اینکه سالهاست که عاشقتم
این رسمش نیست.که تو خسته بشی و ما به فاک بریم.
این مرامش نیست که گوشات رو بگیری و ما گلومون پاره بشه.
این رسمش نیست..نکن..نکن..نذار ببینم،بشنوم..حس کنم..اینکارو با من نکن..با هیشکی نکن..
بذار این یکی دو روزی که دادی به ما اینقدر بد نباشه..بذار یه کم از ته دل بخندیم..شاد باشیم
و هر روز و شب عاقلانه و هدفمند و منطقی جلوت خم و راست بشیم و شکرت کنیم..
شکر نعمتی واقعی رو بکنیم..
دلم واسه دلم می سوزه..دل صاب مرده..که وقتی از خواب پا میشه..دنیاش رو آب برده..
دلم واسه تمام هستی میسوزه..همه آخرش سهمشون خاکه..ولی راه به خاک رفتن یکسان نیس
بعضیا به فاک میرن تا به خاک برن..بعضیا نه.
می دونم که همیشه آخرش فقط مجازاتم می کنی..تو هم بعد سالها دیکتاتور شدی؟
نمی تونی مخالفت رو بشنوی؟ آزادی بیان نیست؟
دل من رو هم خودت خلق کردی..سوختن هم کار خودت بود..پس دلم می سوزه.

Friday, December 19, 2008


خوش به حال همه شما بیگناها..

وای بر ما
وای بر ما انسانهای غافل
که به هنگام رفتن عزیزانمان تازه یاد این می افتیم که کاش نرفته بودند.

Thursday, December 18, 2008




شده ام مانند یک جنازه ای که هرکی می رسه یه لگد بهم می زنه،بعضیا اگه بتونن بیشتر میزنن..

Wednesday, December 17, 2008




وقتی دیگه از تلاش ناامید می شی؛ تلاش به ثمررساندن، تلاش صبور بودن، تلاش امیدواربودن،
تلاش قابل فهم بودن، به رنگ دیگران شدن، تلاش برای کنار گذاشتن نیازهایی که کسی نیست
پاسخ دهدش،کم کم، آهسته آهسته، اندوه ته نشین می شود در عمق وجودت.آرام می شوی...
کم حرف تر...دیگر بحث نمی کنی...پاسخ هایت تکرار روزمره گی می شود...می توانی هر
زمان تبسم کنی...با همان تلخی ته نشین شده در وجودت...نگاهت شیطنت نمی کند...
نمی چرخد...آرام نشسته در چشمانت. آنچه قبلا برایت دلبستگی بود کم کم رنگ می بازد...
آهسته آهسته تمام می شوی،تمام می شوی از درون،تنها چیزی که نجاتت می دهد یک نگاه هست
کلامی کوتاه...فشار دستی...که گرمت کند، آسوده خاطرت کند...که کسی هست با همه تلخی تو
که خستگی تو را سرزنش نمی کند...که همه تو را بی این که بگویی بفهمد…





هیچکس جای دیگری نیست.
پس بهترست تا کلمه منجی به دست فراموشی سپرده شود.


هه!
جای من خیلی وقته خیلی جاها خالیه
جای خیلیا هم خیلی وقته خالیه
کلا خیلی زندگی تخمیه.
ها؟

Monday, December 15, 2008




Je n'ai pas changé
هنوزم با دیدن انسانهای یوژوال اسکُل سیب زمینی حرصم می گیره..
Je n'ai pas changé
هنوزم عادت دارم تا پا برهنه پی چیزا و کسائی که روزی با اردنگی به آنها زده ام بدوم.
Je n'ai pas changé
هنوزم واسم آدما مهمن..حرفاشون..کاراشون..رو مخم راه میرن..رو نِروَم..
Je n'ai pas changé
هنوزم با بیمارستان مشکل دارم..با رفتن توش..
Je n'ai pas changé
هنوزم لجبازم..خیلیم لجبازم..نمی بینی دودستی این زندگی رو چسبیدم..
Je n'ai pas changé
هنوزم با دیدن بعضی فیلما،با شنیدن بعضی آهنگا میرم سرم رو می کنم تو بالش و عَر میزنم
Je n'ai pas changé
هنوزم با یه اتفاق کوچیک خوشایند الکی شاد میشم.
Je n'ai pas changé
هنوزم مث یک چهارپا به آینده امید دارم.
Je n'ai pas changé
Je n'ai pas changé
Je n'ai pas changé

هی،هی.........هی
امان از روزگار برفی.
بدبختی مثل آدامس چسبیده به آستین کت ام
چپ میرم بدبختم
راست میرم بدبختم
میشینم بدبختم
میخوابم بدبختم
بیدار میشم بدبختم...
یه جائی ،یه وقتی باس این بشکنه...
دو یو تینک سو؟



خجالت می کشی؟
از این به اصطلاح آدم که از خودت ساختی.
از کسی که دیگر حتی ده قدم هم نمی تواند بردارد.
هیچ شده ای و هیچ یعنی هیچ.


Saturday, December 13, 2008



"تو ،تو برنامه ام بودی و هستی..حتما برنامه می ذارم که ببینمت!!
یعنی در اصل تو محور دوستام بودی که می خواستم ببینمت
حالا حداقل تو بچه های شریف جزو محورشون بودی!!!"
.....
....
...
..
.
آدما
از یه نقطه شروع میشن
بعد یه سری میرن بالا
یه سری میرن پایین
بعدش بعد از مدتی
اون بالائیا،اون پائینیا رو سعی می کنن تو برنامشون جا بدن!
شِت!چرا همه چی قهوه ایه؟!!
عظمتتو جلال!!!!!!!!!!!!!!



ببار
ای ابرکم
ببار
برمن ببار..




ای
خداوند محترم و بزرگ..که مخلوقی نیست که از تو سخن نگفته باشه..
ای
پروردگار جهانیان که سپاس مخصوص توئه
ای
قادرو کریم و عادل وعالم ورحیم و رحمان و کلاً دارای یه مشت صفت ..
ای
یکتا،یگانه،بی همتا،بی شریک،تک و تنها..
ای
هوالباقی،هوالمصور،هوالنور،هوالرزاق...
ای
تا تو نخوای نمیشه، تا تو نگی نمیاد ...
ای
صاحب روز جزا و مدیریت کل هستی
ای
سلطان من،او(مذکر،مونث،غیر جاندار)،ما،ایشان..
ای
اربابِ عزرائیل و جبرئیل و اسرافیل و شیطان رجیم و غیره..
ای
محاط بر همه و همه هیچ و تو همه و همه بی تو هیچ و هیچ با تو همه و این چیزا..
ای
خالق من

من باختم.تو بردی.
اینکه معلوم بود.
کاش تو را آزمونی دیگر بود.
مرا شانسی بیشتر.
تو آدمی ساختی که اینک فریاد می زند:
تو هم با من نبودی.
اگر برین باشیم که این آدم همه چیزش به دست توست..فلسفه علت و معلول یه کم بهش گند زده میشه..ها؟


هنوز حرفاش تو گوشمه،نمی ره بیرون،هرکاری می کنم..
بلند ترین و پر سر و صدا ترین آهنگا رو گوش کردم
سرم،سرمو از پنجره ماشین تو اتوبان کردم بیرون تا باد و کوران و صدای لاستیکا وبوقا
اونو از تو گوشم..ذهنم..روحم،روح پاره پاره من بیرون ببرند..نشد..نرفت..
هرکاری می کنم دارم می شنوم..داره هی تکرار میشه...
"تو اینجا چه غلطی می کنی؟......."

Wednesday, December 10, 2008


نوزده آذر
یکی از اون روزائیه که باس از تقویم پاک بشه..
یا این یا هفت تیر..
انتخاب با توئه گاد..




روزي ما دوباره کبوترهاي ِمان را پيدا خواهيم کرد
و مهرباني دستِ زيبائي را خواهد گرفت.
روزي که کم‌ترين سرود بوسه است
و هر انسان براي هر انسان برادريست.
روزي که ديگر درهاي ِ خانه‌شان را نمي‌بندند.
قفل افسانه‌ئيست و قلب براي زندگي بس است.
روزي که معناي ِ هر سخن دوست‌داشتن است،
تا تو به خاطرِ آخرين حرف دنبال ِ سخن نگردي.
روزي که آهنگ ِ هر حرف، زندگيست،
تا من به خاطرِآخرين شعر رنج ِ جُست‌وجوي ِ قافيه نبرم.
روزي که هر لب ترانه‌ئیست،
تا کم‌ترين سرود، بوسه باشد.
روزي که تو بيائي، براي ِ هميشه بيائي
و مهرباني با زيبائي يکسان شود.
روزي که ما دوباره براي ِ کبوترهاي ِمان دانه بريزيم.
و من آن روز را انتظار مي‌کشم
حتی روزي
که ديگر
نباشم.


ا.بامداد
۱۳۳۴/۴/۵



Monday, December 8, 2008


باور کن
تقصیر من نیست
وقتی از فرط غم به خودم می پیچم و این حس آشنای سیاه و تلخ،خیلی تلخ ...حس اینکه:
چرا؟چرا من این هستم؟چرا تو این شرایط؟این خانواده؟این اجتماع؟این سرزمین؟این زمان؟
مرا مثل همیشه..مثل لعنتی همیشه ،چون ماری سیاه و زهردار در می پیچد و تا بجنبم نیش
خود را در گردنم می کند..من می مانم و درد و مرگ،درد و سوزش،درد و اشک،درد وبدترین
و نامطبوع ترین حسهای این دنیای لعنتی و نفرین شده.....خوب است که تو جای من نیستی.
برو خدایت را شکر کن..آری..خدایت..همان خدائی که می داند که هرچیز را کجا قرار دهد.

می خوای ببینی چقد دووم میارم؟
می خوای بدونی؟
پس بذار خوب واست بگم
تا وقتی نمیرم باس ادامه بدی..می دونم که تو جاودانه ای و من فانی
می دونم که زورت بیشتره..خیلیم بیشتره..ولی من مث اون مگسیم که می تونه یه فیل رو عذاب بده..
بچرخ تا بچرخیم..



Sunday, December 7, 2008


تمام بزرگتران زندگی انسان
که در قران و تمامی کتابهای آسمانی و غیر آسمانی
سفارش به رعایت احترام آنها شده است مدتیست که برایم غیر قابل تحمل شده اند و من تنها
برای رعایت این سفارش از رویاروئی با آنها فرار می کنم و سعی می کنم چندان با آنها
همصحبت نشوم،نه آنها حرف مرا درک می کنند و نه من آنقدر صبورم که بتوانم عدم ادراک
و آزار آنها را تاب بیاورم. من را به راه خویش و آنان به راه خودشان.
شاید اگر در این سفارشات قدری اصلاح صورت می گرفت بهتر بود.
چرا که ما کیفر دو چیز را در چند مرحله داده ایم و خواهیم داد.
نخست حماقتهای مکرر آنها در زندگیشان
و دوم ابرام خدا بر حفظ جایگاه نابجای آنان.

Auf der anderen Seite (edge of heaven)
by
Fatih akin



بر هر انسانی که ذره ای درک و احساس دارد واجب است تا ببیند.
و آهنگ کاظیم کویونچو رو بارها گوش کند و اشکش در بیاید.


Saturday, December 6, 2008


تا به حال
کسی به تو گفته است:
چه خوب است که زنده هستی
در آن سوی شهر ؟
کسی به تو گفته است؟
دوست من!
می‌خواهم نه بسرایم و
نه بسرائیم
فقط زندگی کن و باش
و بگذار ترانه در دل من بجوشد
بگذار فکر کنم همه‌ی آدم‌هائیکه
در پیاده رو با برگ‌ها می‌روند
تویی
تا توفانی که به من می‌پیچید
باشد که تو باشی.


خاطره حجازی


Thursday, December 4, 2008


يادت رفته؟
کودکي مدتهاست که رفته..به فراموشي مطلق دور و غير قابل بازگشت شده..


نه
این شهر من نیست
شهر من گمشده است.
شهری که مردمش را،کوچه هایش را، خانه هایش را،ماشینهایش را و حتی پلیسهایش را
دوست می داشتم.
دیگر نه اینجا شهر من است و نه اینجا.
من هویت و هستی خود را گم کرده ام.از ما دزدیدند.به راحتی خود را به آنها فروخته ایم.
حال می دانم که مشکل من چیست.

Monday, December 1, 2008


بچه که هستی وقتی اشتباه می کنی،همه می گن عیب نداره،خب بچه اس،نمی فهمه که...
بزرگتر که می شی وقتی اشتباه می کنی همه می گن خب داره تجربه می کنه،عیب نداره
اما اگه تکرار اشتباهاتت بیشتر بشه و زمان بگذره و تو بازم مرتب اشتباه کنی،این بار
همه به چشم یک احمق به تو نگاه می کنند. و این تصویر احمقانه ای که از خودت
ساخته ای تو رو به فنا خواهد داد.


خسته اي از هيبت مهجورم؟
خسته اي از هيئت غمگينم؟خسته اي؟
اين روزها من سراپا مشکي مي پوشم،آرام آرام قدم بر مي دارم..
شبها از بي خوابي مي زنم به کوچه ها و در سرما ميروم و ميروم تا که پاهايم نتوانند..
مدتهاست صبحها را نديده ام..
نکند روزي از من بپرسند ساعت هشت صبح آن روز آذر هشتاد و هفت چه رنگي بود؟
چه طعمي داشت؟اعضاي بدنم به نوبت تير مي کشند و مي سوزند..و سهم بيشتر مال اين
معده بدبخت است که بايد تاوان عادات بد و زياد من را بدهد همراه با استرس.
اين روزها چاي تلخ مي خورم...سيگار هايم بدون نياز به فندک روشن مي گردند چرا که
همديگر را دارند.بيرون از اين خانه تنهائي تا مجبور نباشم در چهره کسي نگاه نمي کنم،
تا بتوانم سلام و احوالپرسي نمي کنم.تمام شدم از بس در جواب "خوبي؟" گفتنهاي مردم ماندم
و سرسري پاسخي دادم که نه خودم راضي شدم نه آنها.
مانند برگهاي اين روزهام ،معلق بين هوا و زمين..بلا تکليف و منتظر بادي تند تا مرا از
بالاترين شاخه يک درخت فرتوت چنار به زمين افکند.
حق داري...چه بسيار مثل تو که حق دارند و داشتند.
آخر اين مرثيه شوم من سالهاست که تمامي ندارد.سالهاست که در ظاهر مي خندم و
مي خندانم و در باطن مي سوزم.شبها بعد از هر خرخوشي به خانه مي آمدم و زانوهايم
را در بغلم فشار مي دادم و اشکهايم به اندازه قهقهه هاي تمام روز در مي آمدند.
هميشه تعادل برقرار بود..پس فکر کردي معني عدالت دنيوي چيست؟خداوند عادل..
بايد به اندازه اي که مي خندي گريه کني.و هميشه اين عدالت در مورد من اجرا مي شد.
اما انگار دنيا فراموش کرده بود که آنچه اشک مي اورد با آنچه مي خنداند خيلي فرق دارد.
تاثيرش...عوارضش..ماهيتش..ماندگاريش..اما ديگر از ان خنده هاي الکي هم بي خبرم.
سراغم نمي آيد جز فرياد مانده در گلو و اشکهايي که تا دلت بخواهد بدهکارم ،
چرا که بغضم خيلي وقتا نمي ترکد تا مثل يک سوزن تمام درونم را بسوزاند از درد و
بعد تمام شدن کارمجال اشک به من بدهد چند قطره.
دل و جان برده است اين سراسر تباهي که به دست خود و ديگران رقم زده ام.
شايد ، بايد يک جائي اين رشته را پاره کرد.زماني..مکاني..
Change everything you are
And everything you were
Your number has been called

Fights and battles have begun
Revenge will surely come
Your hard times are ahead

Don’t let yourself down
And don’t let yourself go
Your last chance has arrived

Best, you've got to be the best
You've got to change the world
And use this chance to be heard
Your time is now


ha ha ha ha ha ha...

Sunday, November 30, 2008


پائیز،
آخراش،
سرما،
بارون،
یادت میاد؟
همون روزای تاریک اما روشنتر از الان..روزای کنکور فوق..
همون روزای بنان و نوای اون آهنگش که شبا بعد از اومدن از دانشگاه گوش می کردی تا خوابت ببره..
همون شبایی که امید داشتی تا زندگی یه بار دیگه بهت لبخند بزنه و بتونی تموم اون ناکامیها رو جبران کنی و به دست فراموشی بسپاری..
یادت میاد؟
من که خوب یادمه! خیلی خوب یادم مونده...
"تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو برسرم سایه فکن
چو نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ویران من.."
و بعد بغضت می گرفت..داد می زدی..
نه انگار یادت نمی یاد..اگه بیادم بهتره نیاد..خیلی بده..خیلی...خیلی..
مث یه درده که تو درونت بهت زخم میزنه و نمی تونی حتی جلوش رو بگیری...همون سوز نهان..
تموم شده..اون سال که نشد..سال بعدشم نشد..یعنی فکر کردی شد..ولی الان فهمیدی که شدن داریم تا شدن..نشدن داریم تا نشدن..




دنیای من
دنیای سیاه و پر از سختی من
بگو به انکه تو را ساخته است..بگو بیاید و مرا برهاند از این زندان
زندانی که زندانباناش نه تنها حرف می زنند که زیاد هم حرف برای گفتن دارند...

خدایا سينه ام را فراخ و گشاده دار و كار مرا آسان گردان و گره از زبانم بگشا تا سخنان مرا بفهمند..

Friday, November 28, 2008


رقصم گرفته بود...آنجا کسی نبود...
.
.
_مگه نگفتی باید جنگید؟
_چرا..منم دارم می جنگم..منتهی دشمنم رو نمی بینم..دارم ضربه می خورم..تیر می خورم..
ولی نمی تونم ببینمش..نمیدونم از کی وکجا داره این ضربه ها و تیرا میاد..
_نگران نباش..بالاخره بیرون میاد..خودش رو نشون میده..
_آره..میاد..موقعی که فقط یه تیر خلاص مونده باشه که بخواد بزنه تو سرم..موقعی که دیگه نمی تونم بلند شم..
.
.
تاریک بود
رفتم
ندیدم
افتادم
تاریک بود
اومدم بالا
جلوتر رفتم
بازم افتادم
ایندفعه عمیق بود
دیگه نتونستم بیرون بیام..
.
.
اینجا و اکنون ما در ضربان قلب رفته ایم
رویاهای بر باد رفته در گذر زمان
شانسهائی که ناپدید می شوند..
دنیائیکه منتظر نمی ماند..
لحظاتی که از تو عبور می کنند...
و تو که می خواهی منفجر شوی..

فرق من با یه سگ
تو اینه که سگ از زندگی سگیش شکایتی نداره
ولی من دارم.


Thursday, November 27, 2008


ما گلچین تقدیر و تصادفیم.
خود ما..عشق ما..کار ما..مقام ما..تمام نیازهای ما..

انسانهای خوب زیادند..
خیلی دلشان می خواهد که وقتی تو تا گردن تو منجلاب فرو رفتی دست دراز کنند و تو را بیرون بکشند.
خیلی دلشان می خواهد تا حداقل با حرف زدن با تو آرامت کنند.
اما گاهی برخی از این انسانها نمی دانند..حتی به مخیلشان هم نمی رسد..نمی دانند که خود آنها ممکن است زخمی باشند بر دل..
زخمی که درمان ندارد..از آن زخمها که می گویند با مرگ هم شاید از بین نرود..چون بر روح نشسته..
آنگاه است که تو هم می میری برای اینکه آنها بیایند و با تو حرف بزنند..کمکت کنند..و هم وقتی می آیند باز زخم می زنند..نا خواسته..
چرا که برای انسان نگون بخت،عشق زخم است و بس.

Wednesday, November 26, 2008


اگه می دونستم کی داره سرنوشت منو می بافه..بهش می گفتم همش رو بشکافه..

Tuesday, November 25, 2008



Life has betrayed me once again,
I accept some things will never change.
I've let your tiny minds magnify my agony,
and it's left me with a chem'cal dependency for sanity.

Yes, I am falling... how much longer till I hit the ground?
I can't tell you why I'm breaking down.
Do you wonder why I prefer to be alone?
Have I really lost control?

I'm coming to an end,
I've realised what I could have been.
I can't sleep so I take a breath and hide behind my bravest mask,
I admit I've lost control.

Anathema-lost control

Monday, November 24, 2008


اگه دوس داري با من ببين..يا بذار باهات ببينم...
.
.
.

گاهي نمي خواهم باور کنم.
گاهي سخت است اما واقعيت دارد.
واقعيتي که در پس حرفها و نگاههاي کساني که برايت ارزشمندند مي بيني و حس مي کني.
آنگاه نمي خواهي قبول کني.مثل کودکي بالا و پائين مي پري و عاجزانه تمنا مي کني...
.
.
.
چرا من مي خوام عادي و نرمال باشم؟
پس کي مي تونم خود واقعيم باشم؟
.
.
.
اگه به يه قدرتي برسم، حتماً تعطيلات تابستوني رو به پاييز يا زمستون منتقل مي‌کنم.
.
.
.
خدا
خدا
خدا
خدا..
.
.
.
وایسا دنیا...من میخوام پیاده شم.

Friday, November 21, 2008


Home is where somebody notices your absence...

Tuesday, November 18, 2008



باورش سخت بود...اما آمد:

اگر چـه باده فرح بخش و باد گلريز اسـت
به بانگ چنگ مخورمِي که محتسب تيز است
صُراحي اي و حريفي گرت به دست افـتد
بـه عیش کوش که ايام فتنه انگيز است
در آسـتين مرقـع پيالـه پـنـهان کـن
که همچو چشم صُراحي زمانه خون‌ريز است
ز رنگ باده بـشوييد خرقـه‌ها از اشک
کـه موسـم ورع و روزگار پرهيز اسـت
مـجوي عيش خوش از دور باژگون سپـهر
که صاف اين سر خم جمله دُردي آميز است
سـپـهرِ برشده پرويزنيسـت خون افشان
کـه قطره اش سرِ کسري و تاج پرويز اسـت
عراق وپارس گرفتي به شعر خوش حافـظ
بيا کـه نوبـت بـغداد و وقت تبريز اسـت

حافظ

Monday, November 17, 2008


کسی آمد
کسی با آینه آمد.
آینه را روبه روی تو گذاشت.
خودت را به خودت نشان داد.
حالا چگونه می خواهی ادامه بدهی؟
با اینهمه شرم چکار می کنی؟

Sunday, November 16, 2008


Round,
Like a circle in a spiral
Like a wheel within a wheel
Never ending or beginning
On an ever-spinning reel
Like a snowball down a mountain
Or a carnival balloon
Like a carousel that's turning
Running rings around the moon
Like a clock whose hands are sweeping
Past the minutes on its face
And the world is like an apple
Spinning silently in space
Like the circles that you find
In the windmills of your mind
Like a tunnel that you follow
To a tunnel of its own
Down a hollow to a cavern
Where the sun has never shone
Like a door that keeps revolving
In a half-forgotten dream
Like the ripples from a pebble
Someone tosses in a stream
Like a clock whose hands are sweeping
Past the minutes on its face
And the world is like an apple
Spinning silently in space
Like the circles that you find
In the windmills of your mind
Keys that jingle in your pocket
Words that jangle in your head
Why did summer go so quickly?
Was it something that I said?
Lovers walk along a shore
And leave their footprints in the sand
Was the sound of distant drumming
Just the fingers of your hand?
Pictures hanging in a hallway
Or the fragment of a song
Half-remembered names and faces
but to whom do they belong?
When you knew that it was over
Were you suddenly aware
That the autumn leaves were turning
To the colour of her hair?

مادربزرگ گرام میگه بزرگترین غم بی پولیه
مادر محترم میگه نه بابا بزرگترین غم بیماریه
من می گم بزرگترین درد،زندگیه.

Friday, November 14, 2008


اگه هنوز نتونستی خیلی خوب وخامت قضیه رو درک کنی، می تونم با داستان اون پروفسوره و اون ظرف سس مایونز یه کم ذهنت رو نسبت به مسئله بازتر کنم. این پروفسور سر یکی از کلاساش..در ابتدای کلاس، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند. سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: 'بله'. بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. 'در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!' همه دانشجویان خندیدند. در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: ' حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که : این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند: خدا، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود. سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشینتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده.' پروفسور ادامه داد: 'اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چکآپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین. همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین. اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند.'
و من وقتی به خودم نگاه می کنم..می بینم که من اول ماسه ها را ریخته بودم و بیش از حد هم ریخته بودم..تاسف هم فایده ای نداره.
و شاید بپرسی پس جریان اون قهوه ها چی بود..اون قهوه ها فقط یه نکته ظریف داشت..اونم این بود که مهم نیست که زندگیتون چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه ، برای صرف با یک دوست هست.

Thursday, November 13, 2008


به عکسهای سایرین نگاه می کنم و مدتهاست مبهوت یک نکته ام..
به چه جرمی مستحق چنین سیاهی بودم و به چه علتی آنان مستحق چنین پاداشی؟
اما جوابی پیدا نمی کنم.
هیچ.
فکر می کنم بدشانسی هم باید حدی داشته باشد.نه؟